کتاب - نامه ای به کودکی که هزگز زاده نشد، اوریانا فالاچی، ترجمه ی یغما گلرویی

دلیلی برای دروغ گفتن نیست، من مانند بسیاری از هم جنسانم حقیقت را انکار نمی کنم، آنچه از زبان قهرمان این کتاب حکایت کرده ام، ماجرایی ست که برای خودم اتفاق افتاده است.

 

امشب فهمیدم که تو هستی، مثل یک قطره زندگی که از هیچ چکیده باشد!

 

سعی کن بفهمی، من از کسای دیگه نمی ترسم، کاری به کارشون ندارم، از خدا هم نمی ترسم! حتی درد هم نمی تونه منُ بترسونه، تموم ترس من از توست! تویی که دست سرنوشت از هیچ جدات کرده و به بطن من چسبوندت!

 

همیشه منتظرت بودمُ هیچ وقت آماده ی پذیرایی ازتُ نداشتم!

 

مدام این سوال ترسناک برام پیش می اومد که نکنه دلت نخواد به دنیا بیایُ متولد بشی! نکنه یه روز سرم هوار بزنی که کی گفته بود منُ به دنیا بیاری

 

زندگی یعنی خستگی! کوچولو! زندگی یه جنگه که هر روز تکرار می شه و عوض شادی هاش –که تنها قدِ یه پلک به هم زدن دووم دارن- باید بهای زیادی بدی

 

چه جوری حدس بزنم دلت می خواد به سکوت برگردی یا نه!

 

با این همه حاضرم دار و ندارم رو بدم تا تو فقط با یه اشاره بهم کمک کنی

 

نمی دونم کار مادرم درست بوده یا نه، وقتی خوشحالم فکر می کنم کارش درست بوده و وقتی غمگینم فکر می کنم اشتباه کرده. ولی حتی وقتی خودمو بدبخت حس می کنم هم این آرزو رو ندارم که کاش به دنیا نمی اومدم! هیچی بدتر از نبودن نیست.

 

درد با ما به دنیا میاد، با ما قد می کشه و باهامون اُخت می شه، جوری که حس می کنیم مثِ دست و پا همیشه باید باهامون باشه

 

راستش رو بخوای من از مرگ هم نمی ترسم، وقتی یه نفر می میره، معلومه که قبل از اون به دنیا اومده بوده و همچین کسی یه روزی هیچ بوده! من از هیچ وقت وجود نداشتن و از گفتن اینکه هیچ وقت زنده نبودم می ترسم!

 

من حتی وقتی واسه شکستا و دردایی که تو زندگی داشتم گریه می کردم، بازم اعتقادم این بوده که درد کشیدن از هیچ بودن بهتره

 

شجاع باش! کوچولو! به دنیا بیا... فکر می کنی تخم یه گیاه که زمینُ سوراخ می کنه و نم نمک جوونه می زنه شجاع نیست، کافیه یه نیسم بوزه و وجود اون جوونه رو به هیچ بدل کنه، یا پای بچه موش یه کم محکم تر از حد معمول رو ساقه ش بره و دوباره برگردونتش زیر خاک، با تموم اینا اون نمی ترسه و قد می شکه و تخمای دیگه درس می کنه و باهاشون یه جنگل می سازه. اگه یه روز سرم داد بکشی که چرا من رو به دنیا آوردی؟ بهت می گم من همون کاری رو کردم که درختا هزاران هزار سال قبلِ من کردن و می کنن. منم فکر می کنم کار درستیه!. مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصه ها و رنجایی که انسان می کشه هزاران بار بزرگ تر از دردِ درختاس، وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم، وقتی فهمیدیم هر دونه ایی بدل به درخت نمی شه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم می شن یا می میرن، نظرمون رو عوض نکنیم.

 

منطق ما پر چیزای ضد و نقیضه! ممکنه تو یه حرفی رو تایید کنی و همون دقیقه ببینی که برعکس اون حرف هم درسته. این منطقی که من امروز دارم، شاید فردا با یه اشاره ی انگشتم زیر و رو بشه!

 

سر این موضوع ناراحت نیستم، حتی وقتی نگاهم روی دری ثابت می مونه که اون با قدمای محکم ازش بیرون رفته و من هیچ کاری واسه نگه داشتنش نکردم، چون حتی اگه نگه اش می داشتم باز هم من و اون حرفی واسه گفتن نداشتیم.

 

تو حامله گی لحظه هایی هست که فکر می کنی دنیا رو فتح کردی! نه دردایی که باید بکشی و نه آزادیایی که با وجودِ بچه ازت سلب شده نمی تونن آرامشی که داری رو کم رنگ کنن!

 

زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد! اگه یه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری.

 

وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلأ رو تو خودت حس می کنی! واسه پر کردن همین خلأ باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه ایی پیدا کنی.

 

اگه پسر باشی می تونی هر وقت دلت خواست شورش کنی! می تونی دوست داشته باشی، بدونِ اینکه یه شب از خواب بپری و حس کنی داری تو باتلاق فرو می ری، می تونی از خودت دفاع کنی بدون اینکه لیچار بشنوی.

 

دوتا چیز ازت می خوام، یکی اینکه از معجزه ی به دنیا اومدن تمومِ استفاده رو ببری و دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی. پستی یه جونوره خونخواره که همیشه سر راهمون کمین کرده. ناخوشاش رو به بهونه هایی مثِ مصلحت و عقل و احتیاط تو تنِ تمومه آدما فرو می کنه و کم تر کسی هست که جلوش تاب بیاره. آدما تو خطر پست می شن و وقتی خطر از سرشون گذشت دوباره می رن تو جلد خودشون.

 

راستش رو بخوای من هنوز نفهمیدم منظور از عشق چیه! به نظرم میاد عشق یه حقه ی گنده س که واسه سرگرم کردن مردم ساخته شده! هر کی رو می بینی داره از عشق حرف می زنه، کشیشا، آگهی های تبلیغاتی، نویسنده ها، آدمای سیاسی و بالاخره اونایی که راس راسی عشق می کنن! من از این کلمه ی لعنتی که همه جا و تو تموم دنیا وردِ ذهن آدماست، متنفرم! چرا هیچ کس و هیچ چیز نتونست معنی این کلمه رو به من حالی کنه، خیلی دلم می خواست معنیش رو بفهمم، تشنه ی فهمیدن معنی اونم!

 

از این موضوع بین خودمون حرف زدن یه چیزه و گفتنش به کسایی که درکت نمی کنن یه چیز دیگه ست.

 

زخما خوب می شن جاشونم کم کم از بین می ره ولی یه زنگِ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه.

 

کوچولو! چیزی که بیشتر از همه دوست دارم اینه که دستات هم شکل گرفتن...

 

حاضرم هر چی دارم بدم تا تو سکوتتُ بشکنیُ، پا تو زندونی بذارم که توش قایم شدیُ خودم نگهبانشم، حاضرم هر چی دارم بدمُ تو رو ببینمُ صدات رو بشنوم، تو با من یه جفت عجیب درست کردیم، همه چیز تو به من بستگی داره و همه چیز من به تو، اگه تو مریض بشی من مریض می شم و اگه من بمیرم تو هم می میری، با این همه نه من می تونم باهات اختلاط کنم نه تو با من، با وجودِ این که توی دنیای خودت عقل کلی، بازم نمی دونی من چه شکلی امُ چند ساله امُ به چه زبونی حرف می زنم، نمی دونی از کجا اومدمُ، کجامُ، چیکاره ام.

 

هزارتا زنگوله تو صدایِ خنده هاشه، هیچ وقت نفهمیدم چه طور اینطوری می خنده، ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدر قشنگیایِ زندگی رو بدونن و خوب بخندن، گریه کردن آسونه و خندیدن سخت!

 

وقتی چیزی واسه تماشا کردن نداشته باشی بهتر به حرفام گوش می دی!!!

 

گفتنِ همه چیز آسون نیست.

 

تو تنهایی، یه تنهاییِ با شکوه، تنها تجربه ت خودتی، ولی ما رو نمی شه شمرد، هزاران هزار آدمیم، تجربه های هر کدوممون به اون یکی وابسته ست، همینطور شادیا و رنجامون...

 

توی دنیا تنها نیستی و اگه بخوای خودت رو از بودنِ اجباری با دیگران خلاص کنی، موفق نمی شی. تو این دنیا کسی نمی تونه مث تو تنها باشه و خودش احتیاجای خودش رو رفع کنه، اگه بخواد این کار رو بکنه کارش به جنون می کشه. یا تو بهترین حالتش شکست می خوره. گاهی بعضیا این کار رو امتحان می کنن، می رن تو دلِ جنگل یا می زنن به دریا و قسم می خورن که به دیگرون نیازی ندارن و هیچ کس نمی تونه اونا رو پیدا کنه، ولی پیداشون می کنن، حتی گاهی خودشون بر می گردن.

 

بعدها درباره ی آزادی زیاد می شنوی، اینجا ما کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از کلمه ی عشق به لجن کشیده شده...

 

تو هم کم کم بهشون عادت می کنی، رام می شی، اونقدر بهشون عادت می کنی که بدونِ اونا زجر می کشی! این سر رشته ی تموم اسارتاییه که همیشه حلقه یِ اولش پیشه منه، چون تو بهم محتاجی.

 

تو هر جامعه ای زندگی کنی، نمی تونی با این اصل که هر کی قوی تر و بد دل تره، همیشه برنده ست، بجنگی.

 

همیشه کسی هست که اون یکی رو می کشه یا پوست از تنش می کنه تا خودش باقی بمونه.

 

مادرِ دخترک از خودش می پرسید که امروز باید با کدوم غمِ آبکیه زن صاحب خونه هم دردی کنه!! قبل از زدنِ زنگِ خونه به خودش می گفت شجاع باش...

 

تو هر نظامی به دنیا بیایُ، آدماش هر دینی که داشته باشن، بازم یه زنِ حامله هست که فرشا رو پاک می کنه و یه دختر کوچولو هست که واسه خوردن شکلات تحقیر می شه...

 

هر کس به تو گفت: تو کشور ما عدالت برقراره! تو بهش بگو: دروغ گو. و ازش بخواه بهت ثابت کنه که تو کشورش یه سری غذا مخصوصِ مایه دارا و یه سری غذا مخصوص بی پولا نیست. زمستون فقط فصل پول داراست! اگه پول دار باشی سرما برات یه شوخیه که می تونی با پالتو پوست کلکش رو بکنی، گرم بشی، تازه بعدش بری اسکی! اگه بدبخت باشی سرما برات به بلایِ آسمونیه، اون وقت یاد می گیری چه جوری از منظره های پوشیده از برف متنفر باشی...

 

گرسنگی آدمُ حسابی وسوسه می کنه.

 

همیشه با وعده وعید سرمون رو گرم کردن، به یه سری کلک و دروغ که لباسِ امیدُ تنشون کردن تا باهاشون ما رو آروم کنن.

 

واقعا فردای من و تو از راه می رسه؟!

 

میلیون ها ساله که آدما به امیدِ رسیدن فردا صاحب بچه می شن و آرزو دارن که بچه هاشون فردای بهتری داشته باشن، واسه خوشبخت بودن داشتن خونه ای که حرارت مرکزی داره بسه؟! البته وقتی از سرما می لرزی حرارتِ مرکزی چیز خوبیه، ولی اون نمی تونه خوشبختت کنه و از حیثیتت دفاع کنه، حتی با داشتن دستگاه حرارت مرکزی هم باید دروغا و کلاه برداریا رو تحمل کنی، فردا بازم برات مث یه دروغ باقی می مونه.

 

دنیا عوض می شه ولی همه چیز مث سابق باقی می مونه!

 

منُ یاد اون ارتشی می ندازی که هیچ وقت نمی رسید!

 

از اون بدم می اومد، از اون و تمام کسایی که فکر می کنن با قانونای زورکی شون می تونن به کسای دیگه کمک کنن.

 

زن بودن یه مدرسه ست برای آَشنا شدن با خون!

 

از اینکه تا حالا نخندوندمت پشیمونم...

 

آدم تا وقتی می تونه محترم باشه که به کسای دیگه احترام بذاره.

 

اعتقاد داشتنِ آدم به خودش باعث می شه دیگرونم به اون معتقد بشن.

 

شجاعت خواهرِ خوش بینیه، من خوش بین نبودم چون شجاع نبودم!

 

جلو برم یا عقب؟ اگه برگردم عقب وضعیت بدتره، چون باید دوباره از راهِ پر از چاله چوله ای که اومدم برگردم، ولی اگه جلو برم لااقل این امیدُ دارم که شاید جاده بهتر بشه!!

 

خطی که زرنگ و احمق رو از هم جدا می کنه گاهی اونقدر نازکه که دیده نمی شه.

 

هر چی خودمُ کوچیکتر می کردم اون کله شق تر می شد.

 

تا یه چیزِ تمیزُ سفید پیدا می شه، آدمی زاد می ره سراغش و با چیزایی که روش جا می ذاره کثیفش می کنه. بعدش از خودش می پرسه چرا؟! چرا؟ چرا؟...

 

جمله هاش مث یه بادِ سرد تو اتاق شروع به وزیدن کرد.

 

هر حامله گی مانند اختراعی ست که نتیجه اش ممکن است باشکوه یا ترسناک باشد!

 

متاسفانه در خیلی از موارد زندگی ما برابر است با مرگِ دیگری و زندگی دیگری برابر است با مرگِ ما.

 

کسی از دلِ کس دیگه ای خبر نداره.

 

شما نه حق دارین ازش دفاع کنین، نه حق دارین محکومش کنین، چون تو قلب و روح اون نیستین.

 

واسه گرفتن حقت از پا در میای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره.

 

وقتی به آرزوت می رسی حس می کنی گمش کردی.

 

کاش پیدا کردن یه حقیقت، حقیقتای ضدِ اون حقیقت رو پیش نمی آورد.

 

فکر کردن یعنی درد کشیدن و دونستن یعنی بدبختی!

 

فقط کسایی می تونن جلو برن که مدام واسه خودشون سوال مطرح می کنن.

نامه ای به کودکی که هزگز زاده نشد

اوریانا فالاچی، ترجمه ی یغما گلرویی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |