سووشون، سیمین دانشور
من شعری برای یک درخت که در خاک تو باید بروید گفته ام. نام این درخت، درخت استقلال است. این درخت را باید با خون آبیاری کرد نه با آب. با آب خشک می شود.
نباید سرزمینی خالی خالی از مرد باشد.
دوست داشتن که عیب نیست بابا جان. دوست داشتن دل آدم را روشن می کند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آماده ی دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی. دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند، اگر نفرت ورزیدی غنچه ها پلاسیده می شوند. آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست، برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است. این جور نفرت علامت عشق به شرف و حق است.
آدم تنها اگر بخواهد، می تواند خودش را از تنهایی در آورد.
خوب که فکرش را می کنم می بینم همه ی ما در تمام عمرمان بچه هایی هستیم که به اسباب بازی هایمان دل خوش کرده ایم و وای به روزی که دلخوشی هایمان را از ما می گیرند، یا نمی گذارند به دلخوشی هایمان برسیم. بچه هایمان، مادرهایمان، فلسفه هایمان... مذهبمان...
بچه وقتی خاطره پیدا کرد و توانست گذشته را بیاد بیاورد، دیگر بچه نیست. هر چند این گذشته فقط چند ساعت پیش باشد.
همیشه دردم را برای خودم نگه داشته ام. هیچ وقت به کسی نگفته ام چه کشیده ام. 71
همچین سرگرم کارم بودم که نمی فهمیدم دوروبرم چه خبر است، اولین روزی که طیاره به این شهر آمد، همه ی خلق خدا قالیچه برداشتند و از صبح سحر رفتند باغ تخت تماشا. من پشت بام بر آفتاب نشسته بودم و نقشه ی هندوستان می کشیدم. طیاره آمد و از بالای سر من رفت. اما من سرم را بلند نکردم نگاه کنم. خدایا همچین آدمی نباید تریاکی بشود.
عجب زنی بود! از آن زن ها که از خود شعاعی پس می دهند که اگر آن شعاع به کسی گرفت، چه خودش بخواهد و چه نخواهد جلب می شود. و آن وقت آن آدم شعاع گرفته، به هیچ وجه نمی تواند خودش را از این جذبه خلاص کند. به قشنگی و زشتی نیست. به آب و گل است.
بی بی می شنید و می دید اما دم نمی زد. حالا که گذشته و رفته، حتی درد دل با من که دخترش بودم نمی کرد. همه ی مردم شهر حرف حاج آقا و سودابه هندی را می زدند غیر از زنش که اصل کاری بود.
سعی کن روی پای خودت بایستی. اگر افتادی، بدان که در این دنیا هیچ کس خم نمی شود دست ترا بگیرد بلندت کند. سعی کن خودت پا شوی.
عاقل هم که شدند تازه اول بدبختی شان است. خانواده هایشان به زندگی منهای آن ها عادت کرده اند و دیگر حوصله و جا برای پذیرائی آن ها ندارند.
زری گفت: آخر بگو چه شده
یوسف گفت: برای همین آمدم شهر که به تو بگویم، همه ی کارهایم را زمین گذاشتم و آمدم که برایت درد دل کنم، اما تو نبودی.
به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز را نمی توانم تغییر بدهم... اگر آدم نتواند حتی در زنش تأثیر بگذارد....
یا بچه خوابیده، یا خانم ها می ترسند... چقدر زن ها ترسو و دروغ گو هستند. فقط بلدند گور بکنند و دفن کنند و بعد گریه کنند.
ابوالقاسم خان در سه تا از جام ها شراب ریخت. سومی را داد به هرمز و گفت: به سلامتی! و رو به هرمز گفت: از حالا بخور و سعی کن از این دنیا لذت ببری. امیدوارم تو مثل عمویت نشوی که از غصه ی مردم و مملکت، زندگی را به خودش و اطرافیانش حرام کرده. دداش چرا جامت را بر نمی داری؟ والله، بالله، دنیا ارزش این را ندارد که تو هی نفس حق بزنی و به هیچ جا هم نرسد و هی خودت، خودت را بخوری. آدم عاقل اهل این دنیا، مثل من ویسکی قاچاقش فراهم است.
وقتی جامعه درست شد دیگر هیچکس دیوانه نمی شود و همه جا باغ می شود.
گوساله های چشم بسته ای باشیم و خودمان نفهمیم کی گاو می شویم.
آرامشی که بر اساس فریب باشد چه فایده ای دارد؟
وقتی خیلی نرم شدی همه ترا خم می کنند...
اگر این زن ها نبودند و محض خاطر آن ها نبود پسرها چه زود می توانستند مرد بشوند... زن ها می ترسند و ما مردها را هم می ترسانند...
حسین کازرونی می آمد یک تشکچه با خود می آورد، می گذاشت توی طاقچه ی پشت چرخ چاه و از صبح زود تا غروب روی تشکچه می نشست و با پاها چرخ چاه را به حرکت می آورد. دستهایش آزاد بود مگر وقتی که دلو پر آب ظاهر می شد. دلو را می گرفت و به حوضچه ای می ریخت که به منبع منتهی می شد. از صبح تا غروب تنها، همین کارش بود. و خانه های دیگر هم که می رفت همین کار را می کرد. حتی آواز هم نمی خواند و زری می گفت خوب است که دلش نمی پوسد. و برای آنکه دلش نپوسد بچه ها را می فرستاد تماشا کنند و با او حرف بزنند اما مگر تماشای آن ها چقدر طول می کشید؟ و ناگهان زری اندیشید که تمام زندگی من هم همینطور گذشته. هر روز پشت چرخ چاهی نشسته ام و چرخ زندگی را به حرکت در آورده ا م و آب پای گل هایی داده ام...
وقتی با این مشقت بچه ای را به دنیا می آوری طاقت نداری، مفت از دستش بدهی. من هر روز... هر روز تو این خانه، مثل چرخ چاه می چرخم تا گل هایم را آب بدهم. نمی توانم ببینم آن ها را کسی لگد کرده... من عین حسین کازرونی با دست هایم برای خودم هیچ کاری نمی کنم... من... نه تجربه ای. نه دنیا دیدنی...
درس اول شجاعت برای تو فعلا این است. همان وقت که می ترسی کاری را بکنی، اگر حق با تست، در عین ترس آن کار را بکن.
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعه ی خوش چه زود می تواند از نو دست و دلش را به زندگی بخواند.. اما وقتی همه ای تو دهنی و نومیدی است، آدم احساس می کند که مثل تفاله شده، لاشه ای، مرداری است که در لجن افتاده.
سهراب پرسید: در شهر از جریان جنگ چیزی نشنیدید؟ زری جواب داد: نه، تو روزنامه که چیزی ننوشته بودند. سهراب گفت: مگر تو روزنامه گاهی چیزی هم می نویسند؟
این زن از خودش جرقه پخش می کند و جرقه اش دل آدم را گر گر می سوزاند
اگر آدم گناه کرد و موفق شد، آن گناه به عقیده ی خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد، آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد
لبخند و نگاه و گفتار و لمس و بوی آدمی که دوست می داشت، پاداش او بود.
تنها شجاعتی که می توانست بکند این بود که جلو شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آن ها با دست و فکر آزادشان.... با وسیله ی وسیله هایشان کاری بکنند.
کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زائیده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند... شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟
برای پدران ما آسانتر بود و اگر ما نجنبیم برای پسران ما سخت تر می شود. پدران ما با یک مدعی طرف بودند و متاسفانه در برابرش تسلیم شدند و حالا ما با دو مدعی طرف هستیم. فردا مدعی تازه نفس سوم هم از راه می رسد و پس فردا مدعیان دیگر... همه شان به مهمانی بر سر این سفره...
هیچ کاری هم که نتوانیم بکنیم به بچه هایمان راه را نشان داده ایم.
زن ها چه وقت ها یاد چه چیزها می افتند.
مرد دنباله ی داستانش را گرفت. هیجان خودش از شنوندگانش بیشتر بود.
باید جامعه را طوری بسازیم که خواهر هیچکس دیوانه نشود. جنون خواهر من نشان بیماری اجتماع است.
می دانی ما دکترها باید به مرگ عادت کنیم. باید از علامت هایش نترسیم. اما من ترسیدم. انگار یک طوفانی آمد، همه ی سیم های اعصاب و مغزم را پاره کرد و روی هم انداخت و قاطی کرد. دیدم سر دلم یک چیزی شکست و ریخت. این ها خیال می کنند من دیوانه شده ام. اما من دیوانه نیستم، فقط دلم خیلی خیلی تنگ است.
عجب صدای نوازشگری داشت! او می توانست با آن صدا آدم را، حتی آدمی را که شتاب داشت، حتی آدمی را که خیالاتی شده بود، رام کند.
- چرا باید این همه بدبختی باشد؟ - مسئول همه ی بدبختی ها تو نیستی! – تو هم نیستی. پس چرا خودت را به خطر می اندازی؟ - یک نفر باید کاری بکند...
کار بچه فرشته ها این بود که ستاره ی هر کس را بدهند دست خودش و بگویند: اینک ستاره ات را به دستت می سپاریم تا بدانی که از حالا آزادی. خودت پشت و پناه و تکیه گاه خودت هستی. عکس العمل زمینی ها چنین بوده: بچه ها از دیدن ستاره هایشان، چشم هایشان برق زده، آن ها را گرفته اند و با آن ها بازی کرده اند. وقتی ما براه افتادیم هنوز بازی می کردند. پیرها گفته اند: حالا دیگر خیلی دیر است. اما بشنوید از جوان ها و میانه سال ها که کار دنیای زمینی بیشتر به دست این گروه می گردد. کلیه افراد این گروه، ستاره هایشان را دریافت داشته اند اما بیشترشان هر چه توضیح بهشان داده شد، مقصود ارباب آسمانی را نفهمیده اند. بعضی هایشان، ستاره هایشان را خیلی زود گم کرده اند. بعضی ها، ستاره هایشان را در گریبانشان پنهان کرده اند و لبخند زده اند که ستاره ای در گریبان دارند. اما عده ی معدودی از گروه جوان و میان سال خوب حالیشان شده... از این گروه عده ای گفته اند: ما از اولش همینطور بودیم. چشمداشت از هیچ اختری چه در آسمان و چه در زمین نداشتیم. نه هرگز به سرنوشت اعتقاد داشته ایم و ه هرگز کسی را برای بد و خوب اخترمان نکوهش کرده ایم... این عده خیلی قلنبه قلنبه حرف زده اند و بچه فرشته ها درست حرف هایشان را نفهمیده اند. هم زبان های زمینی شان هم نیم فهمیده اند آن ها چه می گویند.... و عده ی دیگر از همین گروه اخیر گفته اند: چه خوب شد دل هر کس به ستاره اش روشن شد. این عده آدم های مضحکی بوده اند و تقریبا در هر کشوری چند تا و گاهی چندین تا از این آدم ها بوده اند. بعضی از آن ها ریش داشته اند اما نه به بلندی ریش شما....
طفلک خیال می کرد اگر از باغ در بیاید، هر جا که برود به آبادی خودشان نزدیکتر شده...
دلم می خواست فهم و شعور و سواد ترا داشته باشم و چون نداشتم مسخره ات می کردم.
خودش می دانست که هنوز دوره ی او و امثال او نرسیده. اما او می گفت، بارها به خودم گفت که وظیفه ی ما این است که رسیدن این دوره را جلو بیندازیم.
این ها محتاج گندم و آذوقه ی تو نیستند، اما از این می ترسند که سرود یا مستان بدهی.
آن وقت ها که مردم لب جوی آب می نشستند و گذر عمر را می دیدند و دلی دلی می کردند و از تمام نعمت های دنیا، یک گلعذار بسشان بود گذشت. حالا باید کناره ی سیل گیر بایستند و عمر همچین از، روبرو بیاید سیلی به صورتشان بزند که رب و ربشان را یاد کنند... راستی اسم نعره هایی که آدم از ته دل برمی آورد چه بود؟ کلمه ای بود که به این جور فریاد می خورد... باید لغتی باشد که معنای سوراخ کردن بدهد. یعنی آدم اگر نتواند در برابر سیل و صاعقه و سیلی زندگی آن جور فریاد بزند دلش سوراخ می شود و آن وقت آدم هایی که دلشان سوراخ سوراخ شده، به جان هم می افتند و همدیگر را درب و داغون می کنند و بعد می روند زندان. و یا به سرشان می زند و دیوانه می شوند.
حکایت آن شوهره که به زنش گفت: من گفتم برقص، اما نه به این خوبی.
به پیرسوک (پرستو) گفتند چرا زمستان نمی آیی؟ گفت: مگر تابستان چه گلی به سرم زدید؟
یک زن که دلش اولاد می خواست رفت پیش یک درویش و درویش گفت باید چهل روز روزه بگیری و سر چهل روز بروی سر کوه، کنار آبشار و تن و بدنت را بشویی. اما به شرطی که سر آبشار که رسیدی فکر میمون نکنی. همه جور فکر می توانی بکنی اما یادت باشد، فقط فکر میمون نکن. زن پنج بار و هر بار بعد از چهل روز ریاضت، خودش را به سر کوه رساند و زیر آبشار ایستاد اما نمی توانست خودش را از فکر میمون منفک بکند. هر بار تنها چیزی که از ذهنش می گذشت، یک میمون بد هیولای پشمالو بود. عاقبت رفت به سراغ درویش و گفت: نسخه ات افاقه نکرد. اگر تو حرف میمون را نزده بودی، من صد سال به فکر میمون نمی افتادم. اما حالا...
شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید.
آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت... و حکایت پهلوانی... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.
امروز به این نتیجه رسیدم که در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود.. اما حیف که دیر به این فکر افتادم. بگذارید به جبران این نادانی، در مرگ شجاع ها خوب گریه کنیم.
زن آستر است و مرد رویه، آستر است که باید رویه را نگه دارد.
نباید یک شهری خالی خالی از مرد باشد.
در هر جنگی دو طرف بازنده است.
گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی!
سووشون، سیمین دانشور
من شعری برای یک درخت که در خاک تو باید بروید گفته ام. نام این درخت، درخت استقلال است. این درخت را باید با خون آبیاری کرد نه با آب. با آب خشک می شود.
نباید سرزمینی خالی خالی از مرد باشد.
دوست داشتن که عیب نیست بابا جان. دوست داشتن دل آدم را روشن می کند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه می کند. اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آماده ی دوست داشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی. دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند، اگر نفرت ورزیدی غنچه ها پلاسیده می شوند. آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست، برای زشتی و بی شرفی و بی انصافی است. این جور نفرت علامت عشق به شرف و حق است.
آدم تنها اگر بخواهد، می تواند خودش را از تنهایی در آورد.
خوب که فکرش را می کنم می بینم همه ی ما در تمام عمرمان بچه هایی هستیم که به اسباب بازی هایمان دل خوش کرده ایم و وای به روزی که دلخوشی هایمان را از ما می گیرند، یا نمی گذارند به دلخوشی هایمان برسیم. بچه هایمان، مادرهایمان، فلسفه هایمان... مذهبمان...
بچه وقتی خاطره پیدا کرد و توانست گذشته را بیاد بیاورد، دیگر بچه نیست. هر چند این گذشته فقط چند ساعت پیش باشد.
همیشه دردم را برای خودم نگه داشته ام. هیچ وقت به کسی نگفته ام چه کشیده ام.
همچین سرگرم کارم بودم که نمی فهمیدم دوروبرم چه خبر است، اولین روزی که طیاره به این شهر آمد، همه ی خلق خدا قالیچه برداشتند و از صبح سحر رفتند باغ تخت تماشا. من پشت بام بر آفتاب نشسته بودم و نقشه ی هندوستان می کشیدم. طیاره آمد و از بالای سر من رفت. اما من سرم را بلند نکردم نگاه کنم. خدایا همچین آدمی نباید تریاکی بشود.
