کتاب - صادق هدایت

بوف کور

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده.

 

می ترسم فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.

 

تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم، اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم.

 

در چشم هایِ سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم، پیدا کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم.

 

سکوت یه جور زبانی ست که ما نمی فهمیم.

 

زندگیِ من همه اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می سوزد و مرا مثل شمع آب می کند.

 

کاش می توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم، خوابِ بی دغدغه و راحت.

 

برای کسی که در گور است زمان معنی خودش را گم می کند.

 

حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه ای با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.

 

اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره ی من باید دور، تاریک و بی معنی باشد، شاید من اصلاً ستاره نداشته ام.

 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.



مرگ

تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت.

 

تنها در گورستان است که خون خواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند.

 

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند.

 

اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

 

ای مرگ تو دریچه ی امید به روی ناامیدان باز می کنی...


 

زنده به گور

خوب بود می توانستم کاسه ی سر خودم را باز بکنم و همه این توده ی نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورم بیندازم دور، بیندازم جلو سگ.

 

همه از مرگ می ترسند، من از زندگیِ سمجِ خودم.

 

کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد، خودکشی با بعضی ها هست.

 

آیا آنوقت خوشبخت بودم؟ نه، چه اشتباه بزرگی! همه گمان می کنند که بچه خوشبخت است.

 

بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش.

 

ما بین چندین میلیون آدم مثل این بود که در قایق شکسته ای نشسته ام و در میان دریا گم شده ام.

 

برای زندگی درست نشده بودم...

 

گاهی دیووانگیم گل می کند، می خواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم. گم بشوم. نابود بشوم.

 

از همه ی نقشه های خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگه مرده ها به شمار می آیم.

 

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت.

 

یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند، نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خودِ او ناقص و ناتوان است.

 

در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچ یک از آن ها نشدم.


 

سنگ صبور

سنگ صبور، سنگ صبور

تو صبوری، من صبورم

یا تو بترک، یا من می ترکم.


 

شرح حال یک الاغ هنگام مرگ

اگر خودش هم احساس درد می کرد بر ما رحم می نمود.

 

افسوس که ما نمی توانیم حرف بزنیم و همین اسباب بدبختی ما را فراهم آورده است.


+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |