همیشه همان سرکوفتی را که حتی امروز هم به شکلی وحشتناک در گوش هایم طنین می اندازد تکرار می کرد: "تو هیچی نخواهی شد، تو هیچی نمی شوی..." و همدردی او پس از فوت مادرم که همه نسبت به من مهربان شده بودند از همه چیز بدتر بود.

 

با لحنی محبت آمیز گفت: "از شما متشکرم، اما ماشین داشتن هنوز به این معنی نیست که کسی چیزی شده باشد...".

 

گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد؛ فکر نانِ تازه مرا کاملاً از خود بی خود می کرد، و من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان. چشم هایم می سوخت، زانوهایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی، معتاد به نان بودم.

 

مسلح به مکر و حیله است که بدون آن آدم های تنبلی مثل او از گرسنگی خواهند مرد.

 

تأثیر این سیما در من به حدی بود که گویی وجودم را مثل مته سوراخ می کند، بدون اینکه قطره ای خون بریزد، برای یک لحظه دیوانه وار آرزو کردم که این چهره را از بین ببرم؛ مثل نقاشی که تنها نمونه ی نقاشی اش را نابود کند.

 

برایم غیر قابل درک بود که هنوز مردی پی به زیبایی او نبرده باشد؛ کسی او را نشناخته و این زیبایی را کشف نکرده باشد؛ شاید هم او در همین لحظه که من او را می دیدم به وجود آمده بود.

 

وقتی آدم غرق می شود باید همینطور باشد؛ آب تیره رنگ وارد بدن می شود، آب خیلی زیاد؛ دیگر هیچ چیز نمی بینی، هیچ چیزی نمی شنوی، تنها صدای شُرشُر آب، آن گاه آب خاکستری بد طعم به نظر شیرین و خوش طعم می رسد.

 

مغرم مثل ماشینی که انسان فراموش کرده خاموشش کند، کار می کرد. ناگهان راه حل یک سؤال جبر را که دو سال قبل در امتحان مدرسه ی مهندسی نتوانسته بودم حل کنم، پیدا کردم. واژه های انگلیسی ای را که نه سال پیش در مدرسه نمی دانستم، حالا به یادم می آمدند.

 

خداوند واژه ای بزرگ بود که با آن بزرگترها سعی می کردند روی همه چیز پرده بکشند و خود را راحت کنند. 

نان سال های جوانی

هاینریش بل ترجمه ی محمد اسماعیل زاده