عجب زنی بود! از آن زن ها که از خود شعاعی پس می دهند که اگر آن شعاع به کسی گرفت، چه خودش بخواهد و چه نخواهد جلب می شود. و آن وقت آن آدم شعاع گرفته، به هیچ وجه نمی تواند خودش را از این جذبه خلاص کند. به قشنگی و زشتی نیست. به آب و گل است.
بی بی می شنید و می دید اما دم نمی زد. حالا که گذشته و رفته، حتی درد دل با من که دخترش بودم نمی کرد. همه ی مردم شهر حرف حاج آقا و سودابه هندی را می زدند غیر از زنش که اصل کاری بود.
سعی کن روی پای خودت بایستی. اگر افتادی، بدان که در این دنیا هیچ کس خم نمی شود دست ترا بگیرد بلندت کند. سعی کن خودت پا شوی.
عاقل هم که شدند تازه اول بدبختی شان است. خانواده هایشان به زندگی منهای آن ها عادت کرده اند و دیگر حوصله و جا برای پذیرائی آن ها ندارند.
زری گفت: آخر بگو چه شده
یوسف گفت: برای همین آمدم شهر که به تو بگویم، همه ی کارهایم را زمین گذاشتم و آمدم که برایت درد دل کنم، اما تو نبودی.
به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز را نمی توانم تغییر بدهم... اگر آدم نتواند حتی در زنش تأثیر بگذارد....
یا بچه خوابیده، یا خانم ها می ترسند... چقدر زن ها ترسو و دروغ گو هستند. فقط بلدند گور بکنند و دفن کنند و بعد گریه کنند.
ابوالقاسم خان در سه تا از جام ها شراب ریخت. سومی را داد به هرمز و گفت: به سلامتی! و رو به هرمز گفت: از حالا بخور و سعی کن از این دنیا لذت ببری. امیدوارم تو مثل عمویت نشوی که از غصه ی مردم و مملکت، زندگی را به خودش و اطرافیانش حرام کرده. دداش چرا جامت را بر نمی داری؟ والله، بالله، دنیا ارزش این را ندارد که تو هی نفس حق بزنی و به هیچ جا هم نرسد و هی خودت، خودت را بخوری. آدم عاقل اهل این دنیا، مثل من ویسکی قاچاقش فراهم است.
وقتی جامعه درست شد دیگر هیچکس دیوانه نمی شود و همه جا باغ می شود.
گوساله های چشم بسته ای باشیم و خودمان نفهمیم کی گاو می شویم.
آرامشی که بر اساس فریب باشد چه فایده ای دارد؟
وقتی خیلی نرم شدی همه ترا خم می کنند...
اگر این زن ها نبودند و محض خاطر آن ها نبود پسرها چه زود می توانستند مرد بشوند... زن ها می ترسند و ما مردها را هم می ترسانند...
حسین کازرونی می آمد یک تشکچه با خود می آورد، می گذاشت توی طاقچه ی پشت چرخ چاه و از صبح زود تا غروب روی تشکچه می نشست و با پاها چرخ چاه را به حرکت می آورد. دستهایش آزاد بود مگر وقتی که دلو پر آب ظاهر می شد. دلو را می گرفت و به حوضچه ای می ریخت که به منبع منتهی می شد. از صبح تا غروب تنها، همین کارش بود. و خانه های دیگر هم که می رفت همین کار را می کرد. حتی آواز هم نمی خواند و زری می گفت خوب است که دلش نمی پوسد. و برای آنکه دلش نپوسد بچه ها را می فرستاد تماشا کنند و با او حرف بزنند اما مگر تماشای آن ها چقدر طول می کشید؟ و ناگهان زری اندیشید که تمام زندگی من هم همینطور گذشته. هر روز پشت چرخ چاهی نشسته ام و چرخ زندگی را به حرکت در آورده ا م و آب پای گل هایی داده ام...
وقتی با این مشقت بچه ای را به دنیا می آوری طاقت نداری، مفت از دستش بدهی. من هر روز... هر روز تو این خانه، مثل چرخ چاه می چرخم تا گل هایم را آب بدهم. نمی توانم ببینم آن ها را کسی لگد کرده... من عین حسین کازرونی با دست هایم برای خودم هیچ کاری نمی کنم... من... نه تجربه ای. نه دنیا دیدنی...
درس اول شجاعت برای تو فعلا این است. همان وقت که می ترسی کاری را بکنی، اگر حق با تست، در عین ترس آن کار را بکن.
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعه ی خوش چه زود می تواند از نو دست و دلش را به زندگی بخواند.. اما وقتی همه ای تو دهنی و نومیدی است، آدم احساس می کند که مثل تفاله شده، لاشه ای، مرداری است که در لجن افتاده.
سهراب پرسید: در شهر از جریان جنگ چیزی نشنیدید؟ زری جواب داد: نه، تو روزنامه که چیزی ننوشته بودند. سهراب گفت: مگر تو روزنامه گاهی چیزی هم می نویسند؟
این زن از خودش جرقه پخش می کند و جرقه اش دل آدم را گر گر می سوزاند
اگر آدم گناه کرد و موفق شد، آن گناه به عقیده ی خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد، آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد
لبخند و نگاه و گفتار و لمس و بوی آدمی که دوست می داشت، پاداش او بود.
تنها شجاعتی که می توانست بکند این بود که جلو شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آن ها با دست و فکر آزادشان.... با وسیله ی وسیله هایشان کاری بکنند.
کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زائیده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند... شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟
برای پدران ما آسانتر بود و اگر ما نجنبیم برای پسران ما سخت تر می شود. پدران ما با یک مدعی طرف بودند و متاسفانه در برابرش تسلیم شدند و حالا ما با دو مدعی طرف هستیم. فردا مدعی تازه نفس سوم هم از راه می رسد و پس فردا مدعیان دیگر... همه شان به مهمانی بر سر این سفره...
هیچ کاری هم که نتوانیم بکنیم به بچه هایمان راه را نشان داده ایم.
زن ها چه وقت ها یاد چه چیزها می افتند.
مرد دنباله ی داستانش را گرفت. هیجان خودش از شنوندگانش بیشتر بود.
باید جامعه را طوری بسازیم که خواهر هیچکس دیوانه نشود. جنون خواهر من نشان بیماری اجتماع است.
می دانی ما دکترها باید به مرگ عادت کنیم. باید از علامت هایش نترسیم. اما من ترسیدم. انگار یک طوفانی آمد، همه ی سیم های اعصاب و مغزم را پاره کرد و روی هم انداخت و قاطی کرد. دیدم سر دلم یک چیزی شکست و ریخت. این ها خیال می کنند من دیوانه شده ام. اما من دیوانه نیستم، فقط دلم خیلی خیلی تنگ است.
عجب صدای نوازشگری داشت! او می توانست با آن صدا آدم را، حتی آدمی را که شتاب داشت، حتی آدمی را که خیالاتی شده بود، رام کند.
- چرا باید این همه بدبختی باشد؟ - مسئول همه ی بدبختی ها تو نیستی! – تو هم نیستی. پس چرا خودت را به خطر می اندازی؟ - یک نفر باید کاری بکند...
کار بچه فرشته ها این بود که ستاره ی هر کس را بدهند دست خودش و بگویند: اینک ستاره ات را به دستت می سپاریم تا بدانی که از حالا آزادی. خودت پشت و پناه و تکیه گاه خودت هستی. عکس العمل زمینی ها چنین بوده: بچه ها از دیدن ستاره هایشان، چشم هایشان برق زده، آن ها را گرفته اند و با آن ها بازی کرده اند. وقتی ما براه افتادیم هنوز بازی می کردند. پیرها گفته اند: حالا دیگر خیلی دیر است. اما بشنوید از جوان ها و میانه سال ها که کار دنیای زمینی بیشتر به دست این گروه می گردد. کلیه افراد این گروه، ستاره هایشان را دریافت داشته اند اما بیشترشان هر چه توضیح بهشان داده شد، مقصود ارباب آسمانی را نفهمیده اند. بعضی هایشان، ستاره هایشان را خیلی زود گم کرده اند. بعضی ها، ستاره هایشان را در گریبانشان پنهان کرده اند و لبخند زده اند که ستاره ای در گریبان دارند. اما عده ی معدودی از گروه جوان و میان سال خوب حالیشان شده... از این گروه عده ای گفته اند: ما از اولش همینطور بودیم. چشمداشت از هیچ اختری چه در آسمان و چه در زمین نداشتیم. نه هرگز به سرنوشت اعتقاد داشته ایم و ه هرگز کسی را برای بد و خوب اخترمان نکوهش کرده ایم... این عده خیلی قلنبه قلنبه حرف زده اند و بچه فرشته ها درست حرف هایشان را نفهمیده اند. هم زبان های زمینی شان هم نیم فهمیده اند آن ها چه می گویند.... و عده ی دیگر از همین گروه اخیر گفته اند: چه خوب شد دل هر کس به ستاره اش روشن شد. این عده آدم های مضحکی بوده اند و تقریبا در هر کشوری چند تا و گاهی چندین تا از این آدم ها بوده اند. بعضی از آن ها ریش داشته اند اما نه به بلندی ریش شما....
طفلک خیال می کرد اگر از باغ در بیاید، هر جا که برود به آبادی خودشان نزدیکتر شده...
دلم می خواست فهم و شعور و سواد ترا داشته باشم و چون نداشتم مسخره ات می کردم.
خودش می دانست که هنوز دوره ی او و امثال او نرسیده. اما او می گفت، بارها به خودم گفت که وظیفه ی ما این است که رسیدن این دوره را جلو بیندازیم.
این ها محتاج گندم و آذوقه ی تو نیستند، اما از این می ترسند که سرود یا مستان بدهی.
آن وقت ها که مردم لب جوی آب می نشستند و گذر عمر را می دیدند و دلی دلی می کردند و از تمام نعمت های دنیا، یک گلعذار بسشان بود گذشت. حالا باید کناره ی سیل گیر بایستند و عمر همچین از، روبرو بیاید سیلی به صورتشان بزند که رب و ربشان را یاد کنند... راستی اسم نعره هایی که آدم از ته دل برمی آورد چه بود؟ کلمه ای بود که به این جور فریاد می خورد... باید لغتی باشد که معنای سوراخ کردن بدهد. یعنی آدم اگر نتواند در برابر سیل و صاعقه و سیلی زندگی آن جور فریاد بزند دلش سوراخ می شود و آن وقت آدم هایی که دلشان سوراخ سوراخ شده، به جان هم می افتند و همدیگر را درب و داغون می کنند و بعد می روند زندان. و یا به سرشان می زند و دیوانه می شوند.
حکایت آن شوهره که به زنش گفت: من گفتم برقص، اما نه به این خوبی.
به پیرسوک (پرستو) گفتند چرا زمستان نمی آیی؟ گفت: مگر تابستان چه گلی به سرم زدید؟
یک زن که دلش اولاد می خواست رفت پیش یک درویش و درویش گفت باید چهل روز روزه بگیری و سر چهل روز بروی سر کوه، کنار آبشار و تن و بدنت را بشویی. اما به شرطی که سر آبشار که رسیدی فکر میمون نکنی. همه جور فکر می توانی بکنی اما یادت باشد، فقط فکر میمون نکن. زن پنج بار و هر بار بعد از چهل روز ریاضت، خودش را به سر کوه رساند و زیر آبشار ایستاد اما نمی توانست خودش را از فکر میمون منفک بکند. هر بار تنها چیزی که از ذهنش می گذشت، یک میمون بد هیولای پشمالو بود. عاقبت رفت به سراغ درویش و گفت: نسخه ات افاقه نکرد. اگر تو حرف میمون را نزده بودی، من صد سال به فکر میمون نمی افتادم. اما حالا...
شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید.
آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت... و حکایت پهلوانی... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.
امروز به این نتیجه رسیدم که در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود.. اما حیف که دیر به این فکر افتادم. بگذارید به جبران این نادانی، در مرگ شجاع ها خوب گریه کنیم.
زن آستر است و مرد رویه، آستر است که باید رویه را نگه دارد.
نباید یک شهری خالی خالی از مرد باشد.
در هر جنگی دو طرف بازنده است.
گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی!