کتاب

مرد به شکار می رود و می ستیزد.

زن دسیسه می چیند و خیال می بافد،

او مادر وهم است،

مادر خدایان،

چشمی نهان بین دارد،

پر و بالی که توان پرواز به بی کران تخیل می بخشدش،

خدایان همچو مردانند:

بر سینه ی زنی

زاده می شوند و می میرند.

-ژول میشله-

 

نخست به تو نمی نگرد، آنگاه نرم نرم چشم می گشاید، چنان که گویی از نور می ترسد. سرانجام می توانی ببینی که این چشم ها سبز چو دریایند، موج می زنند، به کف می نشینند، دیگر بار آرام می شوند و آنگاه باز چون موجی برمی آشوبند. در آن ها می نگری و با خود می گویی که این راست نیست، چرا که این ها چشمان سبز زیبایی هستند همچون همه ی چشم های سبز زیبایی که تاکنون دیده ای. اما نمی توانی خود را فریب دهی، این چشم ها موج می زنند، دگرگون می شوند، چنان که گویی چشم اندازی فرارویت می نهند که تنها تو می توانی ببینی و طلب کنی.

 

سرانجام سر بر می کند و تو بار دیگر در حواس خود تردید می کنی، گیجی خود، سرگیجه ای را که تأثیر آن چشمان سبز روشن و درخشان است به پای شراب می گذاری.

 

لذتی احساس می کنی که پیش از این درنیافته ای، لذتی که می دانستی بخشی از توست اما اکنون آن را به تمامی درمی یابی، رهایش می کنی، آشکارش می کنی، چرا که این بار می دانی پاسخی خواهد یافت و گم نخواهد شد.

 

برای پیرزن ها چیزی نمی ماند، مگر لذت عبادت.

 

زمینه ای اخلاقی برای تمنای خود یافته ای و احساس بی گناهی و خشنودی از خود داری!

 

- شما حیوانات را دوست دارید؟

- نه

- همیشه خودشانند، هیچ تظاهری ندارند.

 

آن ها می خواهند ما تنها باشیم، آقای مونترو. چون به ما می گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی تر است.

 

من به سوی جوانی ام می روم و جوانی ام به سوی من می آید.

 

حتی شیطان هم زمانی فرشته بوده.


 

چگونه آئورا را نوشتم:


آه ای وضع مرگبار، ای سرنوشت رام ناشدنی بشر

زیستن به فردا را امیدی نتوانم داشت

بی آنکه خریدار مرگ خود باشم.

-فرانسیسکو د که وه دو ای ویلیگاس-

 

در بیان عشق:

آتشی ست بفسرنده، یخی سوازن

زخمی ست دردناک که احساس نمی شود

شادکامی طلب شده است، شری حاضر

آرامشی کوتاه

اما آه

بس توانفرسا

-فرانسیسکو د که وه دو ای ویلیگاس-

آئورا

کارلوس فوئنتس، ترجمه ی عبدالله کوثری

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

اسم من هست همی یان یانسِن، می کنم کار کنون در ویسکانسن

کار من باشد در چوب بری، هر که در شهر مرا می بیند

می پرسد:

اسم تو چیست پسر؟

و منم می گویم: اسم من هست همی یان یانسِن، می کنم کار کنون در ویسکانسن

 

انسان نمی تواند درباره ی قتل عام، حرف های زیرکانه و قشنگ بزند، بعد از قتل عام، قاعدتاً همه مرده اند، و طبعاً نه صدایی از کسی در می آید و نه کسی دیگر چیزی می خواهد. بعد از قتل عام انسان انتظار دارد آرامش برقرار شود و همین هم هست، البته به جز پرنده ها. و پرنده ها چه می گویند؟ مگر درباره ی قتل عام حرف هم می شود زد؟ شاید فقط بشود گفت: «جیک، جیک، جیک؟»

 

عقربه دوم ساعت من یک دور می زد و یک سال می گذشت، بعد یک دور دیگر می زد و یک سال دیگر می گذشت.

 

بیلی، مسافر بی اراده زمان است و بر گشت و گذارهای خود تسلط ندارد و همه ی سفرها الزاماً سفر تفریحی نیست.

 

وقتی کسی می میرد تنها به ظاهر مرده است، در زمانِ گذشته خیلی هم زنده است.

 

تمام لحظات گذشته، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت.

 

چیزی که چنین باعث دلگرمی او می شد، اعتقاد او بود.

 

نه قدرت این را داشت که به دشمنانش آسیب برساند، و نه توانایی این که به دوستانش کمک کند.

 

برای نجات جان خود هیچ کاری نمی کرد به همین خاطر استفاده از بی رحمی الزام آور بود.

 

تو زندگی چیزایی هست که توی کتابایی که تو خونده ای نیست، خودت متوجه می شی.

 

پول بعضی وقت ها خیلی می تونه باعث آرامش بشه.

 

از چیزهایی که زمینی ها در صورت تلاش کافی، ممکن است بیاموزند این است که: لحظه های زشت را نادیده بگیرند و همه ی ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند!!.

 

اگر تصمیم بگیرید به ظاهرتان ننازید، به زودی می میرید. انگلیسی گفت شخصاً چند نفر را دیده است که بدین طریق مرده اند: اول تصمیم گرفتند خبردار نیاستند، بعد تصمیم گرفتند صورتشان را اصلاح نکنند یا خودشان را نشویند، بعد تصمیم گرفتند از توی رختخواب بیرون نیایند، بعد تصمیم گرفتند حرف نزنند، بعد مردند. در مورد این روش می شود گفت: این روش آشکارا، آسان ترین و بی دردترین روش برای رفتن به آن دنیا است. بله! رسم روزگار چنین است.

 

از مشخصه های پایان جنگ همین یکی بود، بی برو برگرد هر کس می خواست صاحب اسلحه شود امکان آن را داشت. 

سلاخ خانه ی شماره ی 5

کورت ونه گات جونیز، ترجمه ی علی اضغر بهرامی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

همیشه همان سرکوفتی را که حتی امروز هم به شکلی وحشتناک در گوش هایم طنین می اندازد تکرار می کرد: "تو هیچی نخواهی شد، تو هیچی نمی شوی..." و همدردی او پس از فوت مادرم که همه نسبت به من مهربان شده بودند از همه چیز بدتر بود.

 

با لحنی محبت آمیز گفت: "از شما متشکرم، اما ماشین داشتن هنوز به این معنی نیست که کسی چیزی شده باشد...".

 

گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد؛ فکر نانِ تازه مرا کاملاً از خود بی خود می کرد، و من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان. چشم هایم می سوخت، زانوهایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان. من مثل آدمی مرفینی، معتاد به نان بودم.

 

مسلح به مکر و حیله است که بدون آن آدم های تنبلی مثل او از گرسنگی خواهند مرد.

 

تأثیر این سیما در من به حدی بود که گویی وجودم را مثل مته سوراخ می کند، بدون اینکه قطره ای خون بریزد، برای یک لحظه دیوانه وار آرزو کردم که این چهره را از بین ببرم؛ مثل نقاشی که تنها نمونه ی نقاشی اش را نابود کند.

 

برایم غیر قابل درک بود که هنوز مردی پی به زیبایی او نبرده باشد؛ کسی او را نشناخته و این زیبایی را کشف نکرده باشد؛ شاید هم او در همین لحظه که من او را می دیدم به وجود آمده بود.

 

وقتی آدم غرق می شود باید همینطور باشد؛ آب تیره رنگ وارد بدن می شود، آب خیلی زیاد؛ دیگر هیچ چیز نمی بینی، هیچ چیزی نمی شنوی، تنها صدای شُرشُر آب، آن گاه آب خاکستری بد طعم به نظر شیرین و خوش طعم می رسد.

 

مغرم مثل ماشینی که انسان فراموش کرده خاموشش کند، کار می کرد. ناگهان راه حل یک سؤال جبر را که دو سال قبل در امتحان مدرسه ی مهندسی نتوانسته بودم حل کنم، پیدا کردم. واژه های انگلیسی ای را که نه سال پیش در مدرسه نمی دانستم، حالا به یادم می آمدند.

 

خداوند واژه ای بزرگ بود که با آن بزرگترها سعی می کردند روی همه چیز پرده بکشند و خود را راحت کنند. 

نان سال های جوانی

هاینریش بل ترجمه ی محمد اسماعیل زاده

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

من از رقابت نمی ترسم. قضیه درست برعکسه. متوجه نیستی؟ من از این می ترسم که بخوام رقابت کنم؛ این چیزیه که من رو می ترسونه. واسه اینه که دانشکده ی تئاتر رو ول کردم. همین که به طرز وحشتناکی طوری تربیت شدم که ارزش های همه رو قبول کنم، و این که تشویق شدن رو دوست دارم، و دوست دارم مردم با حرارت درباره ام حرف بزنند، دلیل نمی شه این کار درست باشه. ازش خجالت می کشم؛ حالم رو به هم می زنه. حالم از اینکه شجاعتش رو ندارم که یه هیچ کس مطلق بشم به هم می خوره. حالم از خودم یا هر کس دیگه ای که بخواد یه جوری جلب توجه کنه به هم میخوره.

 

هر کدام از صدها تهدید روزمره ممکن بود یک روز یا یک ثانیه قیافه ی فوق العاده زیبای او را از شکل بیاندازد یا زمخت کند. ولی چیزی که کاهش ناپذیر بود سرزندگیِ اصیلی بود که در تمام چهره اش موج می زد، مخصوصاً در چشم ها، جایی که اغلب به اندازه ی ماسک توی چشم می زد، و گاهی اوقات، حتی از آن هم گیج کننده تر بود.

 

آدم بعد از سی سالگی و این ها، وقتی که همه کمی کندتر می شوند، خسته می شود، ولی بیشتر تلاش می کند.

 

همه مطالعات دینی واقعی باید به نا اموختن همه تفاوت ها منجر شوند، تفاوت های خیالی، بین دختر و پسر، حیوان و سنگ، روز و شب، گرما و سرما.

 

بعضی وقت ها فکر می کنم تو سیمور را از همه ی ما کامل تر بخشیده ای. ویکر یک بار چیزی در همین باره به من گفت که خیلی برایم جالب بود. او گفت تو تنها کسی بودی که از خودکشی سیمور آزرده شدی و تنها کسی بودی که واقعاً او را به خاطر آن بخشیدی. گفت بقیه ی ما از بیرون ناآزرده و از درون بی گذشت بودیم. این شاید از هر حقیقتی راست تر باشد.

 

گاهی وقت ها خودم را می بینم که زیر باران مرده ام. -گویا از وداع با اسلحه!!-

 

مشکل همه ی خانواده همینه. همه چیز رو بیش از حد تو خودمون نگه می داریم.

 

فکر می کنی هر کسی هر کاری رو به دلیل خاصی انجام می ده. فکر نمی کنی ممکنه کسی به یه نفر زنگ بزنه بدون اینکه یه دلیل زشت و خودخواهانه براش داشته باشه.

 

نمی شه تو این دنیا با این دوست داشتن ها و نداشتن های شدید زندگی کرد.

 

خیلی از مردم فقط برای این به سراغ زندگی دینی نمی رن که فکر می کنن قراره تشکیل شده باشه از مقداری استقامت و اعمال سخت.

 

نمی دونم این همه دونستن و مثل چی باهوش بودن به چه درد می خوره اگه آدم رو خوشبخت نکنه.

 

داری اشتباه می کنی که به جای خودت از مردم و چیزهای دیگه عیب می گیری.

 

حالم بهم می خوره از این که تو زندگی همه یه کله گنده باشم.

 

بعضی وقت ها خوشحال می شم سرم رو بذارم زمین و بمیرم.

 

بدترین قسمتش این بود که می دونستم چه طور حوصله ی همه رو سر می برم، می دونستم چطور همه رو افسرده می کنم، یا حتی احساساتشون رو جریحه دار می کنم، ولی نمی تونستم بس کنم!

 

ولی بدترین شون توی کلاس بود. اون از همه شون بدتر بود. اتفاقی که افتاد این بود که، من این فکر به سرم زد -و نتونستم از سرم بیرونش کنم- که دانشگاه فقط یه جای آشغال و مزخرف دیگه توی دنیاست که برای گنجینه جمع کردن و این ها ساخته شده. منظورم اینه که آخه گنجینه گنجینه است. فرقش چیه که پول باشه یا ملک باشه یا حتی فرهنگ باشه، یا حتی علم ساده؟ برای من همه شون دقیقاً یک چیز به نظر می رسیدند، اگه پوسته هاشون رو پاره می کردی -و هنوز هم همینطور به نظر می رسند! بعضی وقتها فکر می کنم علم -یعنی وقتی که علم به خاطر علم باشه- از همه شون بدتره. فکر نمی کنم همه ی این ها این جور پدرم رو در می آورد، اگه هر چند وقت یک بار -فقط هر چند وقت یک بار- حداقل یک اشاره ی مؤدبانه ی کوچک فرمالیته می شد که علم باید به خرد منتهی بشه، و اگه نشه، فقط یه وقت تلف کردن چندش آوره. ولی هیچ وقت نمی شه! توی دانشگاه کوچکترین نشانه ای از این نمی شنوی که قراره خرد هدف نهایی علم باشه.

 

طبق منطق ساده، به هیچ وجه هیچ فرقی، که من بتونم ببینم، بین کسی که حرص گنجینه مادی -یا حتی گنجینه فکری- رو داره و کسی که حریص گنجینه ی معنوی یه نیست . همون جور که تو گفتی، گنجینه گنجینه است، خدا لعنتش کنه، و به نظر من، از لحاظ اصول، نود درصد قدیس های دنیا گریز تاریخ همون قدر زیاده طلب و نامقبول بودند که بقیه ما هستیم .

 

خدا لعنتش کنه. چیزهای قشنگی توی دنیا هست؛ منظورم چیزهای واقعاً قشنگه. ما اینقدر احمقیم که همیشه از مسیر خارج می شیم. همیشه، همیشه، همیشه هر چیزی رو که اتفاق می افته به منِ نکبتیِ حقیر خودمون بر می گردونیم.

 

گاهی وقت ها مریض شو برو عیادت خودت، اون وقت می فهمی چقدر بی ملاحظه هستی! تو تمام زندگی ام کسی رو ندیدم که وقتی آدم حالش رو نداشته باشه باهاش یکی به دو کنه، به اندازه ی تو غیر قابل تحمل باشه.

 

هیچ دعایی توی هیچ دینی توی دنیا نیست که تظاهر رو توجیه کنه.

ولی چیزی که من دوست ندارم، اون جوریه که تو درباره ی همه ی این آدما حرف می زنی. منظورم اینه که تو فقط با کارهای اونا مخالفت نمی کنی، با خودشون مخالفت می کنی. این خیلی شخصیه، فرانی... . این به تو ربطی نداره، رفیق، که اون با موهاش چیکار می کنه... . اگه می خوای با نظام بجنگی، مثل یه دختر دوست داشتنی باهوش بجنگ؛ چون دشمن اونجاست، و نه به خاطر اینکه آرایش موها یا کراواتش رو دوست نداری.

 

این دنیا مال خداست، رفیق، نه مال تو؛ و آخرش اونه که باید بگه چی خودخواهیه و چی نیست.

 

همش ناراحتت می کنم. هر چی که بگم، مثل اینه که دارام زیر آب دعای عیسی رو می زنم. ولی به خدا اینطور نیست. همه ی چیزی که باهاش مخالفم اینه که برای چی و چطور و کجا داری ازش استفاده می کنی. دلم می خواد قانع بشم –از خدا می خوام که قانع بشم- که تو ازش به عنوان یه جایگزین برای هر کار دیگری که وظیفه ات است در زندگی بکنی، یا وظایف روزمره ات استفاده نمی کنی. با این حال، از این هم بدتر اینه که نمی تونم بفهمم چطور می تونی با نام عیسایی دعا کنی که درکش نمی کنی. و چیزی که واقعاً نابخشودنیه اینه که تو سعی نمی کنی اون رو بشناسی. اگه یه آدم ساده بودی، مثل زائر، یا یه آدم خیلی درمانده، می شد یه بهانه ای برایش آورد؛ ولی تو ساده نیستی، رفیق، و اونقدر هم درمانده نیستی.

 

اون رو تو ذهن داشته باش، و فقط اون رو، و اون رو همونجوری که بود، و نه اونجوری که دلت می خواست باشه. تو با واقعیات روبرو نمی شی. همین روش لعنتی روبرو نشدن با واقعیاته که تو رو در درجه ی اول به چنین وضعیت ذهنی در هم ریخته ای کشونده، و احتمالاً نمی تونه از این وضعیت درت بیاره.

 

اگر عیسی رو دقیقاً همونطور که بود نبینی، کل معنی دعای عیسی رو درک نمی کنی.

 

تو این دنیای بزرگ اگه وقت کنی عطسه کنی شانس آورده ای. 

فرانی و زویی

جی. دی. سالینجر، ترجمه ی میلاد زکریا

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

چه چیز می تواند در نظر من شگفت انگیزتر، نامنتظرتر و غیر حقیقی تر از خود حقیقت باشد؟

 

مردم از چه چیز بیشتر می ترسند؟ از قدم تازه و از سخن تازه و بدیع خود بیش از همه چیز می ترسند.

 

این نکات کوچک از همه مهم ترند، همین امور کوچک است که همیشه همه چیز را خراب می کند.

 

آقای عزیز، نداشتن گناه نیست و این حقیقتی است مسلم.

 

هر کس باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش می آید که حتماً لازم است انسان بتواند به یک جا، به هر کجا که باشد، برود... .

 

آقا جان، آخر واجب است که هر انسانی لااقل کسی را داشته باشد که برای او دلسوزی کند!!!

 

هر چه بیشتر می نوشم بیشتر احساس می کنم، به همین جهت هم می نوشم، زیرا در این نوشیدن درد و عذاب می جویم، می نوشم چون می خواهم عذاب بکشم!

 

سونیا! واقعاً چه چاهی توانسته اند بکنند! و از وجود آن استفاده می برند! البته استفاده می برند و عادت هم کرده اند. کمی گریسته اند و حالا خو گرفته اند.

 

برای شناسایی هر کس باید با او برخورد تدریجی و با احتیاط داشت تا دچار اشتباه و لغزش نشد که رفع آن بعداً کاری است دشوار.

 

فقر که گناه نیست رفیق، ول کن، واضح است که ترقه تحمل فشار را ندارد. شما لابد به دلیلی از ایشان آزرده خاطر شدید، و جلو خودتان را نتوانستید بگیرید!

 

به نظرش آمد که در این لحظه خود را با قیچی از همه کس و همه چیز بریده است.

 

آدم نجیب و حساس روراست درددل می کند و آدم زرنگ گوش می دهد و غذایش را می خورد و بعد هم انسان را درسته می بلعد.

 

من فقط گفتم که در نوع خود آدم خوبی است! اگر بخواهیم درست از هر جهت نگاه کنیم، خیلی آدم خوب باقی نمی ماند؟ یقین دارم که در آن صورت ارزش من با تمام دل و اندرونم فقط به اندازه ی یک پیاز پخته یا یک پول سیاه خواهد بود، آن هم اگر تو را نیز سر بدهند!...

 

زامیوتف هنوز پسر بچه است، او را باید به سوی خود کشید، نه آنکه از خود راند. از اینکه کسی را از خود برانی او را اصلاح نمی کنی، به خصوص پسر بچه ای را. با پسر بچه باید دو چندان محتاط بود.

 

همه ی شما بدون استثنا پرچانه و مزخرف گویید. همین که رنجی در خود بیابید، چون مرغی که در حال تخم کردن قدقد کند، شما هم گوش همه را با رنج خود می برید!

 

تمام سعی شان در این است که انسان شبیه به خودش نباشد، که کمتر از هر چیز به حقیقت خودش شباهت داشته باشد! و این به نظر آنان بزرگترین پیشرفت شناخته می شود.

 

دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری! در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی!

 

حقیقت از بین نخواهد رفت، اما پدر زندگی را ممکن است درآورد.

 

چه پستی ای نشان داده است! چه عذری می تواند داشته باشد، که مست بوده؟ عذر احمقانه ای است که بیشتر به پستی هایش می افزاید. در شراب راستی است، و این راستی است که نمودار شده، یعنی تمام پلیدی قلب خشن و پر حسادت او بروز کرده است!

 

قابل توجه است که بیشتر اشخاص نیکوکار و بنیانگذار اصول انسانیت، مردمانی بودند بی نهایت خونریز. همه، و نه اشخاص بزرگ، بلکه حتی آن هایی که فقط کمی بیرون از چهار چوبه ی معمول هستند، یعنی حتی آن هایی که اندکی توانایی گفتن سخن نو را دارند، قاعدتاً باید، بنا بر طبیعت خود، کم و بیش متجاوز باشند. اگر جز این باشد مشکل است آن ها از چهار دیوار خود بدرآیند، و از ماندن در آن چهارچوب به خاطر طبع خود، نمی توانند راضی باشند.

 

آن کسی که وجدان دارد اگر به اشتباه خود پی برد، رنج می کشد. این خود بیش از اعمال شاقه برایش مجازات است.

 

رنج و درد لازمه ی قوه ی دراکه ی پهناور و قلب عمیق است.

 

مردم واقعاً بزرگ، به نظر من باید در دنیا غم را بزرگ احساس کنند.

 

سر مطالب کوچک اشخاص زیرک زودتر اشتباه می کنند. هر قدر انسان زیرک تر باشد، همان قدر کمتر فکر می کند که او را سر هیچ گیر می اندازند. و اتفاقاً زیرک ترین اشخاص را باید سر آسان ترین چیزها گیر انداخت.

 

من هم ممکن است دل ببازم و دوست بدارم و این امر البته بی اجازه ی ما انجام می گیرد.

 

توهین هایی وجود دارد که با تمام حسن نیت نمی شود آن را فراموش کرد.

 

هر امری حدی دارد که گذشتن از آن خطرناک است زیرا یک بار که قدم از آن فراتر نهاده شد، بازگشت غیر ممکن می شود.

 

کسی که عقلاً و روحاً محکم و قوی باشد، آن کس بر آن ها مسلط خواهد بود! کسی که جسارت زیاد داشته باشد، آن کس در نظر آنان حق خواهد داشت. آن کس که امور مهم را نادیده بگیرد، بر آن تف بیاندازد، او قانونگذار آنان است. کسی که بیشتر از همه جرأت کند، او بیش از هر کس دیگری حق دارد!

 

قدرت فقط نصیب کسانی می شود که جرأت کنند خم شوند و آن را به دقت بگیرند. در اینجا فقط یک چیز مهم است، یک چیز: باید فقط جرأت داشت!

 

مگر من پیرزن را کشتم؟ من خودم را کشتم، نه پیرزن را! با این کار پدر خودم را برای همیشه درآوردم!... اما پیرزن را شیطان کشت، نه من... .

 

هرگز نه از صد خرگوش اسبی درست می شود و نه از صد سوء ظن شاهدی واقعی.

 

می دانید من شما را چگونه آدمی می شناسم؟ یکی از آن هایی می دانم که اگر به خدا یا چیزی ایمان یابید، حتی اگر جگرتان را درآورند، باز خواهید ایستاد و با تبسم به زجر دهندگان خود نگاه خواهید کرد. خوب، پس آن ایمان را بیابید تا زندگی کنید.

 

در فرار نکبت و سختی است.

 

مصیبت کشیدن کار بزرگی است. نگاه نکنید که فربه و به ظاهر تن پرور شده ام، مهم نیست، به حرف هایم نخندید، می دانم که در تحمل مصیبت فکر مهمی نهفته است.

 

غریق به کاهی هم چنگ می زند.

 

آیا می دانید که زنان ممکن است تا چه پایه نادانسته کسی را دوست بدارند؟

 

چون قلب دختر جوانی احساس دلسوزی کند، معلوم است که خطر بزرگی متوجه اوست. آن وقت حتماً خواهد کوشید غرقه را نجات دهد و سر عقل آورد، که احیایش کند و در او هدف های شریف تر به وجود آورد و برای زندگی و فعالیت تازه جانی به او ببخشد.

 

او تشنه ی مصیبت است و منتظر است تا به جای کسی رنجی را تحمل کند و هر چه زودتر هم چنین کند، و الا اگر مصیبتی نصیبش نشود، شاید خود را از پنجره به بیرون افکند.

 

در آغاز آشنایی انسان همیشه قدری سبکسر و کوته بین است، اشتباه می اندیشد و حقیقت را دیگرگون می بیند.

 

عشق به تبلیغ فضیلت در بعضی از دختران جوان به چه حدی می رسد!

 

هیچ چیز در دنیا دشوارتر از صمیمیت و صراحت واقعی نیست و هیچ چیز هم آسان تر از تملق بیجا وجود ندارد. اگر در صراحت و صمیمیت فقط جزو صدمین آن نادرست باشد، فوراً ناموزونی مخصوصی به گوش می خورد و غوغایی به پا می شود. و اما اگر در تملق تمام اجزایش نادرست باشد، باز هم مطبوع است و نسبتاً با لذت شنیده می شود. هر چند که لذتی خشن ایجاد کند، اما به هر حال با لذت شنیده می شود. و هر قدر که تملق نتراشیده و نخراشیده باشد، حتماً لااقل نیمی از آن درست به نظر می آید. این در مورد تمام اشخاص، از هر طبقه و در هر سطح از تمدن که می خواهند باشند، فرقی نمی کند. در مورد اشخاص معمولی که جای خود را دارد.

 

نمی دانید که خشم ممکن است انسان را به چه حدی از نفهمی برساند!

 

هرگز در اموری که بین زن و شوهر یا عاشق و معشوق پیش می آید، یقین نکنید. در این امور همیشه نکته ای هست که برای تمام عالم نامعلوم است و فقط آن دو از آن اطلاع دارند.

 

هر کس باید در فکر خودش باشد. آن کسی بهتر از همه زندگانی خواهد کرد که بتواند بهتر از دیگران خود را بفریبد.

 

هنگام شکست همه چیز احمقانه جلوه می کند.

 

امروزه سر در نمی آوری کی نجیب است و کی نیست.

 

خجالتش نه به خاطر سر تراشیده و زنجیر بود، بلکه غرورش سخت مجروح بود و از این جراحت بیمار گشت. واقعاً چه خوشبخت می شد، اگر می توانست خود را مقصر بشمارد! آن وقت تحمل همه چیز، حتی خجالت و فضاحت را می کرد.

 

ای کاش سرنوشت پشیمانی نصیبش می کرد، پشیمانی سوزانی که قلبش را در هم بشکند و خواب را از او برباید، آنچنان پشیمانی ای که در نتیجه ی عذاب آن چوبه ی دار و غرقاب در نظرش مجسم شود! بی شک از چنین پشیمانی ای خشنود می شد! عذاب و اشک، این خود نوعی زندگی است! لکن از جنایت خود پشیمان نبود.

 

به رفقای زندانی خود می نگریست و تعجب می کرد از اینکه همه ی آنان زندگی را دوست می داشتند و برای آن ارزش قائل بودند. مخصوصاً به نظر می آمد که در زندان آن را بیشتر دوست می دارند و قدر زندگی را بیشتر می دانند. تا در آزادی.

 

هر دو آنان را عشق احیا کرده بود، قلب هر یک برای دیگری سرچشمه ای لایزال از زندگی بود. 

جنایت و مکافات

فئودور داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |


+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |


+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

عیب کار اینجاست که در دانشکده انتظار دارند آدم همه چیز را بداند. یک چیزها که انسان هرگز نشنیده.

 

فقرا از این جهت خلق شده اند که برای دیگران مجال نیکوکاری به وجود آید!!

 

خیلی مشکل است که آدم بخواهد تمام وقت مواظب باشد تا آنچه را احساس می کند، نگوید!!...

 

آنقد شهامت نداشتم که بگویم نمی دانم.

 

تنها عاملی که مانع از قورباغه جمع کردن من می شود این است که در اینجا هیچ قانونی جمع کردن قورباغه را منع نکرده است.

 

شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام. من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم می خواد مجسم و انتخاب کنم.

 

آن ها من را کافر می دانند و من آن ها را!!

 

با مردها سر و کله زدن جداً تدبیر لازم دارد، اگر آدم نقطه حساسشان را پیدا کند مثل گربه خر خر می کنند و اگر بر خلاف میلشان عمل کنی چنگ می زنند!.

 

برای اینکه آدم مردی را سر به راه کند دو طریق دارد، یا آدم باید آن مرد را ریشخند کند، یا بدخلقی پیش گیرد و من چون دوست ندارم برای آنچه می خواهم مردی را ریشخند کنم بنابراین باید بدخلقی کنم!.

 

بعضی ها زندگی نمی کنند، مسابقه ی دو گذاشته اند، می خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند. آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است.

 

آدم هوس چیزهایی که مزه اش را نچشیده هرگز نمی کند، ولی بعد از اینکه یک بار مزه ی نعمتی را چشید آن وقت دیگر محرومیت از آن مشکل است.

 

من با چشمی دورنمای زندگی را تماشا می کنم که سایر دختران که در محیط مساعد بزرگ شده اند نمی بینند.

 

آن ها چنان به خوشی ها عادت کرده اند که احساساتشان فلج شده است.

بابا لنگ دراز

جین وبستر، ترجمه ی میمنت دانا

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همه ی مردم مزایای تو رو نداشتن.

 

مدارا حدی دارد. ممکن است شالوده ی رفتار آدمی سنگ سخت باشد یا باتلاق تر، ولی کار که از حد معینی گذشت دیگر چگونگی این شالوده برای من فرقی نمی کند.

 

خود می خواستم صاف توی چشم همه نگاه کنم و در عین حال نمی خواستم نگاه دیگران در چشمانم بیفتد.

 

بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختر. وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه. گفتم خیلی خب، خوشحالم که دختره. امیدوارم که خُل باشه. واسه ی اینکه بهترین چیزی که یه دختر تو این دنیا می تونه باشه، همینه، یک خُلِ خوشکل.

 

هیچکدومشون تاب تحمل کسی رو که باهاش عروسی کردن ندارن!

 

کسی که یه همچی کاری می کنه یه کلکی تو کارش هست. نمی خواد هیچکی ازش دلخور بشه.

 

قیافه ی ملول متفرعنی که برای دنیا می گرفت چیزی را پنهان می کرد. بیشتر اداها سرانجام پنهان کننده ی چیزی می شوند گو اینکه در آغاز اینطور نباشد.

 

به طور غریزی از مردان باهوش و زیرک پرهیز می کرد. اکنون می بینم که این پرهیز به علت این بود که در یک سطح پایین تر، جایی که امکان تخطی از اصول پذیرفته به مغز اشخاص عبور نمی کند، احساس امنیت بیشتری می کرد.

 

من آدم کند فکری هستم و پر از مقررات درونی که روی خواسته های من مثل ترمز عمل می کنند.

 

هر کس به گمان خود صاحب اقلاً یکی از صفات حسنه است و آن صفت در من این است: خودم یکی از چند آدم واقعاً درستکاری هستم که به عمرم شناخته ام.

 

مشروب نخوردن در جماعت مشروب خورها، مزیت بزرگیه، آدم می تونه جلو زبون خودش رو بگیره و بعد اگر بی قاعده گی مختصری تو کارش باشه می تونه بندازدش به وقتی که دیگرون کور هستن یا اهمیت نمی دن.

 

دی زی واقعی به پای دی ذیِ رویاهای گتسبی نمی رسید. نه به خاطر عیب خودش، بلکه به علت جوشش حیاتیِ توهمِ غول آسایی که گتسبی در ذهن خود ساخته بود. از حد دی زی بزرگ تر شده بود، از حد همه چیز گذشته بود. گتسبی خودش را با شور آفرینندگی در آن غرق کرده بود و پیوسته به آن افزوده بود و هر پر ِرنگینی را باد برایش آورده بود به آن چسبانده بود. هیچ آتش یا طراوتی قادر نیست با آنچه آدمی در قلب پُر اشباح خود انبار می کند برابری کند.

 

به هر کلمه معنای تازه ای می داد که نه قبل از آن داشت و نه بعداً دوباره پیدا می کرد.

 

هیچ اغتشاشی مثل اغتشاش فکری یک مغز کوچک نیست.

 

همدردی انسانی حدی دارد، و ما راضی بودیم بگو مگوهای فجیعشان را به حال خود رها کنیم تا با چراغ های شهر عقب بماند و کم نورتر و کم نورتر بشود.

 

سی سالگی، نوید ده سال تنهایی، شمار تقلیل یابنده ای از دوستانِ مجرد، کیسه ی کاستی گیرنده ای از شوق، تعداد رو به کاهشی موی سر.

 

زیرک تر از آن بود که رویاهای فراموش شده ی خود را از دورانی به دوران دیگر ببرد.

 

دی زی اولین دختر خوبی بود که به عمرش شناخته بود.

گتسبی می دانست که دی زی فوق العاده است، اما قبلاً هیچ وقت درنیافته بود که یک دختر خوب تا چه اندازه می تواند فوق العاده باشد.

 

فکر می کرد من خیلی چیز سرم می شه برای اینکه که چیزهایی که من می دونستم با چیزهایی که اون می دونست تفاوت داشت.

 

بیاین یاد بگیریم که دوستی مون را نسبت به یه نفر تا زنده هست بهش نشون بدیم و نه بعد از اونی که مرده. بعد از اون قانون من اینه که کاری به کارا نداشته باشم.

 

تو گفتی یک راننده ی بد تا وقتی به یک راننده ی بد دیگه برنخورده در امانه؟ بالاخره من به یک راننده ی بد دیگه بر خوردم.

 

تام و دی زی آدم های بی قیدی بودند. چیزها و آدم ها را می شکستند و بعد می دویدند و می رفتند توی پولشان، توی بی قیدی عظیمشان یا توی همان چیزی که آن ها را به هم پیوند می داد، تا دیگران بیایند و ریخت و پاش کثافتشان را جمع کنند.

 

گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت، به آینده ی لذتناکی که سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک، فردا تندتر خواهیم دوید و دست هایمان را درازتر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش...

گتسبی بزرگ

اسکات فیتس جرالد، ترجمه ی کریم امامی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

بهشت یک مکان نیست، و یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.

 

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

 

آنچه که دیدگانت به تو می آموزند باور نکن. همه ی آنچه که می توانی ببینی محدود است. با ادراک خود بنگر، آنچه را که آموخته ای بشناس. و تو می توانی پرواز را بشناسی.

جاناتان مرغ دریایی

ریچارد باخ، ترجمه ی لادن جهانسوز

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

حقوق انسانی لغو شدنی نیست، هر چند که ممکن است پاره ای موقتاً، آشکارا یا در نهان، آن را زیر پا بگذارند و لگدمال نمایند. اما کسانی که چنین می کنند بی گمان مرتکب بزرگترین و خونبارترین جنایات شده اند و در هیچ کجا و هیچ زمانی هیچ کس حق طلب بخشایش برای یغماگران آزادی و برابری برادران خود را نخواهد داشت.

 

تاریخ بشر مجموعه ای از سرنوشت های افراد است، تنها مردانی که عهده دار امضای احکام و فرامین هستند و از بهترین و کارامدترین شیوه های کاربرد توپ ها آگاهند و می دانند چه وقت و چگونه آن ها را آتش کنند، سرنوشت جهان را نمی سازند، به گمان من دیگر مردمان نیز از شمار بنیادگران تاریخ بشریتند؛ تمامی مردان و زنانی که آماج گلوله قرار می گیرند و یا سرهاشان از پیکرهاشان جدا می گردد؛ تمام آنانی که امیدوارانه زندگی می کنند، عشق می روزند و سرانجام می میرند، سازندگان تاریخ بشری هستند.

 

نباید چیزی را بر روی کاغذ آورد چون ممکن است عملی نشود. تنها باید دعا کرد و با یک باور درونی بدان امید بست.

 

لحظه ای با خود اندیشیدم که چه خانواده وحشتناکی هستند اما بی درنگ از این فکر خود شرمنده و خجل شدم چرا که گناه فقر و پرشماری افراد خانواده را نمی باید به گردن تک تک آنان انداخت و اینکه به سبب تنگدستی اتاق نشیمنی جز آشپزخانه نداشتند گناهی نابخشودنی به شمار نمی آمد.

 

هر انسان آنگاه می تواند به رشد واقعی برسد که یک نفر را با تمام وجود و از صمیم قلب دوست داشته باشد.

 

راه برگشتی برایم وجود ندارد و تنها راه، راه پیش رویم می باشد و من باید در آن راه پیش بروم.

 

نمی دانم. بسیاری اوقات انسان نمی تواند دلیل خواستن و نخواستن هایش را حتی برای خودش تبیین کند. به خصوص در مورد افراد

 

همیشه انسان نمی تواند آنچه را در ذهن دارد بر روی کاغذ بیاورد

 

شب هایی هستند که بی پایان می نمایند؛ گویی هرگز به پایان نخواهند رسید

 

چیزهایی هست که هرگز نمی خواهم بدان ها بیاندیشم!!

اشتباه نکن... پیشینیان خطرناک نیستند. فقط آیندگان... آن هایی که پس از تو می آیند...

 

مهم نیست که انسان چیست بلکه مهم این است که چه می کند

 

او در یک شب بله تنها در یک شب پیر شد. من نیز روزی پیر خواهم شد. اما امیدوارم یک شبه پیر نشوم...

دزیره

آن ماری سلینکو، ترجمه ی سید مهدی علوی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

نشانه های خدا حقایقی بوده اند که منطق ذهنی من به خاطر سادگی شان از پذیرفتن آن ها سر باز می زده است.

 

برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی در او نیافته بودم. برای نرگس می گریم، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خود را ببینم.

 

از کتابی استفاده کرد که خواندنش را تمام کرده بود. پیش از خواب به خودش یادآوری کرد که باید شروع به خواندن کتاب های ضخیم تری کند: هم خواندنشان بیشتر طول می کشید و هم به هنگام شب بالش های راحت تری بودند.

 

آنقدر به من عادت کرده اند که حتی برنامه ی زمانی من را هم می شناسند. لحظه ای تامل کرد و اندیشید که شاید بر عکس؛ او بود که به برنامه ی زمانی گوسفندها عادت کرده بود.

 

همیشه مطمئن بود گوسفندان می توانند صحبت هایش را بفهمند. به همین خاطر گاهی عادت داشت بخش های جالب کتاب را برایشان بخواند.

 

چوپان ها نیز همچون دریانوردها و خرده فروش های دوره گرد، همواره شهری را می شناسند که در آن کسی می زید که می تواند کاری کند تا شادی تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرند.

 

همیشه باید برای تغییرات آب و هوا آماده بود.

 

نمی دانم چطور می توان خدا را در مدرسه ای الهیات جست.

 

در آن حوالی افراد بسیاری را می شناخت و برای همین بود که سفر را دوست داشت.  آدم همواره دوستان تازه ای می یافت و با این وجود مجبور نبود هر روز کنارشان بماند. اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند، احساس می کند بخشی از زندگی اش را تشکیل می دهند. و از آنجا که بخشی از زندگی ما می شوند، هوس می کنند زندگی مان را هم تغییر بدهند. اگر آدم آن طور که آن ها انتظار دارند عمل نکند، به باد انتقادش می گیرند. چون هر کس فکر می کند دقیقا می داند ما باید چطور زندگی کنیم. اما هرگز نمی دانند چگونه باید زندگی خودشان را برگزینند.

 

مردم حرف های غریبی می زنند. گاهی بهتر است آدم مثل گوسفندها باشد که ساکتند و فقط دنبال آب و غذا هستند. و یا بهتر است مثل کتاب ها باشد، که وقتی آدم دلش می خواهد گوش بدهد، داستان های باور نکردنی برایش تعریف می کنند. اما وقتی با آدم ها حرف می زنیم، چیزهایی می گویند که آدم نمی داند مکالمه را چطور ادامه دهد.

 

تا وقتی فکر می کنی به اندازه ی کافی گوسفند داری نمی توانم به تو کمک کنم.

 

افسانه ی شخصی چیزی ست که همواره آرزوی انجامش را داری.

 

در زندگی هر چیز بهایی دارد.

 

گاهی بهتر است بگذاریم همه چیز همان طور که هست بماند.

 

می بایست میان چیزی که به آن عادت کرده بود و چیزی که دلش می خواست، تصمیم می گرفت.

 

برای او همه ی روزها یکسان بودند، و هنگامی که همه ی روزها یکسان باشند، معنایش آن است که آدم دیگر نمی تواند رخ دادهای نیکی را که با هر گردش خورشید در آسمان در زندگی اش رخ می دهند، درک کند.

 

به آزادی باد حسادت می کرد، و فهمید که می تواند همچون باد باشد. هیچ مانعی جز خودش وجود نداشت.

 

اگر خانه ی کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.

 

پول جادو می کند: آدم با داشتن پول هرگز تنها نمی ماند.

 

اگر خداوند گوسفندان را اینقدر خوب هدایت می کند، آدم ها را هم راهنمایی می کند.

 

گاهی در زمانی به کوتاهی یک فریاد ساده، همه چیز در زندگی زیر و رو می شود، پیش از آن که آدم بتواند خود را به آن عادت دهد.

 

بعد از این تلخ هستم و دیگر به هیچ کس اعتماد نمی کنم، چون یک نفر به من خیانت کرده. از آن هایی که گنج های نهفته را می یابند، بیزار می شوم، چون گنج خود را نیافتم.

 

من هم مثل همه ی آدم ها هستم: دنیا را به همان صورتی می بینم که دوست دارم باشد، و نه به آن صورتی که هست.

 

داشت چیزهای گوناگون و تازه ای می آموخت. چیزهای کهنه ای که پیش از آن تجربه شان کرده بود و با این وجود تازگی داشتند، چون بی آنکه متوجه شان شود، برایش رخ داده بودند. و متوجه شان نشده بود، چون به آن ها عادت کرده بود.

 

وقتی با گوسفندهایم دشت ها را می پیمودم، ممکن بود در اثر نیش افعی بمیرند. اما این بخشی از زندگی گوسفندها و چوپانان هاست.

 

تغییرات را دوست ندارم، نه تو و نه من، به حسن، آن بازرگان ثروتمند نمی مانیم. اگر او در خرید جنسی اشتباه کند، چندان آسیبی نمی بیند. اما ما دو تا باید همواره بار خطاهایمان را به دوش بکشیم.

 

می ترسم رویاهایم را تحقق ببخشم و بعد دیگر انگیزه ای برای ادامه ی زندگی نداشته باشم.

 

می ترسم این ها فقط یک فریب بزرگ باشند، برای همین هنوز رویاهایم را ترجیح می دهم.

 

نمی خواهم تغییر کنم چون نمی دانم چگونه باید تغییر کنم. دیگر به خودم بسیار عات کرده ام.

 

چیزهای دیگری هم باید در دنیا باشد که گوسفندها نمی توانند یاد بدهند. چون گوسفندها تنها در جستجوی آب و علف هستند. گمان می کنم آن ها نباشند که یاد می دهند: این من هستم که یاد می گیرم.

 

تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند. هنگامی که آدمی تصمیم می گیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب می شود که او را به مکانی می برد که در زمانِ تصمیم گیری خوابش را هم نمی دیده است.

 

کسی که مثل گوسفندها به سفر عادت داشته باشد، می داند که همواره سرانجام روزی فرا می رسد که باید رفت.

 

مهم نبود که چند بار باید دور بزنند، کاروان همواره به سوی همان هدف حرکت می کرد.

 

وقتی نمی توانیم برگردیم تنها باید به فکر بهترین روش پیش روی باشیم.

 

همه ی موجودات روی زمین هم روحی دارند. چه سنگ، چه گیاه، حیوان، یا فقط یک اندیشه ی ساده.

 

گفت: باید بیشتر به کاروان ها توجه کنم . جوان گفت: و من هم باید کتاب های شما را بخوانم.

 

تنها کسانی که رسالت فهمیدن دارند، می فهمند.

 

هر کس شیوه ی آموختن خودش را دارد. و شیوه ی او شیوه ی من نیست، و شیوه ی من شیوه ی او نیست. اما هر دو در جستجوی افسانه ی شخصی خودمان هستیم، برای همین به او احترام می گذارم.

 

زنده هستم. وقتی دارم می خورم، به چیزی جز خوردن نمی اندیشم. اگر در حرکت باشم، فقط راه می روم. اگر ناچار شوم بجنگم، آن روز نیز مانند هر روز دیگری، برای مردن خوب است. چون نه در گذشته زندگی می کنم و نه در آینده. تنها اکنون را دارم، و اکنون است که برایم جالب است. اگر بتوانی همواره در اکنون بمانی، انسان شادی هستی. آن وقت می فهمی که در صحرا زندگی هست، که آسمان ستاره دارد، و جنگجویان می جنگند، چون این بخشی از نوع بشر است. زندگی یک جشن است، جشنی عظیم، چون همواره در همان لحظه ای است که در آن می زی ایم، و فقط در همان لحظه.

 

شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با دیدن نخل تبسم کند.

 

از عشق سخن گفتی. سپس چیزهای زیبایی به من آموختی، چیزهایی هم چون زبان و روح جهان. تمامی این ها، اندک اندک مرا به بخشی از وجود تو تبدیل کردند.

 

اگر من بخشی از افسانه ی تو باشم روزی بر می گردی.

 

نباید از شکست بترسم، ترسم از شکست، همان چیزی است که تا امروز مرا از جستجو باز داشته. و اکنون کاری را شروع کرده ام که می تواستم ده سال پیش آغاز کنم. اما از این که برای آن بیست سالِ دیگر صبر نکردم، دلشادم.

 

وقتی آدم عاشق باشد، همه چیز معنای بیشتری می یابد.

 

راز آینده اکنون است. اگر به اکنون توجه بسپاری ، می توانی آن را بهتر کنی. و اگر اکنون را بهتر کنی، آن چه پس از آن رخ می دهد نیز بهتر می شود.

 

عشق هیچ گاه انسانی را از دنبال کردن افسانه ی شخصی اش باز نمی دارد. اگر چنین شود، به خاطر آن است که عشقِ تو، عشقی راستین نبوده.

 

چیزی نگو، دووست داری چون دوست داری، برای عشق ورزیدن هیچ دلیلی وجود ندارد.

 

انسان ها بیشتر به بازگشت می اندیشند تا به رفتن.

 

اگر آن چه می یابی، از ماده ی ناب ساخته شده باشد، هرگز فاسد نمی شود و می توانی روزی به آن بازگردی. اگر همچون انفجار یک ستاره، تنها یک لحظه درخشش باشد، به هنگام بازگشت چیزی نمی یابی. اما انفجار یک ستاره را دیده ای. و تنها همین، ارزش تحمل رنج را دارد.

 

برای آموختن تنها یک روش وجود دارد عمل کردن.

 

صحرا هم همچون هر چیز دیگری بر روی زمین، به درک جهان کمک می کند. کافی است به یک دانه ی ساده ی شن بنگری و تمامی شگفتی های خلقت را در آن ببینی.

 

چشم ها قدرت روح را آشکار می کنند.

 

هنگامی که عشق می ورزیم هیچ نیازی به درک آنچه رخ می دهد نداریم.

 

کیمیاگری برای همین وجود دارد. برای آنکه هر انسانی گنجش را بجوید و آن را بیابد و سپس بخواهد بهتر از آنی باشد که در زندگی پیشینش بوده است.

 

وقتی می کوشیم از آنچه هستیم بهتر باشیم، همه چیز در پیرامون ما نیز بهتر می شود.

 

زندگی برای کسی که افسانه ی شخصی اش را می زید، سخاوتمند است.

کیمیاگر

پائولو کوئلیو، ترجمه ی آرش حجازی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

اون زنی بود که لیاقت داشتن آسانسور را داست.

 

آن اول ها نمی دانستم که رزا خانم به خاطر حواله ای که آخر هر ماه می رسید از من نگه داری می کند. وقتی این موضوع را فهمیدم، شش هفت سالم بود و وقتی فهمیدم که برایم پول می دهند، یکه خوردم. تا آن وقت فکر می کردم رزا خانم به خاطر خودم دوستم دارد و هر کداممان برای هم ارزش خاصی داریم. یک شب تمام گریه کردم و این اولین غمِ بزرگ زندگی ام بود.

 

آقای هامیل چشم های مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ می کند.

 

- آقای هامیل، چرا همیشه لبخند می زنید؟

- مومو کوچولو، هر روز خدا را شکر می کنم که به من حافظه ی خوبی داده...؛ شصت سال پیش که جوان بودم، با زن جوانی آشنا شدم. او مرا دوست داشت. من هم دوستش داشتم. هشت ماه گذشت و بعد خانه اش را عوض کرد. حالا که شصت سال گذشته، من هنوز به یادش هستم. بهش گفتم: فراموشت نمی کنم. سال ها گذشت و فراموشش نکردم. گاهی اوقات ترس برم می داشت، چون هنوز زندگی درازی در پیش داشتم. و چه طور می توانستم به خودم، خودِ بی چاره ام اطمینان بدهم، در حالی که مداد پاک کن به دست خداست؟ اما حالا آرامم، دیگر جمیله را فراموش نمی کنم. وقت زیادی باقی نمانده. پیش از این که فراموشش کنم، می میرم.

 

اوایل نمی دانستم که مادر ندارم. حتی نمی دانستم که آدم باید مادر داشته باشد.

 

در تقلید، هیچ موجودی به پای بچه ها نمی رسد.

 

فکر می کنم که رزا خانم حاضر بود بنانیا را به پرورشگاه بدهد، اما لبخندش را نه. و چون هر دو لازم و ملزوم هم بودند، رزا خانم مجبور بود هر دو را نگاه دارد.

 

اگر چیزی را خوب بلد باشم، همین دویدن است. بدون دویدن، در زندگی هیچ کاری پیش نمی رود.

 

 

حدود نه سال داشتم و در این سن فکر آدم به کار افتاده است، مگر در صورتی که خوشبخت باشد.

 

نمی دانم اگر سوپر نبود چه می کردم. واقعاً وجودش لازم بود. آنقدر دوستش داشتم که حتی بخشیدمش. وقتی که سوپر در مقابل چشمانم شروع کرد به بزرگ شدن، البته از نقطه نظر احساسی، خواستم برایش یک زندگی بسازم، کاری که دلم می خواست برای خودم بکنم، البته اگر امکانش بود. یادآوری هم بکنم که او هر کسی نبود، بلکه یک سگ بود. خانمی گفت: اوه چه سگ قشنگی! و پرسید آیا این سگ مال من است؟ آیا می فروشمش؟ سوپر را به پانصد فرانک فروختم، البته پانصد فرانک خواستن از آن کارها بود. اما این کار را کردم تا بدانم قدرت مالی خانم چقدر است. فوراً سوپر را در ماشین گذاشت... . حالا یک چیزی بهتان می گویم. شاید هم باور نکنید. پانصد فرانک را گرفتم و آن را در سوراخ گنداب رو انداختم. بعد نشستم لب پیاده رو و زار سیری زدم. اما خوشحال بودم... .

 

او هرگز نمی توانست کاملاً آسوده خاطر باشد. چون برای آسودگی کامل، باید می مرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.

 

این گناهکارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس، بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگرانِ همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.

 

ترجیح می دهم به جای قهرمان پدر داشته باشم.

 

همیشه چشمان مردم غمگین تر از بقیه جاهایشان است.

 

یک آشغال واقعی بود. شاید چیزهای خوبی هم درش وجود داشت. چون به هر حال، وقتی خوب نگاه کنیم، در هر کسی چیزهای خوب می بینیم.

 

نه یا ده سالی داشتم و وقتش شده بود که مثل بقیه ی مردم از یک نفر متنفر باشم.

 

بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد.

 

آدم هر چه بیشتر بداند بدتر است.

 

هیچ چیز سفیدِ سفید یا سیاهِ سیاه نیست و سفید گاهی همان سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می دهد، و سیاه هم گاهی سفید است که سرش کلاه رفته است.

 

وقتی در اطرافتان کسی نیست که دیگر دوستتان بدارد، چربی پیدا می شود.

 

آدم برای زندگی کردن باید از زمان جوانی دست به کار شود. چون بعداً تمام ارزش هایش را از دست می دهد و هیچ کس هم در حقش لطفی نمی کند.

 

چیزی که نزد پیرها بیش از هر چیز باقی می ماند، جوانی شان است.

 

میل چندانی به خوشحالی نداشتم، زندگی را ترجیح می دادم.

 

بهترین راه برای فراهم آوردن گه (هرویین)، کاریست که لوماهوت می کرد و آن این است که آدم بگوید هرگز به خودش سوزن نزده و آن وقت بچه ها بلافاصله یک تزریق مجانی به آدم می کنند. چون هیچکس نمی خواهد خودش را به تنهایی بدبخت ببیند.

 

آنقدر خوش بودم که دلم می خواست بمیرم. چون خوشبختی را وقتی که هست، باید دو دستی چسبید.

 

ترس مطمئن ترین متحد ماست و بدون آن خدا می داند چه بر سرمان می آید.

 

می بایست به فکر آینده باشم، چون دیر یا زود به سراغ آدم می آید.

 

امید، همیشه از همه چیز قوی تر بوده.

 

آدم ها همین جوری هستند. با من حرف زد. حرف های قشنگی هم زد. با مهربانی بهم لبخند زد. بعد آهی کشید و رفت.

 

مدت هاست آدم سر در نمی آورد و کاری هم غیر از تعجب نمی تواند بکند.

 

وقت، از همه چیز پیرتر است و خیلی کند می رود.

 

وقتی آدم ها ناراحتی دارند، چشم هایشان بزرگ تر می شوند و ناراحتی شان را بیشتر نشان می دهند.

 

برای خوشی و شادی، حاضر نیستم کون زندگی را بلیسم.

 

آن لحظه از زندگی ام را خوب به یاد دارم. چون کاملاً مثل بقیه ی لحظات زندگی ام بود.

 

من معمولاً بدون دلیل می ترسم، مثل نفس کشیدن.

 

آنقدر بوی خوش می داد که مرا به یاد رزا خانم انداخت، از بس که با او تفاوت داشت.

 

آدم ها را با زرزر احساساتی کردن، به درد نمی خورد.

 

با کلمات می شود همه کار کرد، بی آنکه کسی را به کشتن بدهیم. کلمات از هر چیزی قوی ترند.

 

زندگی می تواند زیبا باشد، اما هنوز کسی آن را زیبا ندیده و فعلا باید سعی کنیم که خوب زندگی کنیم.

 

خیلی غیرعادلانه بود که به خاطر آسانسور، مجبور شوند از هم جدا بمانند.

 

- شاید اگر 50 سال پیش می شناختمش، باهاش عروسی می کردم.

- در مدت 50 سال حتماً از هم زده می شدید، حالا حتی نمی توانید همدیگر را درست ببینید تا از هم بدتان بیاید. حتی وقتش را هم نخواهید داشت.

 

من وبا را نمی شناسم، مرضی بود که تقصیری نداشت. گاهی اوقات دلم می خواست از وبا دفاع کنم. چون به هر حال، عیبش به خودش مربوط نمی شد و هرگز نخواسته که وبا باشد و همین جوری به این شکل در آمده بود.

 

این درست نیست که می گویند آدم به همه چیز عادت می کند.

 

با وجود بیمه های اجتماعی، هیچکس و هیچ چیز ندارد. فکر می کنم چیزهایی که خیلی مورد احتیاج هستند، اغلب وجود ندارند.

 

می دید که آدم ها بیش از پیش با او مهربان می شوند و این هرگز نشانه ی خوبی نبوده است.

 

دیروز با امروز فرقی ندارد، این فقط زمان است که می گذرد.

 

فهمیدن، گاهی کارها را که درست نمی کند سهل است، حتی خراب تر می کند.

 

وقتی مرگ به آدم نزدیک می شود، آدم مهم می شود و مردم برایش احترام بیشتری قائلند.

 

لحظه ای که از دستِ آدم کاری ساخته نباشد، لحظه ی سختی ست. لحظاتی هست که آدم دیگر چیزی برای گفتن ندارد. برای هیچ کس آرزوی چنین لحظه ای نمی کنم.

 

در وضعیتی بودم که اگر سنم چهار سال بیشتر نشده بود، حتماً می زدم زیر گریه. ولی اینجوری مجبور بودم جلوی خودم را بگیرم.

 

نمی فهمم چرا بعضی ها همه ی بدبختی ها را با هم دارند.

 

زندگی چیزی نیست که متعلق به همه باشد.

 

وقتی آدم فقط برای زجر کشیدن زنده باشد، چقدر غیر عادلانه است.

 

گاهی از این که مردم نمی خواهند بفهمند، حسابی حوصله ام سر می رود.

 

حالا که فکرش را می کنم، به نظرم می رسد که خیلی زیبا بود. بستگی دارد به اینکه چطوری به یک نفر نگاه کنیم.

زندگی در پیش رو

رومن گاری (امیل آژار)، ترجمه ی لیلی گلستان

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

کسی هرگز نتوانسته بود برای او توضیح بدهد که چرا پرندگان از جزیره های میان دریا برمی خواستند تا بیایند و روی این ساحل، در فاصله ی ده کیلومتری شمال لیما، جان بدهند

به هر حال، باید این را قبول کرد: همیشه برای همه چیز توضیحی علمی است. البته می توان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهد دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت. کمی شاعر، کمی خیال پرست...

 

در چهل و هفت سالگی هر چه باید بدانی دانسته ای و دیگر انتظاری نه از هدف های بزرگ داری نه از زن ها، به منظره ای زیبا دل خوش می کنی، مناظر کمتر به تو نارو می زنند. کمی شاعر، کمی خیال پرست... وانگهی شعر را روزی به شیوه ی علمی توضیح خواهند داد، به عنوان یک پدیده ی مترشح داخلی بررسی خواهند کرد. علم از همه سو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است.

 

خدا کند که روح وجود نداشته باشد، این تنها راه است برای او که اغفال نشود، به دام نیفتد.

 

دانشمندان به زودی وزن دقیق، درجه ی غلظت و سرعت عروج آن را اندازه خواهند گرفت... وقتی آدم فکر میلیاردها روح را می کند که از آغاز تاریخ تا امروز پریده و رفته اند گریه اش می گیرد: یک منبع عظیم نیرو که به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آن ها را هنگام عروج جذب کنند، نیرویی بدست می آید که با آن می توان سراسر زمین را روشن کرد. به زودی انسان تماماً قابل استفاده خواهد شد. مگر نه اینکه از مدت ها پیش زیباترین رویاهایش را گرفته اند تا از آن ها جنگ و زندان بسازند؟

 

ناگهان با میل شدیدی به مردن و با حالتی ریشخندآمیز اندیشید: البته یک عشق بزرگ می تواند این همه را سر و سامان بدهد. گاهی صبح ها تنهایی به همین نحو به سراغش می آمد، تنهایی بد، همان که خردت می کند و نه آن که یاریت دهد که نفس بکشی.

 

دیگر به کسی نامه نمی نوشت، از کسی نامه برایش نمی رسید، کسی را نمی شناخت، از دیگران بریده بود، مثل هر وقت که بیهوده بکوشی از خودت ببری.

 

حتما  دلیلی دارد، همیشه دلیلی هست.

 

در این لحظه بود که آنچه مرد «حماقت شکست ناپذیر» می نامید دوباره به سراغش آمد و گرچه خود کاملاً به آن آگاه بود، گرچه عادت داشت که همیشه ببیند که هر چه به آن دست می زند ویران می شود، ولی این بود که بود، کاری نمی شد کرد، چیزی در او بود که نمی خواست دست بردارد و تسلیم شود، و همیشه به همه ی دام های امید می افتاد. در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سر بر می آرد تا در دم غروب همه جا را روشن کند. نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان بردارد، نیرویی از امید، امید واهی...

 

همیشه موج نهم تنهایی، قوی ترین موج، همان که از دورترین نقطه می آید، از دورترین جای دریا، همان است که تو را سرنگون می کند و از سرت می گذرد و تو را به اعماق می کشاند، و سپس ناگهان رهایت می کند، همان قدر که فرصت کنی تا به سطح آب بیایی، دست هایت را بالا ببری، بازوهایت را بگشایی و بکوشی تا به نخستین پر کاه بچسبی. تنها وسوسه ای که کس هرگز نتوانسته است بر آن غالب شود، وسوسه ی امید.

 

حتما دلیلی داشت، همیشه دلیلی هست، اما بهتر است که آن را نداند.

  

همین است، همیشه دلیلی هست، حتی این پرندگان بی دلیل از آسمان نمی افتند...

 

چشمهایش درشت بود. چشم هایی بی پایان، سیال، اندکی خیره، با درخشش زمردین، مانند اقیانوس.

 

روح آدمی ناشناخته و اسرار آمیز است.


 

بشر دوست

 یقین داشت که عقل و اعتدال و نوعی حس فطری عدالت که به هر حال در قلوب بشری به ودیعت نهاده شده است سرانجام بر کور ذهنی و کجروی زودگذر آن ها غلبه خواهد کرد.

 

چون اخبار روز به روز مأیوس کننده تر می شد و جنان گویی حقیقتا بسوی تباهی می رفت، دستور داد که رادیو را از آنجا ببرند تا دیگر هیچ صدایی از وقایع گذران جهان به پناهگاه او نرسد و اعتماد خلل ناپذیری را که همواره به طبیعت بشری داشت مخدوش نکند.

پرندگان می روند در پرو می میرند

رومن گاری، ترجمه ی ابوالحسن نجفی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

ما کارهایی را که می خواهیم بکنیم نمی کنیم و بعد دیگر هرگز آن کارها را نمی کنیم.

 

ما رو می گن داوطلب، ما همه ش خرحمالی می کنیم، هیچکس هم قبولمون نداره. وقتی خبری نیست قبولمون ندارند، وقتی کار هست قبولمون دارند. داوطلب مثل راه میون بره.

 

خواهش می کنم بذار وقتی اجباری نداریم دروغ نگیم.

 

اگه ترس از این نبود که این جور به روزگار خونواده ی آدم بیارند، هیچکس حمله نمی کرد.

 

اگه یک طرف دست از جنگ بکشه که جنگ تموم نمی شه.

 

وقتی مردم می فهمند جنگ چه قدر بده، دیگه نمی تونن جلوش رو بگیرند.

 

با به دست آوردن پیروزی جنگ به نفع آدم تموم نمی شه.

 

یک طبقه ای بر این کشورها حکومت می کنه که کودنه، هیچ چیزی نمی فهمه، هرگز هم نمی تونه بفهمه. به این علته که ما گرفتار این جنگ هستیم.

 

این قدر دل دار و خاموشی که من اصلاً یادم می ره داری درد می کشی.

 

خسته ام. ولی حق ندارم خسته باشم.

 

خدا می داند که من نخواسته بودم عاشق او بشوم، من نخواسته بودم عاشق هیچکس بشوم. ولی خدا می داند که شده بودم.

 

کار همه ی ما ساخته است، اما تا وقتی که خودمان خبر نداریم، اشکالی ندارد.

 

وقتی که آدم چیزی نداشته باشه که ببازه، اداره کردن زندگی چندون سخت نیست.

 

احتمال داره خودش هم ترسو بوده. چون درباره ی ترسوها خیلی چیزها می دونه، درباره ی آدم های شجاع هیچی نمی دونه.

 

مشکله آدم بتونه تو کله ی آدم شجاع رو بخونه.

 

برای سرباز خیلی بده که غذاش کم باشه. تا حالا متوجه شده اید که در طرز تفکر آدم چقدر تأثیر داره؟

 

موقع جنگ خورد و خوراک باعث پیروزی نمی تونه بشه، اما باعث شکست می تونه بشه.

 

مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پرافتخار بودند افتخاری نداشتند و ایثارگران مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند، گیرم با این لاشه های گوشت کاری نیم کردند جز این که دفن شان می کردند. کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند. بعضی اعداد و بعضی تاریخ ها هم همین جور بودند، و این ها و اسم جاها تنها کلماتی بودند که آدم می تونست به کار ببرد و معنایی هم داشته باشند. کلمات مجرد، مانند افتخار و شرف و شهامت، یا مقدس، در کنار نام های دهکده ها، شماره های جاده ها، شماره ی فوج ها، و تاریخ ها، بی آبرو شده بودند.

 

فکر می کنن اگه تفنگ هاشون رو بندازند دور دیگه نمی تونند وادارشون کنن بجنگند!.

 

شب ممکن است برای مردمان تنها، همین که تنهایی شان آغاز شد، وحشتناک باشد.

 

اگر مردم در این دنیا این قدر شجاعت از خودشان نشان دهند، دنیا باید آن ها را بکشد تا در هم بشکنند؛ پس حتماً آن ها را می کشد. دنیا همه را در هم می شکند، ولی پس از آن خیلی ها جای شکستگی شان قوی تر می شود. آن هایی که در هم نمی شکنند کشته می شوند. دنیا مردم بسیار خوب و بسیار مهربان و بسیار شجاع را به یکسان می کشد.

 

وقتی که آدم حالش خراب باشد، راه دراز می شود.

 

مثل دادگاه بود، حرف منطقی به درد نمی خورد، یک حرف اداری و فنی به درد می خود که آدم به همان بچسبد، بدون این که آن را توجیه کند.

وداع با اسلحه

ارنست همینگوی، ترجمه ی نجف دریابندری

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

هیچ چیز آنقدر خرف کننده نیست که آدم صبح به این زودی بلند بشود. انسان احتیاج به خواب دارد.

 

اگر پایبندِ خویشانم نبودم، مدت ها بود که استعفای خودم را داده بودم.

 

تصمیم نومیدانه هرگز ارزش تأمین متین و منطقی را ندارد. عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره می دوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد. اما در این روز کوچه هیچ جوابی به او نمی داد... .

 

آیا ممکن نیست که روزی چنین بدبختی به این مرد روی بدهد؟

 

صبح وقتی که درها بسته بود، همه اهل خانه می خواستند به اتاقش هجوم بیاورند و حالا که درها باز بود کسی نمی آمد او را ببیند.

 

گاهی با فکر مضطرب و امیدهای مبهم می گذرانید و همیشه نتیجه می گرفت که موقتاً وظیفه اش این بود که آرام باشد و ملاحظه بکند، و به این وسیله، وضعیت ناگواری را که بر خلاف میلش ایجاد شده بود به خویشاوندانش قابل قبول بنماید.

 

اگر گره گوار فقط می توانست با خواهرش حرف بزند و از آنجه برایش می کرد، تشکر بنماید، بهتر می توانست خدمات او را تحمل بکند، ولی محکوم به سکوت بود و درد می کشید.

مسخ

فرانتس کافکا، ترجمه ی صادق هدایت

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

دلیلی برای دروغ گفتن نیست، من مانند بسیاری از هم جنسانم حقیقت را انکار نمی کنم، آنچه از زبان قهرمان این کتاب حکایت کرده ام، ماجرایی ست که برای خودم اتفاق افتاده است.

 

امشب فهمیدم که تو هستی، مثل یک قطره زندگی که از هیچ چکیده باشد!

 

سعی کن بفهمی، من از کسای دیگه نمی ترسم، کاری به کارشون ندارم، از خدا هم نمی ترسم! حتی درد هم نمی تونه منُ بترسونه، تموم ترس من از توست! تویی که دست سرنوشت از هیچ جدات کرده و به بطن من چسبوندت!

 

همیشه منتظرت بودمُ هیچ وقت آماده ی پذیرایی ازتُ نداشتم!

 

مدام این سوال ترسناک برام پیش می اومد که نکنه دلت نخواد به دنیا بیایُ متولد بشی! نکنه یه روز سرم هوار بزنی که کی گفته بود منُ به دنیا بیاری

 

زندگی یعنی خستگی! کوچولو! زندگی یه جنگه که هر روز تکرار می شه و عوض شادی هاش –که تنها قدِ یه پلک به هم زدن دووم دارن- باید بهای زیادی بدی

 

چه جوری حدس بزنم دلت می خواد به سکوت برگردی یا نه!

 

با این همه حاضرم دار و ندارم رو بدم تا تو فقط با یه اشاره بهم کمک کنی

 

نمی دونم کار مادرم درست بوده یا نه، وقتی خوشحالم فکر می کنم کارش درست بوده و وقتی غمگینم فکر می کنم اشتباه کرده. ولی حتی وقتی خودمو بدبخت حس می کنم هم این آرزو رو ندارم که کاش به دنیا نمی اومدم! هیچی بدتر از نبودن نیست.

 

درد با ما به دنیا میاد، با ما قد می کشه و باهامون اُخت می شه، جوری که حس می کنیم مثِ دست و پا همیشه باید باهامون باشه

 

راستش رو بخوای من از مرگ هم نمی ترسم، وقتی یه نفر می میره، معلومه که قبل از اون به دنیا اومده بوده و همچین کسی یه روزی هیچ بوده! من از هیچ وقت وجود نداشتن و از گفتن اینکه هیچ وقت زنده نبودم می ترسم!

 

من حتی وقتی واسه شکستا و دردایی که تو زندگی داشتم گریه می کردم، بازم اعتقادم این بوده که درد کشیدن از هیچ بودن بهتره

 

شجاع باش! کوچولو! به دنیا بیا... فکر می کنی تخم یه گیاه که زمینُ سوراخ می کنه و نم نمک جوونه می زنه شجاع نیست، کافیه یه نیسم بوزه و وجود اون جوونه رو به هیچ بدل کنه، یا پای بچه موش یه کم محکم تر از حد معمول رو ساقه ش بره و دوباره برگردونتش زیر خاک، با تموم اینا اون نمی ترسه و قد می شکه و تخمای دیگه درس می کنه و باهاشون یه جنگل می سازه. اگه یه روز سرم داد بکشی که چرا من رو به دنیا آوردی؟ بهت می گم من همون کاری رو کردم که درختا هزاران هزار سال قبلِ من کردن و می کنن. منم فکر می کنم کار درستیه!. مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصه ها و رنجایی که انسان می کشه هزاران بار بزرگ تر از دردِ درختاس، وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم، وقتی فهمیدیم هر دونه ایی بدل به درخت نمی شه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم می شن یا می میرن، نظرمون رو عوض نکنیم.

 

منطق ما پر چیزای ضد و نقیضه! ممکنه تو یه حرفی رو تایید کنی و همون دقیقه ببینی که برعکس اون حرف هم درسته. این منطقی که من امروز دارم، شاید فردا با یه اشاره ی انگشتم زیر و رو بشه!

 

سر این موضوع ناراحت نیستم، حتی وقتی نگاهم روی دری ثابت می مونه که اون با قدمای محکم ازش بیرون رفته و من هیچ کاری واسه نگه داشتنش نکردم، چون حتی اگه نگه اش می داشتم باز هم من و اون حرفی واسه گفتن نداشتیم.

 

تو حامله گی لحظه هایی هست که فکر می کنی دنیا رو فتح کردی! نه دردایی که باید بکشی و نه آزادیایی که با وجودِ بچه ازت سلب شده نمی تونن آرامشی که داری رو کم رنگ کنن!

 

زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد! اگه یه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری.

 

وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلأ رو تو خودت حس می کنی! واسه پر کردن همین خلأ باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه ایی پیدا کنی.

 

اگه پسر باشی می تونی هر وقت دلت خواست شورش کنی! می تونی دوست داشته باشی، بدونِ اینکه یه شب از خواب بپری و حس کنی داری تو باتلاق فرو می ری، می تونی از خودت دفاع کنی بدون اینکه لیچار بشنوی.

 

دوتا چیز ازت می خوام، یکی اینکه از معجزه ی به دنیا اومدن تمومِ استفاده رو ببری و دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی. پستی یه جونوره خونخواره که همیشه سر راهمون کمین کرده. ناخوشاش رو به بهونه هایی مثِ مصلحت و عقل و احتیاط تو تنِ تمومه آدما فرو می کنه و کم تر کسی هست که جلوش تاب بیاره. آدما تو خطر پست می شن و وقتی خطر از سرشون گذشت دوباره می رن تو جلد خودشون.

 

راستش رو بخوای من هنوز نفهمیدم منظور از عشق چیه! به نظرم میاد عشق یه حقه ی گنده س که واسه سرگرم کردن مردم ساخته شده! هر کی رو می بینی داره از عشق حرف می زنه، کشیشا، آگهی های تبلیغاتی، نویسنده ها، آدمای سیاسی و بالاخره اونایی که راس راسی عشق می کنن! من از این کلمه ی لعنتی که همه جا و تو تموم دنیا وردِ ذهن آدماست، متنفرم! چرا هیچ کس و هیچ چیز نتونست معنی این کلمه رو به من حالی کنه، خیلی دلم می خواست معنیش رو بفهمم، تشنه ی فهمیدن معنی اونم!

 

از این موضوع بین خودمون حرف زدن یه چیزه و گفتنش به کسایی که درکت نمی کنن یه چیز دیگه ست.

 

زخما خوب می شن جاشونم کم کم از بین می ره ولی یه زنگِ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه.

 

کوچولو! چیزی که بیشتر از همه دوست دارم اینه که دستات هم شکل گرفتن...

 

حاضرم هر چی دارم بدم تا تو سکوتتُ بشکنیُ، پا تو زندونی بذارم که توش قایم شدیُ خودم نگهبانشم، حاضرم هر چی دارم بدمُ تو رو ببینمُ صدات رو بشنوم، تو با من یه جفت عجیب درست کردیم، همه چیز تو به من بستگی داره و همه چیز من به تو، اگه تو مریض بشی من مریض می شم و اگه من بمیرم تو هم می میری، با این همه نه من می تونم باهات اختلاط کنم نه تو با من، با وجودِ این که توی دنیای خودت عقل کلی، بازم نمی دونی من چه شکلی امُ چند ساله امُ به چه زبونی حرف می زنم، نمی دونی از کجا اومدمُ، کجامُ، چیکاره ام.

 

هزارتا زنگوله تو صدایِ خنده هاشه، هیچ وقت نفهمیدم چه طور اینطوری می خنده، ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدر قشنگیایِ زندگی رو بدونن و خوب بخندن، گریه کردن آسونه و خندیدن سخت!

 

وقتی چیزی واسه تماشا کردن نداشته باشی بهتر به حرفام گوش می دی!!!

 

گفتنِ همه چیز آسون نیست.

 

تو تنهایی، یه تنهاییِ با شکوه، تنها تجربه ت خودتی، ولی ما رو نمی شه شمرد، هزاران هزار آدمیم، تجربه های هر کدوممون به اون یکی وابسته ست، همینطور شادیا و رنجامون...

 

توی دنیا تنها نیستی و اگه بخوای خودت رو از بودنِ اجباری با دیگران خلاص کنی، موفق نمی شی. تو این دنیا کسی نمی تونه مث تو تنها باشه و خودش احتیاجای خودش رو رفع کنه، اگه بخواد این کار رو بکنه کارش به جنون می کشه. یا تو بهترین حالتش شکست می خوره. گاهی بعضیا این کار رو امتحان می کنن، می رن تو دلِ جنگل یا می زنن به دریا و قسم می خورن که به دیگرون نیازی ندارن و هیچ کس نمی تونه اونا رو پیدا کنه، ولی پیداشون می کنن، حتی گاهی خودشون بر می گردن.

 

بعدها درباره ی آزادی زیاد می شنوی، اینجا ما کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از کلمه ی عشق به لجن کشیده شده...

 

تو هم کم کم بهشون عادت می کنی، رام می شی، اونقدر بهشون عادت می کنی که بدونِ اونا زجر می کشی! این سر رشته ی تموم اسارتاییه که همیشه حلقه یِ اولش پیشه منه، چون تو بهم محتاجی.

 

تو هر جامعه ای زندگی کنی، نمی تونی با این اصل که هر کی قوی تر و بد دل تره، همیشه برنده ست، بجنگی.

 

همیشه کسی هست که اون یکی رو می کشه یا پوست از تنش می کنه تا خودش باقی بمونه.

 

مادرِ دخترک از خودش می پرسید که امروز باید با کدوم غمِ آبکیه زن صاحب خونه هم دردی کنه!! قبل از زدنِ زنگِ خونه به خودش می گفت شجاع باش...

 

تو هر نظامی به دنیا بیایُ، آدماش هر دینی که داشته باشن، بازم یه زنِ حامله هست که فرشا رو پاک می کنه و یه دختر کوچولو هست که واسه خوردن شکلات تحقیر می شه...

 

هر کس به تو گفت: تو کشور ما عدالت برقراره! تو بهش بگو: دروغ گو. و ازش بخواه بهت ثابت کنه که تو کشورش یه سری غذا مخصوصِ مایه دارا و یه سری غذا مخصوص بی پولا نیست. زمستون فقط فصل پول داراست! اگه پول دار باشی سرما برات یه شوخیه که می تونی با پالتو پوست کلکش رو بکنی، گرم بشی، تازه بعدش بری اسکی! اگه بدبخت باشی سرما برات به بلایِ آسمونیه، اون وقت یاد می گیری چه جوری از منظره های پوشیده از برف متنفر باشی...

 

گرسنگی آدمُ حسابی وسوسه می کنه.

 

همیشه با وعده وعید سرمون رو گرم کردن، به یه سری کلک و دروغ که لباسِ امیدُ تنشون کردن تا باهاشون ما رو آروم کنن.

 

واقعا فردای من و تو از راه می رسه؟!

 

میلیون ها ساله که آدما به امیدِ رسیدن فردا صاحب بچه می شن و آرزو دارن که بچه هاشون فردای بهتری داشته باشن، واسه خوشبخت بودن داشتن خونه ای که حرارت مرکزی داره بسه؟! البته وقتی از سرما می لرزی حرارتِ مرکزی چیز خوبیه، ولی اون نمی تونه خوشبختت کنه و از حیثیتت دفاع کنه، حتی با داشتن دستگاه حرارت مرکزی هم باید دروغا و کلاه برداریا رو تحمل کنی، فردا بازم برات مث یه دروغ باقی می مونه.

 

دنیا عوض می شه ولی همه چیز مث سابق باقی می مونه!

 

منُ یاد اون ارتشی می ندازی که هیچ وقت نمی رسید!

 

از اون بدم می اومد، از اون و تمام کسایی که فکر می کنن با قانونای زورکی شون می تونن به کسای دیگه کمک کنن.

 

زن بودن یه مدرسه ست برای آَشنا شدن با خون!

 

از اینکه تا حالا نخندوندمت پشیمونم...

 

آدم تا وقتی می تونه محترم باشه که به کسای دیگه احترام بذاره.

 

اعتقاد داشتنِ آدم به خودش باعث می شه دیگرونم به اون معتقد بشن.

 

شجاعت خواهرِ خوش بینیه، من خوش بین نبودم چون شجاع نبودم!

 

جلو برم یا عقب؟ اگه برگردم عقب وضعیت بدتره، چون باید دوباره از راهِ پر از چاله چوله ای که اومدم برگردم، ولی اگه جلو برم لااقل این امیدُ دارم که شاید جاده بهتر بشه!!

 

خطی که زرنگ و احمق رو از هم جدا می کنه گاهی اونقدر نازکه که دیده نمی شه.

 

هر چی خودمُ کوچیکتر می کردم اون کله شق تر می شد.

 

تا یه چیزِ تمیزُ سفید پیدا می شه، آدمی زاد می ره سراغش و با چیزایی که روش جا می ذاره کثیفش می کنه. بعدش از خودش می پرسه چرا؟! چرا؟ چرا؟...

 

جمله هاش مث یه بادِ سرد تو اتاق شروع به وزیدن کرد.

 

هر حامله گی مانند اختراعی ست که نتیجه اش ممکن است باشکوه یا ترسناک باشد!

 

متاسفانه در خیلی از موارد زندگی ما برابر است با مرگِ دیگری و زندگی دیگری برابر است با مرگِ ما.

 

کسی از دلِ کس دیگه ای خبر نداره.

 

شما نه حق دارین ازش دفاع کنین، نه حق دارین محکومش کنین، چون تو قلب و روح اون نیستین.

 

واسه گرفتن حقت از پا در میای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره.

 

وقتی به آرزوت می رسی حس می کنی گمش کردی.

 

کاش پیدا کردن یه حقیقت، حقیقتای ضدِ اون حقیقت رو پیش نمی آورد.

 

فکر کردن یعنی درد کشیدن و دونستن یعنی بدبختی!

 

فقط کسایی می تونن جلو برن که مدام واسه خودشون سوال مطرح می کنن.

نامه ای به کودکی که هزگز زاده نشد

اوریانا فالاچی، ترجمه ی یغما گلرویی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصه ی عاشقانه ی من است.

 

وقتی چیزی را می خوانم. در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات می مکم، یا مثل لیکوری می نوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگ هایم جاری شود و به ریشه ی هر گلبول خونی برسد.

 

تفتیش کننده های عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتاب ها را می سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط خنده ای آرام شنیده می شود، چون که کتابِ درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خود اشاره دارد.

 

با هگل در این عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه ی کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست.

 

وقتی چیزی می خوانم برای تفنن، وقت کشی یا بهتر خوابیدن نیست.

 

نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشمند.

 

کیف دستی ام پر است از کتاب هایی که انتظار دارم بر من درباره ی خودم رازهایی را بگشایند که نمی دانم.

 

قدرتی به هم رسانده بودم که با متانت با بدبختی روبرو شوم و احساساتم را خفه کنم.

 

من می توانم به خودم تجمل تنها بودن را روا بدارم، هرچند هرگز مطرود نیستم، فقط جسماً تنها هستم، تا بتوانم در تنهایی ای بسر ببرم که ساکنانش اندیشه ها هستند. چون که من یک آدم بی کله ی ازلی– ابدی هستم و انگار که ازل و ابد از آدم هایی مثل من چندان بدشان نمی آید.

 

مادرم که مرد در درونم گریه کردم، ولی حتی قطره اشکی هم نریختم.

 

سندبرگ: تمامی آنچه از یک فرد بشری باقی می ماند گوگردی است که جعبه ی کبریتی را کفایت می کند و آهنی، که بتوان با آن میخی ساخت که انسان بتواند از آن خود را حلق آویز کند.

 

ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم.

 

عمل خلاف بی مجازات نمی ماند و تجاوزهای ما مدام روحمان را می آزارد.

 

هگل: تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد، وضعیت متحجر است، وضع بی تحرک احتضار، و تنها چیزی که ارزش شادمانی دارد وضعی است که در آن نه تنها فرد، که کل جامعه، در حال مبارزه ای مدام، برای توجیه خویش است، مبارزه ای که به واسطه آن جامعه بتواند جوان شود و به اشکال زندگی جدیدی دست یابد.

 

من در هر موردی، برای هر چه در هر کجا اتفاق می افتد، و به خاطر تمام وقایع ناگواری که در روزنامه ها می خوانم، شخصِ خودم را گناه کار می دانم و حس می کنم که تمام این اتفاقات زیر سرِ من است.

 

هر آنچه در این دنیا می بینیم حرکتی توأمان به پیش و پس دارد.

 

کانت: در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی.

 

دخترک کولی ام که هرگز هلهله نکرده بود....

 

نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالاً چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است، چیزی که من مدت هاست آن را از یاد برده ام.

 

حالتم درست حالت آن گروه راهبانی است که وقتی فهمیدند که کپرنیک سلسله قوانین فضایی ای را، متفاوت با آنچه قبلاً رایج بود، کشف کرده و به موجب این قوانین کره زمین دیگر مرکز کائنات نیست، عاجز از تصور کائناتی متغایر با آنچه تا آن زمان با آن و در آن زیسته بودند، دسته جمعی دست به خودکشی زدند.

 

تا کاملاً از پا در نیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمی دهیم.

تنهایی پر هیاهو

بهومیل هرابال، ترجمه ی پرویز دوایی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

بوف کور

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده.

 

می ترسم فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.

 

تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم، اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم.

 

در چشم هایِ سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم، پیدا کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم.

 

سکوت یه جور زبانی ست که ما نمی فهمیم.

 

زندگیِ من همه اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می سوزد و مرا مثل شمع آب می کند.

 

کاش می توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم، خوابِ بی دغدغه و راحت.

 

برای کسی که در گور است زمان معنی خودش را گم می کند.

 

حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه ای با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.

 

اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره ی من باید دور، تاریک و بی معنی باشد، شاید من اصلاً ستاره نداشته ام.

 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.



مرگ

تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت.

 

تنها در گورستان است که خون خواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند.

 

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند.

 

اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

 

ای مرگ تو دریچه ی امید به روی ناامیدان باز می کنی...


 

زنده به گور

خوب بود می توانستم کاسه ی سر خودم را باز بکنم و همه این توده ی نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورم بیندازم دور، بیندازم جلو سگ.

 

همه از مرگ می ترسند، من از زندگیِ سمجِ خودم.

 

کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد، خودکشی با بعضی ها هست.

 

آیا آنوقت خوشبخت بودم؟ نه، چه اشتباه بزرگی! همه گمان می کنند که بچه خوشبخت است.

 

بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش.

 

ما بین چندین میلیون آدم مثل این بود که در قایق شکسته ای نشسته ام و در میان دریا گم شده ام.

 

برای زندگی درست نشده بودم...

 

گاهی دیووانگیم گل می کند، می خواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم. گم بشوم. نابود بشوم.

 

از همه ی نقشه های خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگه مرده ها به شمار می آیم.

 

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت.

 

یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند، نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خودِ او ناقص و ناتوان است.

 

در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچ یک از آن ها نشدم.


 

سنگ صبور

سنگ صبور، سنگ صبور

تو صبوری، من صبورم

یا تو بترک، یا من می ترکم.


 

شرح حال یک الاغ هنگام مرگ

اگر خودش هم احساس درد می کرد بر ما رحم می نمود.

 

افسوس که ما نمی توانیم حرف بزنیم و همین اسباب بدبختی ما را فراهم آورده است.


+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

معمولا این جوری هستی که طعم شراب یادت می آد، ولی یادت نمی آد با چه دختری خوردیش؟

 

زن: تو دیگه پیغامات رو گوش نمی کنی؟

مرد: دیگه از این پیغاما خسته شده م. دلم می خواد یه کم دست از سرم بردارن.

 

زن: بگو آ

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ

مرد: آ.

زن: من یه آ ی لطیف تر می خوام، آ.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ. یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ. یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد: آ.

...

زن: بگو آ. انگار که می خوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که بگم آ.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که یه آ ی لطیف بگم.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که آهسته یه آ ی لطیف بگم.

مرد: آ.

زن: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟

...

زن: حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟

مرد:...

زن: آ؟

مرد:...

زن:...

مرد:...

 

یادمه یه حیاط داشتیم... روز تولدم بابام یه درخت سیب توش کاشته بود... بابام این جوری بود... هربار که مادرم یه بچه می زایید، اونم یه درخت می کاشت... هیچکی نمی دونست چرا فلان درخت رو برای فلان بچه انتخاب کرده... . چند سال پیش رفته بودم مامانم رو ببینم، باغچه مون رو دوباره دیدم. هیچ عوض نشده بود. همه درختا جوونه کرده بودن. مادرم وقتی من رو دید خیلی تعجب کرد. انگار خود درخت سیبه وارد اتاقش شده بود... دلش خیلی واسه ی ما تنگ نمی شد، چون واسه ی اون ما همیشه اون جا بودیم، تو باغچه... همیشه تو باغچه... این قدر که عادت کرده بود روزاش رو توی ایوون، با نگاه کردن به درختا، با نگاه کردن به ما بگذرونه... این قدر صبر می کرد تا این درختا به میوه بشینن... عجیب اینه که پدرم به هر حال یه منطقی توی انتخاب درختامون داشت... انگار که می دونست یه روز مادرم تنها می مونه... ولی می خواست لااقل اون تمام سال میوه ی تازه داشته باشه... بهار رو با زردآلو آغاز می کنه و بعدشم آلبالو تا فصل گلابی، آخر پاییزم سیب و خرمالو... زمستونم کاج سبز می مونه و می تونه نگاش کنه.

 

زن: تولدت مبارک! یه چیزی واسه ت آوردم.

مرد: چی؟

زن: یه حیوون.

مرد: پرنده س؟

زن: در واقع معلوم نیست چه شکلیه.

مرد: نمی فهمم.

زن: شکلش... یا بهتره بگم بدنش... بدن نداره.

مرد: نامرئیه؟

زن: نامرئی نیست، ولی نمی شه دیدش.

مرد: پس تو از کجا می فهمی که توی قفسه؟

زن: خب وقتی قفس روکش داره تکون می خوره.

...

مرد: ببین من از حیوونی که نشه نگاهش کرد زیاد خوشم نمی آد.

زن: خب تو می تونی نگاش کنی.

مرد: چه جوری نگاهش کنم، گه نامرئیه؟

زن: تو می تونی حضورش رو نگاه کنی. واسه ت کافیه. ولی اگه واقعا می خوای خودت رو قانع کنی که این جاست، می تونی بهش غذا بدی. باید روکش رو برداری، غذا رو تو یه ظرف تمیز ببریزی و بذاری توی قفس، بعد دوباره روکش رو بذاری و یه کم صبر کنی. همیشه همه ش رو می خوره، خیلیم تند؛ و وقتی تموم کرد می تونی روکش رو برداری و ظرف خالی رو نگاه کنی. درست مثل اینه که خودش رو دیدی.

 

زن: این دختره خیلی خجالتی به نظر می آد.

مرد: من همیشه فکر می کردم که این دختره به درد اون پسر بالاییه می خوره.

عجیبه که اینا هیچ وقت با همدیگه برخوردی نداشتن. پسره صبح ساعت هفت نیم می ره بیرون، دختره ساعت یه ربع به هشت. یک شنبه ها دختره می ره خرید. پسره تا ظهر می خوابه. وقتی پسره می ره استخر، دختره آشپزی می کنه. حتا وقتی هر دو می رن خرید، به خاطر یکی دو دقیقه اختلاف همدیگه رو نمی بینن.

 

زن: خب، بیا بیرون.

مرد: آخه از بیام بیرون؟ من هیچ جا نیستم. راستش رو بخوای من خودمم نمی دونم کجا هستم. می تونی بهم نشون بدی از کجا باهات حرف می زنم؟

زن: آره.

مرد: از کجا؟

زن: از همه جا.

مرد: پس من همه جا هستم.

 

زن: داری خواب می بینی؟

مرد: خواب می بینم که باهام حرف می زنی.

زن:صدام رو می شنوی؟

مرد: خواب می بینم که صدات رو می شنوم.

زن: می ترسی؟

مرد: آره.

زن: از چی می ترسی؟

مرد: از این که یه کسی بیاد ما رو بیدار کنه.

زن: منم تو خوابتم؟

مرد: آره.

زن: می تونی من رو لمس کنی؟

مرد: احتیاج ندارم لمست کنم چون ما هر دوتایی مون یه خواب می بینیم.

زن: می تونی واسه م تعریفش کنی؟

مرد: هنوز یه کم گنگه. ولی به نظرم می آد که داریم کم کم از خودمون جدا می شیم.

زن: یعنی از بدن مون؟

مرد: آره داریم یواش یواش رهاشون می کنیم.

زن: تو می تونی بدنامون رو ببینی؟

مرد: آره، تو بغل هم خوابیدن. خیلیَم کیف می کنن.

زن: خب، پس حالا خوب به حرفام گوش کن. فکر می کنی ما هنوز به بدنامون احتیاج داریم؟

مرد: فکر نمی کنم.

زن: اونا چی؟ بدنامون از رفتن ما ناراحتن؟

مرد: فکر نمی کنم.

زن: حس می کنی که داریم از زمان حال مون دور می شیم؟

مرد: آره.

زن: از ذهن مون؟

مرد: آره.

زن: از پنج حس مون؟ اونا پشت مون می مونن. مثل یه خط کشیده شده روی آسفالت.

مرد: آره.

زن: و واسه ت دردناکه؟

مرد: نه اتفاقاخیلی سبکه.

زن: الان دیگه چقدر دورن، بدنای در آغوش گرفته ی ما! و همین طور دورتر می شن. هنوز می بینی شون؟

مرد: مثل دو تا صدف کوچولو.

زن: ما دیگه فقط دو تا صدا هستیم. دو تا صدای در حال پرواز!

مرد: بیشتر از اینیم.

زن: چی بیشتر از این؟

مرد: ما بیشتر صدای بال زدن یه پروازیم.

زن: ما داریم بالای خودمون پرواز می کنیم، مگه نه؟

مرد: بیشتر از این.

زن: چی بیشتر از این؟

مرد: نمی دونم. داریم بر فراز تمام چیزایی که احتیاج نداریم پرواز میکنیم.

زن: بر فراز دنیا.

مرد: بر فراز همه چیز.

زن: شاید ما مرغ عشق شدیم. دیگه هم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم.

مرد: من احساس می کنم، ما دو تا بال یه مرغیم.

زن: پس عجیبه که ما بازم می تونیم با هم حرف بزنیم! طبیعتا الان باید یه صدا باشیم.

مرد: فکر کنم به زودی بشیم.

زن: تو من رو می شنوی مثل این که من خودم حس شنوایی تو هستم؟

مرد: آره.

زن: تو من رو می بینی مثل این که من خودم حس بینایی تو هستم؟

مرد: آره.

زن: تو دیگه نمی تونی من رو لمس کنی، چون آدم نمی تونه لامسه ی خودش رو لمس کنه.

مرد: درسته.

زن: غمگینی که دیگه شکل نداری؟

مرد: نه، دارم به کمال نزدیک می شم.

زن: بازم چیزی دور خودت می بینی؟

مرد: من یه پلک هستم که دنیای ظاهر رو پوشونده.

زن: و در مرکز همه چیز چی می بینی؟

مرد: خودمون رو.

زن: و چی می شنوی؟

مرد: یه موسیقی. یه موسیقی که خودش یه سقوط در سقوطه...

زن: این خوب نیست. تو هنوز از من می ترسی.

مرد: شاید.

زن: دیگه نباید جوابم رو بدی.

مرد: ولی همه جوابا رو می دونم...

زن: تو هنوز از سکوت می ترسی؟

مرد: نه، چون سکوت دیگه وجود نداره.

زن: و ما همین طور تا ابد با هم حرف می زنیم؟

مرد: آره. چون اگه دیگه حرف نزنیم، می ترسم تعادل مون رو از دست بدیم، بیفتیم.

زن: تو هنوز یادت هست ما از کجا رفتیم؟

مرد: نه.

زن: تو آخرین سوال من رو یادت می آد؟

مرد: نه؟

زن: تو سوالی رو که الان می خوام ازت بپرسم، یادت می آد؟

مرد: نه.

زن: تو هنوز سقوط رو می شنوی؟

مرد: نه.

زن: تو چقدر بین آخرین سوالم و جوابت وقت گذاشتی؟

مرد: من جوابم رو قبل از این که تو سوالت رو بکنی بهت دادم.

زن: می بینی چقدر آسون و ساده س؟

مرد: هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر آسون و ساده باشه.

زن: خب، حالا باید تصمیم بگیری. بریم اون ور یا نه؟

مرد: بریم.

زن: مطمئنی؟

مرد: آره.

زن: برای آخرین بار ازت می پرسم. مطمئنی؟

مرد: آره.

زن: وقتی بچه بودی چه حیوونی رو از همه بیشتر دوست داشتی؟

مرد: خرس های پاندا.

زن: اسم شهری رو که دلت می خواست توش زندگی کنی بگو.

مرد: «فرانکفورت». اون جا یه باغ وحش خیلی قشنگ هست.

زن: خب، پس تو توی زندگی بعدیت می شی یه خرس پاندا.

مرد: تو چی؟

زن: منم می آم فرانکفورت دیدنت.

داستان خرس های پاندا به روایت ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

مائتی ویسنی یک، ترجمه ی تینوش نظم جوتو

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

او خود را به برشی از زمان آويخته که هم از گذشته و هم از آينده جداست. او از چنگ استمرار زمان گريخته. بيرون زمان مانده. به عبارت ديگر در حالت جذبه قرار گرفته. در چنان وضعی او ديگر چيزی درباره سن خود، همسرش، بچه هايش و نگرانی هايش نمی داند و در نتيجه ترسی هم ندارد. چرا که ترس ريشه در آينده دارد و کسی که از آينده رها است، لازم نيست از چيزی بترسد.

 

سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده.

 

چرا لذت آهستگی از ميان رفته است؟

 

کسی که تماشاگر پنجره خداوند است دچار ملال نمی شود و سعادتمند است.

 

در جهان ما آسودگی به بيکارگی تبديل شده و فرق ميان اين دو بسيار است: فرد بیکاره مأيوس است، دچار ملال است و همواره به دنبال تحرکی است که کمبودش را احساس می کند.

 

اپیکور: لذت را کسی می تواند احساس کند که رنج نمی برد.

 

او استاد مکث های طولانی است و می داند که فقط آدم های خجالتی از چنين چيزی می ترسند و هر وقت پاسخی ندارند، به حاشيه روی های خسته کننده می پردازند که در نهايت آن ها را مسخره جلوه می دهد. اما پونتوَن بلد است سکوت کند، آنقدر که حتی کهکشان راه شيری هم تحت تأثير سکوتش قرار بگيرد و منتظر پاسخ بماند.

 

همه ما در درون خود يه رقاص داريم.

 

وجوه مشترک لازم هستن تا من بتونم اونها رو درک کنم.

 

يک مکالمه، هدر دادن زمان نيست، برعکس مکالمه زمان را شکل می دهد، هدايت می کند و قوانين خود را، که می بايست مورد احترام قرار بگيرند، تحميل می کند.

 

هيچ چيز آن طور که به واقع هست، نيست.

 

تحميل يک فرم به زمان نه فقط ضرورت زيبايی که ضرورت حافظه هم هست، چرا که يک چيز فاقد فرم را نمی توان دريافت و نمی توان به ياد سپرد.

 

ميان کندی و حافظه و نيز ميان شتاب و فراموشی پيوند مرموزی وجود دارد.

 

درجه کندی تناسب مستقيم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقيم با شدت فراموشی.

 

به نظر من دو نوع شهرت وجود دارد: شهرتی که به دوران پيش از اختراع عکاسی تعلق دارد و نوعی ديگر که به دوران پس از آن متعلق است.

 

برگزيده بودن يک مفهوم دينی است و معنايش اين است که شخص بی آنکه لياقتی ابراز کرده باشد به حکم قدرتی فوق طبيعی و به خواست آزادانه، يا حتی بلهوسانه خداوند، انتخاب می شود تا مقامی ويژه و بالاتر از ديگران بيابد. تنها چنين باوری بود که مقدسين را قادر میساخت تاب تحمل سنگدلانه ترين آزارها را داشته باشند.

 

هرکدام از ما کم و بيش رنج میبريم از اينکه زندگی ما تا اين اندازه معمولی است. ما می خواهيم از همانند ديگران بودن بگريزيم و خود را به درجه عالیتری ارتقاء بدهيم. هر يک از ما با شدت و ضعف متفاوت به اين وهم دچار شده ايم که لايق اين ارتقاء هستيم، که از پيش تعيين و برگزيده شده ايم.

 

احساس برگزيده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعريف هم، عشق هديه ای است که به ما ارزانی می شود، بی آنکه برايش لياقتی نشان داده باشيم. دوست داشته شدن بدون دليل، حتی خود دليلی تلقی می شود بر خالص بودن عشق.

 

وارد مدرسه شدن می بايست انسان را از اين توهم برهاند و برايش معلوم کند که در زندگی بايد برای هر چيزی بهايی پرداخت.

 

همه فکر می کنند که اقبال يک فرد کمابيش به شکل ظاهری او بستگی دارد، به زشتی يا زيبايی چهره، به قد، به موهايی که دارد يا ندارد. اشتباه است! صداست که همه چيز را تعيين می کند.

 

آيا فاصله تحسين و تحقير تا اين اندازه کم است؟

  

به نظر می آيد بسيار غمگين است و برای يک مرد هيچ مرهمی به اندازه غمی که او در يک زن برانگيخته، شفابخش نيست!!

  

جدی بودن تو رو حفاظت می کرد. جدی نبودن يعنی لخت و برهنه جلوی گرگ ها وايستادن.

 

چقدر سخت است که انسان فقط يک حرف برای گفتن داشته باشد و آن را را به زبان هم نتواند بيان کند.

 

بی تفاوتی پر غرور من مثل پوششی است که باعث می شود من در مقابل تو آزادی کامل داشته باشم و ذره ای خجالت نکشم.

 

وقتی حوادث بيش از اندازه سريع اتفاق بيافتد ديگر هيچکس نمی تواند درباره چيزی اطمينان داشته باشد. درباره

هيچ چيز، حتی خويشتن.

 

دوران ما در اسارت ديو سرعت است و به همين دليل اينقدر آسان خود را فراموش می کند.

 

دوران ما گرايش شيفته واری به فراموش کردن خود دارد و برای اينکه اين ميل را عملی سازد، خود را به دست ديو سرعت می سپارد. زمان بر شتاب خود می افزايد تا به ما بفهماند که ميل ندارد ما به يادش بياوريم، زيرا از خود خسته است، بيزار است و می خواهد شعله کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند.

 

من در اين آهستگي نشانی از سعادت می يابم.

 

دوست من! از تو درخواست می کنم که سعادتمند باشی. احساس مبهمی در درونم می گويد که تنها اميد ما، بسته توانایی تو در سعادتمند بودن است.

آهستگی

میلان کوندرا، ترجمه ی دریا نیامی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

چنانکه همه می دانند، بدی در تاریکی نهفته است.

 

ما یک خانه ی معمولی داریم، با دیوارهای شفاف، تا چهار نفر ساکنان آن هیچگاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود. زیرا چنانکه همه می دانند، بدی در تنهایی نهفته است.

 

اگر قرار شود از گذشته ام حرف بزنم، که حتما این کار را خواهم کرد، با این که اجازه ی آن را به من نداده اند، بدون شک نخواهم توانست در هر جمله ام از او نام نبرم.

 

- می خواهم تبلیغات بنویسم.

- چه نوع تبلیغاتی؟

- می خواهم از خطرات تنهایی بنویسم.

- آیا می دانید تنهایی یعنی چه؟

- فکر می کنم بدانم.

- آیا خودتان آن را حس کرده اید؟

- نه.

 

شب ها وقتی که آن ها خوابیده اند و نمی توانند مراقبم باشند کار می کنم.

 

همه ی این ها چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام، چون اطرافم را نگاه می کنم. این اولین گناه تنهایی ست.

 

تنها بودن خلاف قانون است.

 

بعضی اوقات این فکر به سرم می زند که حادثه را ترک کنم، که از اینجا بروم. اگر میرا می رفت من هم همان کار را می کردم. اما یک چیز باعث ترس است، که در آخر دشت، به علت قیرهایی که به پا می چسبند، دیگر نتوانم پیش بروم یا برگردم و مثل مترسک بر جایم بمانم و شب ها و روزها بیایند و بروند، بی آنکه بتوانم قدمی به این طرف و آن طرف بگذارم. پس می مانم. یا بهتر بگویم، منتظر می مانم. منتظر می مانم تا بیشتر بدانم و بیشتر بنویسم.

 

چون دیگر آینده ای ندارند، از گذشته حرف می زنند.

 

دارند قانون تازه ای وضع می کنند که مردم را مجبور کنند شب ها چراغ های خانه شان را روشن بگذارند.

 

هیچ ترحمی نسبت به او احساس نمی کنم زیرا تحقیرش نمی کنم.

 

نقابش لبخند می زد، ولی تنش به نظر شکسته می آمد.

 

هر دو در دشت قدم می زدیم. این کار خیلی خطرناک است. زیرا همانطور که همه می دانند، بدی نزد جفت ها بیشتر خفته است تا نزد مردم تنها.

 

بدون شک دارند از یک اولین حرف می زنند، چون دارد به آخرینش نزدیک می شود.

 

نادان تر از آن بودیم که کینه هایی را که در اطرافمان به وجود می آمد حس کنیم و بفهمیم.

 

برداشتن نقاب برایش ممکن نبود چون جزئی از صورتش شده بود. مثل این بود که به صورتش جوش خورده بود.

 

هرگز غمگین نیست و هرگز خوشحال نیست.

 

فکر می کنم مردم هنوز به آن مقدار تکاملی که دولت آرزو دارد نرسیده اند.

 

خیلی لبخند می زند. ولی چشم هایش نمی خندد.

 

با اندک کاغذی که برایم باقی مانده است، می خواهم از پشیمانی ها، از چیزهایی که ناممکن شدند، از چیزهایی که می توانستند ساخته شوند ولی خراب شدند، و از چیزهایی که به سبب کمی وقت نتوانستم انجامشان دهم، حرف بزنم.

 

همیشه به نظرم رسیده است که می توانم کاری بکنم، ولی هرگز کاری نکرده ام.

 

گاهی تند و محکم روی قیرها راه می روم، ولی هرگز به جایی نمی رسم. و با این همه، می دانم که در شرایط دیگر، یا در دنیایی دیگر، می توانستم بدانم که کجا می خواهم بروم و با همین قدم های تند و مصمم به مقصدم می رسیدم.

 

ندیدن برایشان ناراحت کننده نیست. بلکه دیده نشدن برایشان تحمل ناپذیر است.

 

چیزهایی را که از مغرم می گذرند می نویسم، تنها ادامه به راهم اهمیت دارد. برایم مهم این است که در میان این دیووانگی، که با تهوری توضیح ناپذیر از آن احساس غرور می کنم، همه چیز را تمام کنم.

 

ارزش گفت و گو بستگی دارد به شخصی که با او گفت و گو می شود.

 

بالاخره صدای پایی شنیده شد، صدای پای مردی که بدون توقف به من نزدیک می شد، اما هرگز به بالینم نمی رسید.

 

وقت به کندی می گذرد و گذشت زمان به روی من سنگینی می کند و آن هم به دلیل انتظار اوست که من نمی توانم احساس نکنم.

 

نشانه ی تازه ای از بیماری ام را کشف کرده ام: چیزی را که ستایش می کنم دوست دارم. و حال آنکه فرد سالم چیزی را که تحقیر می کند دوست دارد. یا بهتر بگویم: فرد سالم تحقیر نمی کند، بلکه می تواند متوجه عیبی بشود و همین عیب، عشقش را باعث می شود. برای فرد سالم، دوست داشتن خوبی های دیگران دلیل عشق نیست. بلکه دوست داشتن عیب های دیگری بزرگ ترین دلیل عشق است.

 

ریشه بیماری تان همین است. شما دوست دارید تحسین کنید و این علت اصلی مشاعر شماست. دیگر نباید هیچ کس را تحسین کنید. فرد سالم هرگز چیزی را ستایش نمی کند، بلکه می خندد. او شعور طنز دارد. همه چیز برایش خنده آور است.

 

فرد سالم هرگز چیز نمی خواهد، هرگز چیزی از خود نمی پرسد.

 

پیرتر از آنم که دوباره بتوانم متولد شوم.

 

من یک اصلاح شده هستم و لبخند همگانی ام را با خلوص نیت آشکار می کنم. پیش از این، جرثومه ای از یک بیماری را با خود حمل می کردم؛ نوعی اختلال مشاعر عمیق را. و «دولت» که نمی خواهد هیچ یک از رعایای خود را بی پناه بگذارد، در کمال بخشندگی و فتوت، آن را همراه با مخ و چهره ام تغییر شکل داد و از نو ساخت تا من بتوانم بدون هیچ قیدی از ثمرات زندگی دسته جمعی بهره مند شوم.

 

همیشه چیزی برای فراگرفتن وجود دارد و اغلب چیزهایی را که فکر می کنیم فراگرفته ایم و به یادمان مانده، فراموش کرده ایم. 

میرا

کریستوفر فرانک، ترجمه ی لیلی گلستان

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

هر چه باشد آدم همیشه کمی خطاکار است.

 

هرگز نمی شد فهمید که من بتوانم درک کنم که آن زن مستحق تنبیه هست یا نه، یا اینکه اگر من جای او بودم چه می کردم.

 

به من گفت که همیشه جواب سر بالا می دهم و جاه طلبی ندارم و در امور تجاری این امر باعث شکست است.

 

ماری به سراغم آمد و از من پرسید که آیا حاضرم با او ازدواج کنم! جواب دادم برایم فرقی نمی کند و اگر او بخواهد ما می توانیم این کار را بکنیم. و آن وقت خواست بداند که آیا دوستش دارم! همانطور که یک بار دیگر به او جواب داده بودم جوابش دادم که این حرف هیچ معنایی ندارد ولی بی شک دوستش ندارم! گفت پس در این صورت چرا با من ازدواج می کنی؟ برایش توضیح دادم که این امر هیچ اهمیتی ندارد و اگر او مایل باشد ما می توانیم ازدواج کنیم. وانگهی اوست که این تقاضا را دارد و من فقط خوشحالم که می توانم بگویم بله، آنگاه او خاطر نشان ساخت که ازدواج امر مهمی ست.  

 

موقع ناهار، ساعتی ست که آدم گرسنه بشود.

 

او حرف مرا درک نمی کرد و از این رو کمی از من بدش می آمد.

 

به من گفت این طور پیداست که شما آدمی کم حرف و سر به تو هستید. و در این باره نظر مرا خواست بداند. جواب دادم: علتش این است که هیچ وقت چیز مهمی ندارم که بگویم. در این صورت خاموش می مانم.

 

این ایمان وی بود. و اگر روزی در آن شک می کرد، دیگر زندگیش معنی نداشت.

 

مثل همیشه وقتی که می خواستم خودم را از دست کسی که سخنانش را به زحمت گوش می دادم خلاص کنم، حالتی تأیید کننده به خود گرفتم. و تعجب کردم از اینکه گمان کرد پیروز شده است.

 

چیزهایی هست که هرگز دوست نداشته ام درباره شان حرف بزنم.

 

در ابتدای زندانی شدنم، چیزی که بر من بسیار ناگوار می آمد، این بود که افکاری مانند افکار یک انسان آزاد داشتم.

 

غالباً فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم، آن وقت هم کم کم عادت می کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم.

 

این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار می کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند.

 

ماه های اول سخت بود ولی کوششی که برای تحملشان به کار می بردم، به گذشتن آن ها کمک می کرد.

 

دریافته بودم که هرگز نباید شوخی کرد.

 

خوانده بودم که بالاخره در زندان، انسان مفهوم زمان را از دست می دهد. ولی این مطلب برایم معنی زیادی نداشت. نفهمیده بود که روزها تا چه حد می توانند هم کوتاه باشند و هم بلند باشند. بلند از این نظر که چقدر زیاد طول می کشیدند و چنان کشیده و گسترده بودند که که بالاخر سر می رفتند و در هم می آیختند. روزها در این جا نام خود را از دست می دادند. تنها کلماتی که که برایم مفهومی داشتند کلمات دیروز و فردا بودند.

 

نه، راه گریزی نبود، و هیچ کس نمی تواند چگونگی دم غروب زندان را نزد خود تصور کند.

 

در زندگیم معمولا مردم به شخص من توجهی نداشتند، می بایست کوششی به کار می بردم تا درک کنم که من علت این شور و هیجان هستم.

 

خیلی خطرناک می شد اگر کسی را به جای دیگری محاکمه می کردند.

 

بعد از سال ها برای اولین بار میل عجیبی به گریه کردن در من انگیخته شد. زیرا حس کردم که چه اندازه مورد نفرت این همه مردم هستم.

 

من خودم بسیار محزون بودم. به این علت چیزی ندیدم. غم غصه مرا از دیدن مانع می شد.

 

همه چیز حقیقی ست و هیچ چیز حقیقی نیست.

 

تصادف در این واقعه بر شعور و آگاهی اثرات شوم زیادی داشته.

 

انگار که جاده های آشنای رسم شده در آسمان تابستان به خوبی هم می توانستند به خواب های بی گناه منتهی شوند، و هم به زندان ها.

 

روی نیمکت متهمین جالب است که انسان حرف و سخن های دیگران را درباره خودش گوش کند.

 

وقتی باید واقعه ای برایم روی بدهد ترجیح می دهم که حاضر یراق باشم.

 

همه مردم می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد.

 

از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و هنگامش ارزشی ندارد. 

بیگانه

آلبر کامو، ترجمه ی جلال آل احمد، علی اصغر خبره زاده

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

یک طرف زیبایی است و، طرف دیگر، در هم شکستگان و پایمال شدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.

 

وقتی شخص به حکم حرفه یا استعداد ذاتی درباره ی آدمی تأمل بسیار کرده باشد، هنگامی می رسد که برای انسان های نخستین احساس دلتنگی کند. لااقل، آن ها افکار پنهان در سر ندارند.

 

از بس آنچه را در حضورش گفته اند نفهمیده، طبیعتی بدبین یافته است.

 

زیبایی کلام همچون کتان ابریشمی غالباً پوششی است بر زرد زخم.

 

تقریبا؟!، جواب بی نظیری است! صحیح هم هست؛ ما در هر چیز فقط تقریباً هستیم.

 

آیا می دانید که در دهکده ی کوچک من، طی یک عملیات انتظامی، یک افسر آلمانی با نهایت ادب از پیرزنی تمنا کرد که یکی از دو پسرش را که به عنوان گروگان باید اعدام شود به میل خود انتخاب کند؟ انتخاب کند، تصورش را می کنید؟ این یکی را؟ نه، آن یکی را؟ و ناظر رفتن او باشد.

 

من هر گز شب از روی پل نمی گذرم. این نتیجه ی عهدی ست که با خود بسته ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را در آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید! یا او را به حال خود وامی گذارید. شیرجه های نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا می گذارد.

 

چه بسیار جنایت ها فقط برای این روی داده که عامل آن ها قادر به تحمل قصور خویش نبوده است!

 

بالاتر از دیگران زیستن هنوز تنها راهی است برای اینکه اکثر مردم انسان را ببینند و به او احترام بگذارند.

 

جنایت همواره جایی در قسمت جلو صحنه دارد، اما جنایتکار فقط چند لحظه ای خود را می نماید تا بیدرنگ جایش را به دیگری واگذارد.

 

مشکل زندگی بعضی از مردم در این است که چطور از دیگران کناره بگیرند و یا لااقل با آنان بسازند.

 

من از دودمانی شریف اما گمنام بودم و با اینهمه با فروتنی اقرار می کنم که بعضی روزها هنگام صبح احساس می‌کردم که پسر پادشاه یا فروغ آتش کوه طورم. چنان از عنایت سرشار بودم، نمی‌دانم چگونه اقرار کنم، که احساس می‌کردم برگزیده شده‌ام.

 

من از هر نظر آسوده بودم، ولی در عین حال از هیچ چیز راضی نبودم. هر شادی در من آرزوی شادی دیگر برمی انگیخت.

 

همدردی، از احساسات صاحب منصبانه است: آن را به بهای ارزان، بعد از وقوع بلایا، به دست می آورند. ولی دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می آید.

 

دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توأم است.

 

احساسات ما را تنها مرگ بیدار می کند. رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست می داریم.

 

برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیل اش ساده است! با آنها الزامی در کار نیست.

 

انسان چنین است، دو چهره دارد: ‌نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.

 

علت اغلب تعهدات انسانی این است که باید حادثه ای روی دهد، ولو بندگی عاری از عشق، ولو جنگ یا مرگ باشد.

 

من خوب می دانم که آدم نمی تواند از حکمرانی خود و خدمتگزاری دیگران صرف نظر کند. هر انسانی همان طور که به هوای پاک نیاز دارد، محتاج به وجود بردگان است. حکم راندن یعنی نفس کشیدن. و حتی محرومترین افراد از مواهب طبیعی می توانند تنفس کنند. پست ترین فرد در سلسله مراتب اجتماعی باز هم همسری یا فرزندی و اگر مجرد باشد سگی دارد. روی هم رفته، مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود، بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد. بالاخره باید کسی کلمه ی آخر را بر زبان آورد. وگرنه، برای رد هر دلیل، دلیلی دیگر می توان آورد و این کار انتها نخواهد داشت.

 

اگر همه کس اسرار نهان خود را فاش و حرفه ی حقیقی و هویت خود را اعلام می کرد، ما سرگیجه می گرفتیم!

 

تظاهر می کردم که برای موضوعی که کوچکترین رابطه ای با زندگی روزمره ی من نداشت به هیجان آمده ام. معذلک من باطناً در آن سهمی نداشتم.

 

مردمی هستند که مذهب آن ها بخشودن توهین است، و واقعاً هم آن را می بخشایند، اما هرگز آن را فراموش نمی کنند. من از آن تافته های جدا بافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم، اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می بردم.

 

بر حسب خلق و خوی خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا جبن و بی غیرتیم را تحقیر می کرد.

 

نقصی که موجب بی اعتنایی یا حق ناشناسی من می شد مرا شریف و بزرگوار جلوه می داد.

 

من از روی بی حوصلگی یا به قصد سرگرمی حرکاتی می کردم. آدمیان از پی آن می آمدند، می خواستند دست بیاویزند، اما چیزی در میان نبود و بدبختی همین بود. بدبختی برای آن ها. زیرا برای من فقط فراموشی بود. من هرگز جز به یاد خود نبوده ام.

 

درست است که این ماجرا در اوضاع و احوال خاصی پیش آمده بود، ولی همیشه اوضاع و احوال خاصی وجود دارد.

 

تا آن حد طرف مجرمان و متهمان را می گرفته ام که از خطای آنان آسیبی به من نرسد.

 

جذابیت چیست: شیوه ای برای کسب جواب موافق بدون طرح هیچ سوال صریح.

 

معشوقه های ما این وجه اشتراک را با ناپلئون بناپارت دارند که همیشه تصور می کنند آنجا که همه شکست خورده اند آن ها موفق می شوند.

 

من در بازی برنده می شدم، آن هم دوبار: بار اول در میلی که به آن ها داشتم و بار دوم در عشقی که به خود می ورزیدم و در هر موفقیتی قدرت های خود را آشکارا می دیدم.

 

گروهی فریاد می زنند: «دوستم داشته باش!». گروه دیگر: «دوستم نداشته باش!». ولی گروهی هم هستند بدترین و بدبخت ترین آن ها، که می گویند: «دوستم نداشته باش و به من وفادار باش!».

 

از فرط تکرار، عاداتی کسب می کنید. به زودی کلمات بی اندیشه بر زبانتان جاری می شود و عمل، بی اراده، به دنبال آن می آید. روزی می رسد که، بدون خواستن حقیقی، تملک می کنید. باور کنید، لااقل برای بعضی از کسان، تملک نکردن چیزی که به آن میل ندارند از همه ی کارهای عالم دشوارتر است.

 

برای آنکه من خوشبخت زندگی کنم می بایست کسانی که بر می گزینم اصلاً زندگی نکنند. می بایست آن ها زندگی خود را گاه به گاه و بنا به میل و هوس من تحویل بگیرند. همه چیز را می خواستم بی آنکه خود چیزی بدهم، موجودات بسیاری را در خدمت خویش بسیج می کردم، یا به طریقی آن ها را در یخچال می گذاشتم تا به میل خود در دسترس داشته باشمشان.

 

اگر می توانستم خودکشی کنم و بعد قیافه ی آن ها را ببینم، بله، در این صورت به زحمتش می ارزید، ولی، خاک تاریک و تابوت ضخیم است و از ورای کفن چیزی دیده نمی شود.

 

مردم از انگیزه های شما و صداقت شما و اهمیت رنج هایتان جز با مرگ شما متقاعد نمی شوند. تا وقتی که زنده اید، وضع شما برایشان مشکوک است، فقط شایسته ی تردید آن ها هستید.

 

آدم خیال می کند با مرگ خود، زنش را تنبیه می‌کند، حال آنکه آزادیش را به او برمی گرداند.

 

من زندگی را دوست دارم، ضعف حقیقی من همین است. به حدی دوستش دارم که از آنچه جز خود زندگی است هیچ گونه تصوری ندارم. اشراف نمی توانند خود را ببینند مگر با کمی فاصله نسبت به خود و زندگی خود. اگر ضرورت ایجاب کند جان می سپرند، شکسته شدن را به خم شدن ترجیح می دهند. ولی من خم می‌شوم، زیرا همچنان خود را دوست دارم.

 

حالت موفقیت، وقتی به صورتی خاص تظاهر نماید، می تواند خری را هم هار کند.

 

مردم خوشبختی و موفقیت را تنها در صورتی به شما می بخشایند که با کمال سخاوت رضا دهید که آن ها را با دیگران قسمت کنید. اما برای اینکه خوشبخت شوید نباید زیاده از حد به دیگران بپردازید. بدین طریق راهی برای خلاصی نیست. خوشبخت بودن و محاکمه شدن یا بدبخت بودن و تبرئه شدن.

 

مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند در محاکمه کردن شتاب می کنند.

 

طبیعی ترین تصور انسان، اندیشه ای که به سادگی به مخیله اش خطور می کند و گویی از اعماق فطرتش سرچشمه می گیرد، تصور بی گناهی خویش است. همه ی ما موارد استثنائی هستیم. همه می خواهیم از چیزی تقاضای فرجام کنیم! هر کدام می خواهیم به هر قیمتی که هست بی گناه باشیم، حتی اگر برای این کار لازم باشد که نوع بشر و قضای آسمانی را متهم کنیم.

 

ثروت هنوز حکم برائت نیست، اما تعلیق حکم محکومیت است و تحصیل آن همیشه به کار می آید.

 

ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم. حتی از محضرشان می گریزیم. در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم که به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارت هایمان شریکند. بنابراین ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم، یا بهتر شویم: زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که برحالمان رقت آورند و در راهی که می رویم تشویقمان کنند. خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی بر نداریم. نه از وقاحت نصیب کافی برده ایم و نه از فضیلت. نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب.

 

همه ی فضایل من سکه هایی بودند که پشت آن ها از رویشان جلای کمتری داشت.

 

«وای بر شما اگر همه از شما خوب بگویند!» آه! کسی که این را گفته کلامش زر بوده است!.

 

 

چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند، تصور کردم که عاشق شده ام. به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم.

 

صفحه ی پاسخگویی به مشکلات دل سخن گفتن از عشق را می آموزد اما خود عشق را نمی آموزد.

 

عیاشی حقیقی آزادی بخش است، زیرا هیچ گونه الزامی نمی آورد. عیاش فقط وجود خود را تملک می کند. از این جهت عیاشی مشغولیت محبوب کسانی است که به خود عشق می ورزند. جنگلی است بدون گذشته و آینده که مخصوصاً نه عهد و پیمانی در آن هست و نه مجازاتی آنی در پی دارد.

 

ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کس را تأیید کنیم، در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسانی گواهی است بر جنایت همه ی  انسان های دیگر.

 

شما از روز داوری الهی سخن می گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم. من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است؛ من داوری آدمیان را دیده ام. برای این ها قرائن مخففه وجود ندارد، حتی نیت خیر به پای جنایت گذاشته می شود.

 

برای کشتن انسان همیشه دلایلی وجود دارد. اما، به عکس، توجیه زندگی او غیر ممکن است. برای همین است که جنایت همیشه و بی گناهی فقط گاهی برای دفاع از خود وکلایی می یابد.

 

سانسور همان چیزی را که نهی می کند به فریاد بلند اعلام می دارد.

 

در تنهایی وقتی خستگی هم به آن اضافه شود ، انسان به آسانی خود را پیغمبر می انگارد.

 

بالاترین عذاب های بشر این است که بدون قانون محاکمه شود.

 

تشخیص باطن کسی که دروغ می گوید از کسی که راست می گوید آسان تر است. حقیقت همچون روشنایی چشم را کور می کند. دروغ، بر عکس، همچون آفتابی که در حال برخاستن یا فرو خفتن است به همه چیز جلوه می بخشد.

 

حکمی که درباره ی دیگران داده اید سرانجام مستقیماً باز می گردد و بر چهره ی شما می خورد.

 

نمی توان دیگران را محکوم کرد بی آنکه خود آناً مورد داوری قرار گرفت، پس باید نخست خود را محکوم کرد تا سپس بتوان دیگران را مورد داوری قرار داد. پس باید راهی معکوس در پیش گرفت و نخست توبه کرد و کفاره داد ت سرانجام بتوان به محاکمه و داوری رسید.

 

هر چه بیشتر خود را متهم کنم، بیشتر حق آن را خواهم داشت که درباره ی شما قضاوت کنم. شما را تحریک می کنم تا خود بر خویشتن داوری کنید.

 

آه! آقا، ما آدم بد و نابابی نیستیم، فقط روشنایی را گم کرده ایم.

 

حالا دیگر خیلی دیر شده است. همیشه خیلی دیر است. خوشبختانه!

سقوط

آلبر کامو، ترجمه ی شورانگیز فرخ

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

با قیچی قهرم. قهر قهر تا روز قیامت

 

قلقلکم می شود ولی خنده ام نمی گیرد...

 

قیچی را زیر بالش خودم قایم می کنم

 

از این دیوار بدم می آید.

 

کاشکی می شد دیوار را هم زیر بالشم قایم کنم

 

دستم را از پنجره بیرون می برم، خیس نمی شود. هیچکس توی خیابان نیست. حتی آن آقاهه که چیزهای کهنه ی خانه ها را می خرد. فرش، میز، صندلی، آیینه و شمعدان. آقاهه اگر بود، از این بالا صداش می کردم و می گفتم: "یک قیچی و یک دیوار به درد نخور درایم، می خری؟". نمی دانم خانه ی آقاهه مگر چقدر جا دارد که این همه چیز می خرد!!!...... سردم می شود. چرا هیچکس نمی گوید: "رویا! پنجره را ببند! سرما می خوری ها!"

 

کاشکی برف می آمد.

 

سردم می شود و می لرزم. هیچکس نیست که بگوید: "رویا! سرت را از پنجره بیرون نکن! می افتی ها!"

 

یک دکمه پیدا می کنم

دکمه از قیچی بهتر است

چیزها را به هم می بندد

از دکمه خوشم می آید

از نخ و سوزن هم خوشم می آید

 

از چسب خوشم می آید

 

نمی دانم چرا فکر می کنم گلویم باد کرده. گریه می کنم

 

از صدای باران خوشم می آید

از صدای صاف سماور

از صدای جیرینگ جیرینگ قاشقِ چای خوری توی استکان.

از صدای باران خوشم می آید

فرهاد حسن زاده، داستان کودک، همه ی گروه های سنی!

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

زندگی اش یکپارچه پیرو فکرها و برداشت های کهنه و متروک بود، و این همان چیزی است که اغلب در دوران های انتقالی دیده می شود.

 

هر آنچه او از آنجا می دید حالتی دگرگونه داشت و این نخستین سرگرمی آن بالا بود.

 

بالای درخت ها برای خودمان ارتشی درست می کنیم و زمین و مردمانش را آدم می کنیم.

 

کشیش آماده بود هر نظریه ای را بپذیرد، به شرطی که بتوان بر اساس آن هر آنچه را که اتفاق می افتد عادی و طبیعی دانست و فکر هر نوع مشکل و مسئولیتی را از ذهن او دور کرد.

 

می کوشیدم بدانم حال کسی که در چند قدمی ام، چیزی جز شب در پیرامون خود ندارد و دستخوش باد و آن آواهاست چگونه است؛ کسی که هیچ یار آشنایی جز تنه ی درختی ندارد که در دهلیزهای بیشمار آن سوی پوست زبرش حشره ها در پیله های خود نهفته اند.

 

گاهی وقت ها، بین بچه های ناز نازی هم اشتباهی کسی به دنیا می آید که سرش به تنش می ارزد.

 

برای هر مادری بسیار سنگین است که فرزندی چنین شگرف داشته باشد، فرزندی که همه احساس های یک زندگی معمولی را یکپارچه به دور اندازد؛ اما مادرمان سرانجام بر آن شد که کوزیمو را همانگونه که بود بپذیرد و این را بسیار زودتر از ما کرد.

 

چنین می نمود که مادرمان، با آنکه بیش از همه ی ما با کوزیمو تفاوت روحیه داشت، تنها کسی است که توانسته است او را همانگونه که هست بپذیرد، شاید به این دلیل که در پی توجیه او نبود.

 

کارهای برجسته ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید ناگفته بماند؛ همین که آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود.

 

از زاغه های نزدیک سر و صدای مادرهایشان بلند شد، کودکانی چون آنان را بدین خاطر سرزنش نمی کردند که چرا دیر به خانه می رفتند، بلکه چرا به خانه می رفتند، چرا برای چاشت به خانه بر می گشتند و نتوانسته بودند جای دیگری چیزی برای خوردن پیدا کنند.

 

هر بار که به چیزی نیاز داشت، چنین می نمود که با من همبسته است؛ اما گاهی دیگر چنان از بالای سرم می گذشت که انگار مرا نمی دید.

 

نمی دانم غصه ای که می خورد تا چه اندازه ناشی از مهر پدری و تا چه اندازه ی دیگر ناشی از نگرانی اش دباره ی عنوان و امتیازهای اشرافی اش بود.

 

یک نجیب زاده، چه بالای درخت و چه روی زمین، در هر حال نجیب زاده است به شرطی که رفتارش درست باشد.

 

شورش را با متر و زرع اندازه نمی گیرند. حتی یک راه چند وجبی هم می تواند راه بدون بازگشت باشد.

 

- منی که این بالا هستم، شاشم خیلی بلندتر از مال دیگران است!

- مواظب باش پسرم، آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ی ما بشاشد!

 

کوزیمو، علی رغم فرار شگفت انگیزش، کمابیش مانند گذشته با ما بود. تنها زندگی می کرد، اما از آدم ها نمی گریخت. حتی بر عکس، می توان گفت که نمی توانست دور از مردم سر کند. از آن عادت قدیمی دورانی که با هم بالای درختان می رفتیم و خود را پنهان می کردیم و رهگذران را دست می انداختیم دیگر چیزی در او به جا نمانده بود.

 

کوزیمو زمان درازی را بالای درختی می نشست و کارکردنشان را تماشا می کرد. تا زمانی که روی زمین بود هرگز فرصت چنین کاری را نیافته بود.

 

برای او جهان دگرگون شده بود، جهانی بود پُر از پل های باریک و خمیده ای که میان زمین و آسمان کشیده شده بود، جهان تنه ها و شاخه های پوشیده از پوسته و گره و چین و شیار. دنیای ما زیر زمینِ آن جهان بود. تنها سایه روشن گنگی از آن را می دیدیم و هیچ چیز از آنچه را که او هر شب حس می کرد در نمی یافتیم.

 

با آنکه هم کوزیمو به دیگر انسان ها فرق داشت و هم آن سگ به هیچ سگ دیگری نمی مانست، با هم زندگی خوشی را داشتند.

 

آیا برای اندکی هم که بود، حسرت زندگی ما را می خورد؟ فاصله اش با دنیای ما کوتاه بود و بازگشت به آن برایش کاری نداشت، آیا به این نکته فکر می کرد؟ نمی دانم. نمی دانم به چه می اندیشید و منتظر چه بود.

 

شوالیه، وکیل گوشه گیر، همواره چون الگویی منفی در برابر چشمانش بود و به او نشان می داد آدمی که بخواهد جدا از دیگران و تنها به حساب خودش زندگی کند سرانجام به چه روزی می افتد. بدین گونه با در نظر داشتن این الگو، توانست کاری کند که هرگز شبیه او نشود.

 

کتاب ها را تا اندازه ای همانند پرندگان می دانست و دلش نمی خواست آن ها را بی جنبش و در قفس ببیند. از بس کتاب می خواند چند گاهی گیج و بی خیال شده بود و هر چه کمتر به جهان پیرامون خود علاقه نشان می داد.

 

عشقش به درختان، مانند همه ی عشق های راستین، اغلب با سنگدلی و حتی بی رحمی همراه بود.تن درخت را می برید و  زخمی می کرد تا آن را نیرومندتر و زیباتر کند.

 

آن همه کوشش به دست نسل های آینده ای تباه شد که کور دل بودند، آزمندیشان آنان را از آینده نگری باز می داشت، توانایی دل بستن به هیچ چیز، حتی به منافع راستین خودشان را نیز نداشتند. و چنان شد که دیگر کوزیموی تازه ای نمی توانست بالای درختان گشت و گذار کند.

 

آتش سوزی و نخستین سوء قصدی که به جان کوزیمو شد می توانست او را به این فکر اندازد که خود را از جنگل دور نگه دارد. اما بر عکس، او را به این فکر انداخت که راهی برای جلوگیری از آتش سوزی بیابد.

 

می دانست که همبستگی و سازمانیابی انسان را نیرومند می کند، توانایی و استعداد هر کس را شکوفا می سازد، و شادی و شوری را به وجود می آورد که در زندگی تکروانه به ندرت حس می شود. شادی پی بردن به این نکته که مردمان بسیاری هستند که همه خوب و درستکار و کارآمدند و می توان به آن ها اعتماد کرد. هنگامی که آدمی تنها و تکرو زندگی می کند، فقط یک جنبه ی انسان های دیگر را می بیند، جنبه ای که آدمی را وا می دارد همواره به هوش باشد و حالتی دفاعی به خود بگیرد.

 

اگر من بیشتر از دیگران چیز بدانم، در صورت نیاز آن ها باید آنچه را که بلدم در اختیارشان بگذارم. به نظر من، فرماندهی یعنی همین.

 

هر تب و تابی، از نیاز ژرف تری خبر می دهد که برآورده نشده است، نشانه ی کمبودی است. نیاز کوزیمو به داستان گویی نیز نشان می داد که او چیز دیگری را جستجو می کند. هنوز عشق را نمی شناخت. بی شناخت عشق تجربه های دیگر به چه کار می آید؟ بدون شناختن مزه ی زندگی، به خطر انداختن آن چه سودی دارد؟

 

بسیار دیده شده است که مردمانی برای آرمانی نه چندان روشن و مشخص مبارزه می کنند، مجبورند برای جبران گنگی و سستی انگیزه هایشان ظاهری بسیار جدی به خود بدهند.

 

قانون اساسی کشوری آرمانی بر فراز درختان، در این نوشته از جمهوری خیالی درختستان سخن می رفت که تنها آدم های خوب و درستکار در آن زندگی می کردند. نگارنده، پس از بنیان گذاری کشوری آرمانی بر فراز درختان و مطمئن شدن از اینکه همه ی جهانیان در میان شاخه ها جا گرفته اند و خوشبخت زندگی می کنند، خود از درختان پایین می آید و در روی زمین که دیگر هیچکس در آن نمانده است، به زندگی می پردازد.

 

برای بهتر دیدن زمین باید کمی از آن فاصله گرفت.

 

هیچگاه چیزی را که او نتواند بدهد از او نمی خواهد.

 

یکدیگر را شناختند. کوزیمو او را شناخت و به شناخت خود نیز رسید، زیرا به راستی پیش از او خود را نشناخته بود. ویولتا او را شناخت و به شناخت خود نیز رسید، زیرا با آن که به خوبی می دانست خود چگونه کسی است، چگونه بودن خود را تا آن زمان به آن خوبی حس نکرده بود.

 

کوزیمو در نمی یافت که از چه چیز دلگیر شده است؛ نمی فهمید، یا شاید بهتر می دانست که نفهمد تا بتواند بیگناهی خود را بهتر نشان دهد.

 

هرگز هیچ تهدیدی نمی کرد، آدمی نبود که با دستاویزهای احساساتی باجگیری کند. هر آنچه را که شهامت انجامش را داشت می کرد. و اگر به زبان می آورد که کاری را خواهد کرد، به این معنی بود که آن را همان زمان آغاز کرده است.

 

- چرا رنجم می دهی؟

- چون دوستت دارم.

- نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را می خواهیم نه رنجش را.

- وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را می خواهیم، عشق را، حتی به قیمت رنج.

- پس، تو به عمد مرا رنج می دهی؟

- بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم.

در فلسفه ی بارون جایی برای اینگونه استدلال ها نبود.

- رنج یک چیز منفی است.

- باید همیشه با رنج و درد مبارزه کرد.

- هیچ چیز جلودار عشق نیست.

- چیزهایی هست که من هرگز نیم توانم بپذیرم.

 

 

زمانه ای فرا می رسید که آزاد اندیشی بیشتر می شد، و دورویی نیز.

 

به هر آنچه او را به بیرون آمدن از دنیای خودش وا می داشت به همین گونه پشت می کرد.

 

جسورانه ترین کارها را باید با روحیه ی صاف و ساده انجام داد.

 

- فکر نمی کنی که عشق باید به معنی از خودگذشتگی مطلق باشد، یعنی که آدم باید خودش را به حساب نیاورد؟

- عشق فقط زمانی ممکن است که آدم خودش باشد، با همه ی نیرویش...

 

دیووانگی، چه خوب و چه بد، نوعی نیروی طبیعی است. ولی ابهلی چیزی جز سستی و درماندگی نیست و به کاری نمی آید.

 

هرگز ندانستم که کوزیمو چگونه می توانست شور و دلبستگی اش به زندگی اجتماعی را با گرایش همیشگی اش به گریز از جامعه آشتی بدهد؛ و این یکی از شگرف ترین ویژگی های او بود. هر چه بیشتر به زندگی دور از آدمیان در بالای درختان خو می گرفت، به همان اندازه نیز می کوشید که رابطه های تازه ای با همنوعان خود برپا کند.

 

جوانی در روی زمین زود می گذرد؛ تا چه رسد به روی درختان که هر چیز، چه برگ و چه میوه، از آن بالا افتادنی است... کوزیمو پیر می شد.

 

نیروهای نظامی، با هر فکر تازه ای هم که از راه برسند، چیزی جز خرابی به بار نمی آورند.

 

سال های سال است که من در این کارم، این کار وحشتناک، یعنی جنگ... و تا آنجا که می توانم از خودم مایه می گذارم... همه ی این کار را هم برای آرمانی می کنم که حتی برای خودم نمی توانم توجیهش کنم...

 

کوزیمو لاروس دوروندو، میان درختان زیست، همواره زمین را دوست می داشت، به آسمان می رفت. 

بارون درخت نشین

ایتالو کالوینو ترجمه ی مهدی سحابی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می مردم.

 

این خانم های پولدار شهر می تونند رأی شون رو عوض کنند. فقیر فقرا نمی تونند.

 

خدا توی قلب آدم ها رو می خونه. اگر رأی خودش قرار گرفته که بعضی مردم خیال کنند راستی و درستی یعنی این، بعضی خیال کنند یعنی یک چیز دیگه، من کی باشم که تو فرمون خدا چون و چرا کنم.

 

اشتباه از هر کسی سر می زنه، ولی بدون ضرر از پسش بر اومدن کار هر کسی نیست. همه که نمی تونند نتیجه ی اشتباه خودشون رو بخورند!

 

من از هیچی به قد بلاتکلیفی دلخور نیستم.

 

داره تموم می کنه. جد کرده تموم کنه. راستش زندگی زن ها سخته. بعضی زن ها. مادر خودم هفتاد و خورده ای عمر کرد. هر روزِ خدا هم کار می کرد. بعد از زاییدن پسر آخرش یک روز هم ناخوش نشد، تا یک روز یک نگاهی به دور و برش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچ وقت هم تنش نمی کرد از صندوق در آورد تنش کرد، بعد رو تخت خواب دارز کشید، پتو رو کشید روش، چشم هاش رو بست گفت: بابا رو سپردم دست همه ی شما. من خسته ام.

 

خدا اگه بخواد یه چیزی دائم حرکت کنه درازش می کنه رو زمین، مثل جاده، یا اسب یا گاری؛ اگه بخواد یه چیزی سر جاش وایسه سر پا درستش می کنه مثل درخت یا آدم!

 

من دیده ام بعضی آدم ها به بخت خودشون فحش می دن، حق هم دارند، چون این ها اهل معصیت اند. ولی من مستحق لعنت نیستم. چون کاری نکرده ام که فحش بخورم. من مؤمن نیستم، گمون نکنم. ولی قلبم صافه، خودم می دونم. من هم یک کارهایی کرده ام، ولی نه بهتر و نه بدتر از اون هایی که یک جور دیگه وانمود می کنند، خودم هم می دونم اوسا کریم هوای منو داره، عین هوای جوجه پرستویی که از لونه اش افتاده.

 

برای آدم درست کردن دو نفر لازمه، برای مردن یک نفر. دنیا اینجوری به آخر می رسه.

 

هیشکی غیر از یک آدم بدبخت تو این هوای طوفانی احتیاج به دکتر پیدا نمی کنه.

 

می دونستم اگه آخرش به فکر انسی رسیده باشه به دکتر احتیاج داره، یعنی دیگه کار از کار گذشته.

 

وقتی جوون بودم خیال می کردم مرگ پدیده ایست مربوط به بدن آدم؛ حالا می فهمم که فقط یکی از احوالِ روحیِ آدمه؛ اون هم احوال روحیه اون هایی که کسی رو از دست داده اند. نیهیلیست ها می گن این آخرِ کاره، متشرعین می گن این اولشه، در صورتی که در واقع این چیزی نیست جز اسباب کشی یک نفر مستأجر یا یک خانوار از خونه ی اجاره ایش یا از شهرش.

 

زندگی آدمیزاد رو هم به صورت خودش سرکش و غمگین آفریده.

 

چشم هاش مثل چراغی ست که قبل از تموم شدن نفتش یکهو شعله می کشه.

 

مثل اینه که داره با چشمهاش منو هل میده. من این رو قبلاً هم تو زن ها دیده ام. دیده ام آدم هایی رو از اتاق بیرون می کنند که با محبت و دلسوزی اومده اند سراغ شون، اومده اند کمکشون کنند، اون وقت به یک جونور بی قابلیتی می چسبند که هیچ وقت براشون چیزی به جز یه یابوی بارکش نبوده اند. اینه اون چیزی که بهش می گن عشق؛ عشقی که از حدِ فهم آدمیزاد گذشته.

 

انگار همه یِ جون تموم شده اش رو ریختن تو چشماش؛ مضطرب، لاعلاج.

 

سیاهیِ قوز کرده ی هیکلش حالتِ جغدِ آزرده خاطرِ بال و پر سیخ کرده ی دلخوری رو پیدا کرده که توش یه حکمتی خوابیده که اون قدر عمیقه یا اون قدر بی حاله که فکر هیچ آدمیزادی به عمقش نمی رسه.

 

تنم رو حس می کنم، گوشت و استخوانم دارند از هم جدا می شن، واز می شن که راه برن به تنهایی، ولی خودِ در اومدن از تنهایی چقد وحشتناکه.

 

هوای مرده ی گرم روی من خوابیده، زیر لباسام به تن لختم می خوره.

 

شماها نمی دونین نگرانی چی هست. من هم نمی دونم چیه. نمی دونم نگران هستم یا نه. می تونم یا نمی تونم. نمی دونم می تونم گریه کنم یا نه. نمی دونم سعی کردم گریه کنم یا نه. حس می کنم مثل دونه ی خیسی هستم که تو خاک داغ کور افتاده.

 

بعضی وقتا آدم به فکر می افته درباره ی این همه غم و بدبختی که تو این دنیا هست؛ چطور ممکنه به هر جایی بگیره، مثل رعد و برق. آدم باید خیلی به خدا ایمان داشته باشه که خودش رو نگه داره!.

 

گاهی وقتا آدم به فکر می افته. نه همیشه. البته خیلی هم خوبه. چون که خداوند آدمیزاد رو آفریده که کار کنه، نه این که بشینه و فکر کنه، چون که مغز آدمیزاد عین ماشین می مونه زیاد نمی شه باش ور رفت. بهترین صورتش اینه که یکنواخت کار کنه، هر روزی کار همون روز رو بکنه. هیچ قسمتی ش بیشتر از اندازه لازم کار نکنه. من بارها گفتم بازم می گم، مشکل دارل اینه که زیادی فکر می کنه.

 

کورا دست می گه، دارل باید زن بگیر که درستش کنه. من هم خوب که فکرش رو می کنم می پرسم آدمی که فقط با زن گرفتن بارش بار بشود، اون آدم فاتحش خوندست.

 

خدا زن رو برای این آفرید که مرد از خوب و بد خودش سر در نمی آره.

 

تو اتاق غریب باید از خودت خالی بشی تا خوابت ببره. اگر هم از خودت خالی نشی که بخوابی، هیچ معلوم هست که کی هستی؟ وقتی هم خالی شدی که بخوابی، دیگه نیستی. وقتی هم پر از خواب شدی، دیگه هیچ وقت نبوده ای. من نمی دونم چی هستم. نمی دونم هستم یا نیستم. جوئل می دونه که هست، چون که نمی دونه که نمی دونه هست یا نیست. جوئل نمی تونه خودش رو برای خواب خالی کنه، چون اونی که هست نیست، اونی هست که نیست.

 

آدم خواب باشه یا بیدار یکهو بیدار می شه، با قیافه ی یکه خورده ی خیره و نگران.

 

آدم زحمت کشی که عملش درست باشه تو این دنیایِ پر از معصیت هیچ فایده ای نمی بره.

 

برای آدم تنبل که نمی خواد از جاش جم بخوره خیلی سخته راه بیفته، ولی وقتی هم راه افتاد عین وقتیست که سر جاش نشسته، انگاری چیزی که ازش بدش میاد خودِ راه رفتن نیست، از راه افتادن و وایسادن بدش میاد.

 

اگر چشمهاش طپانچه بودند من حالا زنده نبودم.

 

آدم سر از کار این ها در نمیاره. تا میای بفهمی منظورشون چیه، می بینی منظورشون یه چیز دیگه است، تازه پوستت رو می کنند که چرا منظورشون رو اونجور فهمیده ای.

 

دارل داره به من نگاه می کنه. هیچی نمی گه، فقط با اون چشم های غریبش که دهن مردم رو پشت سرش واز می کنند به من نگاه می کنه. من همیشه می گم مال این نیست که این پسره یه کاری کرده باشه یا یک چیزی گفته باشه، مالِ همین نگاهشه. مثل اینه که انگار می ره تو دل آدم. انگار با چشم های او داری خودت و کارهای خودت رو تماشا می کنی.

 

خودش به ما می گفت از کلک زدن بدتر تو این دنیا هیچ چیزی نیست، حتی نداری. من می فهمیدم که خودش از کلک زدن خودش خیلی بدش میاد و از جوئل هم بدش میاد، چون که از بس دوسش داشت ناچار می شد کلک بزنه.

 

وقتی کلک بی سر و صدا ادامه داشته باشه همه مون گولش رو می خوریم، بی هوا تشویقش هم می کنیم، یا شاید هم از ترس، چون که همه ی مردم ترسو اند، طبیعتاً هر جور خیانتی رو ترجیح می دن، وقتی از ظاهرش چیزی معلوم نمی شه.

 

آدم گاهی می فهمه که بچه ها هم بیشتر از خودش می فهمند، ولی خوش نداره قبول کنه تا وقتی که بچه ها ریش در بیارند.

 

ادی زندگیش سخت بوده، ولی کدوم زنه که زندگیش سخت نیست؟

 

پدرم همیشه می گفت که ما به این دلیل زندگی می کنیم که آماده بشیم که تا مدت زیادی مرده باشیم.

 

کلمات هیچ به درد نمی خورند؛ کلمات حتی با همون مطلبی هم که می خوان بگن جور در نمی آن. وقتی کش به دنیا اومد فهمیدم کلمه ی مادری رو یک آدمی ساخته که به این کلمه احتیاج داشته، چون کسانی که بچه دارند عین خیالشون نیست که این کار کلمه ای هم داره یا نداره. فهمیدم کلمه ی ترس رو یک آدمی ساخته که اصلاً ترسی نداشته؛ غرور رو هم آدمی که اصلاً غرور نداشته.

 

پرده ی تنهایی من اصلاً دریده نشده بود الا وقتی که کش به دنیا اومد.

 

مدت ها بود که به کلمه ها عادت کرده بودم. می دونستم این هم مثل باقی کلمه هاست، فقط یک شکلی ست برای پر کردن یک جای خالی.

 

عمل آدمیزاد رو زمین راه می افته و بهش می چسبه.

 

گناه و عشق و ترس فقط صداهایی هستند که آدم هایی که نه گناه کرده اند و نه عشق بازی کرده اند و نه ترسیده اند از خودشون در میارند برای چیزی که هرگز نداشته اند و نه می تونن داشته باشند، الا وقتی که اون کلمه ها رو فراموش کنند.

 

پدرم می گفت آدم به این دلیل زندگی می کنه که برای مردن آماده بشه.

 

آدم هایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه ست، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.

 

آدم به دنیا نمی آد که زندگی رو راحت بگذرونه.

 

چرخ ها تو ماسه پچ پچ می کنند، انگار خودِ زمین هم صدای وارد شدن ما در نیاد.

 

گاهی من یقین ندارم کی حق داره بگه فلان آدم چه وقت دیوونه ست، چه وقت نیست. گاهی پیش خودم می گم هی چکدوم ما دیوونه ی دیوونه نیستیم، هیچ کدوم هم عاقلِ عاقل نیستیم، تا روزی که باقی ما با حرف هامون تکلیفش رو معلوم کنیم. مثل اینکه قضیه این نیست که آدم چه کاری می کنه، قضیه اینه که اکثریت مردم چه جوری به کارش نگاه می کنند.

 

ساختن یک مرغدونی حسابی بهتر از ساختن یک دادگاه قلابیه.

 

دلخور شدن از دست او مثل این بود که پات رو بذاری تو چاله گِل  و شُل بپاشه بهت از چاله دلخور بشی.

 

هیچ چیزی دلیل نمی شه که عمداً بزنی نتیجه ی زحمت یک آدمی رو که عرق ریخته یک چیزی ساخته از بین ببری.

 

هیچ یقین ندارم کسی حق داشته باشه بگه کی دیوونه است کی نیست. مثل اینکه توی هر آدمیزادی یک بابایی هست که کارش از عقل و دیوونگی گذشته، کارهای عقل و دیوونگی اون آدمیزاد رو با همون وحشت و همون حیرت تماشا می کنه.

گور به گور

ویلیام فاکنر، ترجمه ی نجف دریا بندری

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

عمری کار پر عذاب و عرق ریزی روح آدمی، نه به قصد کسب افتخار و آز آن کمتر مال بلکه به این قصد که از مصالح روح آدمی چیزی آفریده شود که پیش از آن وجود نداشته است.

 

چه می شد اگر کاری چنان وحشتناک انجام داده بودیم که همه از جهنم می گریختند و فقط ما می ماندیم

 

مسئله آن وقتی نیست که بفهمی هیچ چیز نمی تواند یاریت کند -نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر- مسئله آن وقتی است که بفهمی به یاری نیازی نداری.

  

وقتی قصد انجام کاری را نداری، بدنت سعی می کند غافلگیرانه به انجام آن بکشاندت.

 

 پدرم می گفت ساعت ها زمان را می کشند. می گفت زمان تا وقتی چرخ های کوچک با تق تق پیش می برندش مرده است؛ زمان تنها وقتی زنده می شود که ساعت باز ایستد.

 

چه می شد که چیزی می داشتم تا سایه ام را توی آب فرو کنم و آن قدر نگهش دارم تا غرق شود.

 

پدرمان می گفت که انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختی هایش. پدرمان می گفت: ممکن است گمان ببری که روزی عاقبت بدبختی خسته می شود، اما آن وقت خود زمان مایه ی بدبختی ات خواهد شد.

 

وقتی آدم پا به میدان دنیا می گذارد مجبور است سهم خودش را به بهترین راهی که بلد است به دست بیاورد چون حالیش می شود که دیگران هم همان کار را می کنند و کلاهش پس معرکه می ماند.

 

انگار در این هوا حتی صدا هم در می ماند، گویا هوا از کوله بار صداها از پا در آمده بود.

 

آن ها هم این خصوصیت آدم های بالغ را پیدا کردند که تظاهر خاموش به برتری متقاعدشان می کند. به گمانم آدم ها، که این قدر خودشان و دیگران را با کلمات فرسوده می کنند، دست کم در این مورد همداستانند که دم فرو بستن نشانه ی عقل است.


جاده آرام و خلوت پیش می رفت.

 

بگذار به روش خودش عمل بکند. بخواهی نخواهی دارد همان جوری عمل می کند.

 

دست ها با ساییده شدن می توانند ببیند و نادیده را توی ذهن شکل بدهند

 

هر آدمی داور فضایل خودش است و بهتر آن است که هیچ کس برای تندرستی کس دیگری نسخه ننویسد.

 

از هر چی بگذریم، به نظر من پول ارزشی ندارد. ارزشش به چه جور خرج کردنش است. مال هیچ کس نیست، پس این چه کاری است که آدم بخواهد آن را جمع کند.

 

آدمی که نتواند خرش را حفظ کند، باید پیاده گز کند.

 

آن وقت ها بچه بودم. وقتی مردم می گفتند که کاری را می کنند، باور می کردم. حالا دیگر یاد گرفته ایم چی بکنم.

 

خوشحالم که از آن وجدان ها ندارم که مجبور باشم دائما مثل توله سگ مریض ازش مراقبت کنم!!.

 

تنها یک چیز هست که آن روی سگم را بالا می آورد، آن هم آدم ریا کار است. آدمی که فکر می کند هر چی را که ازش سر در نمی آورد حتما حقه بازی است و در اولین فرصتی که گیرش بیاید اخلاقا وظیفه خودش می داند چیزی را که گفتنش به او مربوط نیست به شخص ثالث بگوید.

 

منتها همیشه رسم بر این بوده که آدم ناشی راه کسب و کار را یادت بدهد.

 

او تنها آدمی نیست که ناچار است دست به کارهایی بزند که نمی خواهد.

 

تنها اشتباهی که به عمرش کرد این بود که یک روز بی احتیاطی کرد و مرد.

خشم و هیاهو

ویلیام فاکنر، ترجمه ی صالح حسینی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

دست در دست هم، بی هدف طول خیابان را طی می کردیم. توتوکا برایم از زندگی حرف می زد و من از این که برادر بزرگ ترم دستم را محکم گرفته و مراقبم بود، خوشحال بودم. البته فقط بیرون از خانه این طور بود. توی خانه، من هر چیزی را به تنهایی می آموختم. البته هر کاری هم می کردم، جایی از کار ایراد داشت و در نتیجه مرتب کتک می خوردم. آن پیش ترها که هنوز کتک نمی خوردم، وقتی کار اشتباهی می کردم، مرا بی تربیت و نفرت آور می نامیدند و هیچ خوشم نمی آمد.

 

خیلی دوست داشتم آواز بخوانم. خواندن چیز باشکوهی است.

 

من می توانستم بدون صدا آواز بخوانم. پنهانی و در درونم آواز می خواندم و این یک چیز به خصوص بود.

 

مگر او نمی دانست آدم می تواند در درون خویش آواز بخواند؟ دهانم را بستم و حرفی نزدم. وقتی او این نوع آواز خواندن را نمی فهمد، آیا لزومی دارد به او توضیح بدهم؟

 

آدم های بزرگ تر حق دارند این طوری صحبت کنند و این مهم نیست و چیزی را ثابت نمی کند.

 

بچه، مثل سایر بچه ها باش! راحت فحش بده و زیاد فکر خودت را به این مسائل بی فایده مشغول نکن.

 

در درون من یک شیطان خوابیده بود که مرا تشویق می کرد کارهای بد بکنم.

 

آهنگ کلامش خسته و حزن انگیز بود. بسیار خسته به نظر می رسید. خیلی دلم برایش سوخت. گویی مامان فقط برای کار کردن و جان کندن به این دنیا آمده بود... . مادر هرگز توفیق نیافته به مدرسه برود و درس بخواند. وقتی من ماجرای محرومیت های دوران کودکی او را شنیدم، تصمیم گرفتم وقتی شاعر و دانشمند شدم، برای اولین بار شعرم را برایش بخوانم.

 

دلم یک درخت پرتقال کوچولو می خواهد که خیلی قشنگ باشد و با این ها، که این قدر زشت هستند، فرق داشته باشد.

 

درختان با همه حرف می زنند، با برگ ها، با شاخه ها، با ریشه ها، دلت می خواهد مطمئن شوی؟ گوش خودت را به تنه ی من بچسبان تا صدای ضربان قلب مرا بشنوی.

 

- واقعاً تو معتقدی این خفاش، تو را خیلی دوست دارد؟

- بله به طور حتم!

- و عمیقاً از صمیم قلب؟

- کاملاً

- پس تو می توانی اطمینان قطعی داشته باشی که با تو خواهد آمد. شاید چند روزی آمدنش به تأخیر بیفتد ولی آخرش نزد تو خواهد آمد.

 

خدای من! چرا باید زندگی برای بعضی از انسان ها تا این حد سخت و ناگوار بگذرد...

 

این همه زحمت و دردسر، برای آنکه چند تا اسباب بازی بی ارزش و احمقانه گیر بیاورید. مطمئن باشید اگر چیزهای خوبی بود، بین کسی تقسیم نمی کردند. ضمناً آدم بیچاره و بدبخت هم خیلی زیاد است!.

 

- عیبی ندارد! مهم نیست!.

راستی اهمیتش چه قدر بود؟ من آن قدر اندوهگین و چنان گیج و مبهوت بودم که قابل گفتن نیست...

 

هر کسی به دنیا نمی آید که شاعر شود و به جای کراوات، پاپیون ببندد، ولی اگر بخواهی، می توانی هر جور کاری را یاد بگیری.

 

می دانی که مردمان بسیاری هستند که همین را هم ندارند. عمو ادموندو پول داده است و ما می توانیم میوه و سالاد فردا ظهر را بخریم.

 

همیشه فکر می کردم مسیح فقط برای آن علاقه داشت فقیر به دنیا بیاید که توجه مردم را جلب بکند؛ ولی بعدها دیدم فقط ثروتمندان به نظر به درد بخور می آیند و مفید جلوه می کنند.

 

بدتر از همه آن بود که هیچ کس با دیگری حرفی نمی زد و همه به جای جشن و شادمانی، ماتم گرفته بودیم. گویی ما به جای آن که مراسم میلاد مسیح را جشن گرفته باشیم، در سوگ تدفین و عزاداری او حاضر شده بودیم. هیچ کس در این شب از آرزوها و آمال دیرینه اش حرف نزد و کسی سخن دلگرم کننده و مطبوعی به زبان نیاورد. مامان به اتاق خواب رفت و اطمینان دارم که در آنجا پنهانی به تلخی گریست. شاید بقیه هم بهترین کاری که از دستشان ساخته بود، همین بود که مثل مادر در تنهایی بگریند...

 

او هم می دانست که در آن لحظه، دیگر هیچ کدام از ما بچه نیستیم. ما بزرگ بودیم، بزرگ و مغموم، بزرگ و افسرده. بر وجود همه ی ما گونه ای غم و غصه ناخن می کشید و آزارمان می داد.

 

اصلاً بگذریم. بگذار بخوابیم. کسی که بخوابد همه چیز را هم فراموش می کند.

 

- چه کار می کنی زه زه؟ کجا می روی؟

- می خواهم کفش های کتانی ام را پشت در بگذارم.

- دست بردار! خودت را دلخوش نکن.

- چرا نگذارم؟ چه کسی می تواند بگوید معجزه دیگر وجود ندارد؟ توتوکا، می دانی که من آرزوی داشتن یک هدیه، فقط یک هدیه، ولی البته یک هدیه جدید را که فقط مال خودم باشد... . توتوکا توی رختخوابش چرخی زد و سر خود را زیر بالش فرو برد...

به زحمت بیدار شدم و توتوکا را صدا زدم.

- توتوکا می آیی برویم توی کفش ها را نگاه کنیم؟ قطعاً هدیه ی من روی آن است.

- من نمی خواهم ببینم.

- باشد؛ خودم می روم.

پنجره را گشودم. کفش های کتانی ام را آنجا پشت پنجره گذاشته بودم. از بخت بد، خالی خالی بودند، هیچ چیز رویشان قرار نداشت. گفتنی نیست که چقدر تلخ کام شدم. توتوکا جلو آمد و در حالی که اشک از چشم می سترد گفت: مگر من به تو نگفتم؟

تمام وجودم را تلاطمی آشوبگر فرا گرفت. نفرت، خشم، غم و اندوه در درونم غوغایی به راه انداخت. دیگر قادر نبودم بر خود مسلط باشم. فریاد زدم: چقدر نفرت انگیز است که انسان پدری فقیر داشته باشد...

چشمانم از روی کفش های کتانی ام به دو عدد دمپایی معطوف شد. دمپایی های پدر بود. او رو به روی ما ایستاده بود و به من نگاه می کرد. او که فریاد مرا شنیده بود، در چشمانش فشار غم و اندوه بسیار شدیدی موج می زد. به چشمانش خیره شدم. به نظرم آمد چشم هایش بسیار درشت شدند، بسیار بزرگ، آن قدر بزرگ که به اندازه پرده سینمای محله مان به نظر می آمدند. چنان درد و اندوه عمیقی در این چشم ها موج می زد که قابل وصف نیست. نگاهش فقط لحظه کوتاهی بر من متمرکز شد و بی پایان به نظر می رسید. به هر طرف نگاه می کردم، چشم های پدر را می دیدم که به من خیره شده بود و نومیدی و درد و رنج در آن موج می زد.

پدر، بدون آنکه حرفی بزند، با یأس سر برگرداند و رفت و ما مثل آن که سنگ شده باشیم، میخکوب و بی حرکت به جای ماندیم و نتوانستیم کلامی بر زبان آوریم.

 

وقتی خودت پدر بشوی، می فهمی که چه قدر بی کاری و بی پولی دردآور است.

 

پول توی جیبم دوباره به من جرأت و توان بخشید تا کارم را با علاقه دنبال کنم.

 

توتوکا گفته بود مسیح فقط افراد ثروتمند را دوست دارد و برای آن ها هدیه می برد. مثل این که زیاد هم بیراه نگفته بود.

 

پسرم گریه نکن، در آینده موقعیته های بسیاری برای گریستن خواهی داشت؛ به خصوص اگر تا این اندازه حساس باقی بمانی.

 

اصلاً چقدر بعضی اوقات درک کردن خصوصیات افراد بزرگسال مشکل است!

 

لحظه ای به کارخانه توجه کردم. هیچ از تصور آن خوشم نیامد. به نظرم رسید غولی وحشتناک است که تمام مدت شبانه روز، کام گشوده و انسان ها را لاینقطع می خورد؛ به طوری که مرتب صف آدمیزاد را در حلقوم خود فرو می دهد و شب هنگام، توده ی خسته و وامانده و له شده ای را به بیرون تف می کند سپس دوباره حلقوم خود را برای خوردن تازه واردان حاضر و آماده می کند.

 

در آن تاریکی، باقیمانده اشک هایم را فرو دادم و متوجه شدم چقدر رختخواب وسیله خوبی است تا انسان بتواند بدنش را بعد از نوش جان کردن یک کتک حسابی، استراحت بدهد.

 

- من هر روز کمی زودتر از معمول از خواب بیدار می شوم و از کنار باغ خانه سرجیو می گذرم. وقتی که در باغ بسته نیست یا نیمه باز است به سرعت داخل می شوم و برای خودم یک شاخه گل می چینم. فکر نمی کردم اشکالی داشته باشد. آخر در آن جا گل های خیلی زیادی وجود دارد و کندن یک گل اصلاً به جای بر نمی خورد.

- ولی این کار درستی نیست. تو حق نداری، این کار را بکنی، به این چیدن نمی گویند؛ این کار، تا اندازه ای دزدی محسوب می شود.

- نه، نه خانم سیسیلیا، این طوری حکم نکنید، مگر دنیا متعلق به خداوند نیست؟ مگر همه چیز دنیا مال خداوند نیست؟ بدین ترتیب تمام گل ها هم به خداوند تعلق دارند و من...

از این نحوه استدلال من به شدت مبهوت شده بود.

- من راه دیگر ندارم، ما که توی خانه خودمان گل نداریم و برای خریدن آن... برای خریدن... آخر می دانید گل خیلی گران است و به خصوص هیچ دوست نداشتم هر روز لیوان روی میزتان را خالی ببینم. آب دهانش را قورت داد و من ادامه دادم: مگر شما بعضی وقت ها به من پول نمی دهید که با آن بتوانم برای خودم یک لقمه نان خامه ای بخرم؟

- چرا، ولی تو اغلب چنان سریع بعد از پایان کلاس بیرون می روی که...

- می دانید چرا نمی توانم همیشه هدیه شما را بپذیرم و در نتیجه اکثراً به سرعت از کلاس بیرون می روم تا...

- آخر چرا؟

- چون بچه های فقیر دیگری در اینجا هستند که حتی تکه نانی نیز ندارند.

دروتیلیا خیلی فقیرتر از من است. و بقیه دخترها اصلاً حاضر به بازی کردن با او نیستند. چون او هم سیاه پوست است و هم فقیر در نتیجه همیشه در گوشه ای تنها و منزوی ایستاده است من همیشه آن نان خامه ای اهدایی شما را با او قسمت می کنم.

شاید شما بتوانید بعضی اوقات جای این که به من محبت کنید، به او چیزی هدیه بدهید. مادرش رختشویی می کند و از این خانه به آن خانه جان می کند و کار می کند. مادربزرگ من هر شنبه مقداری برنج و لوبیا به مادر او می دهد تا به این خانواده پر جمعیت کمکی کرده باشد و من، همیشه نان قندی خودم را که مادر برایم گذاشته است با او قسمت می کنم. آخر ما فقیر و بیچاره ها باید در بدبختی هایمان با هم شریک باشیم و لااقل آن هایی از کا که وضعشان بهتر است، سهمی از فلاکت آن هایی را که خیلی بیچاره تر هستند، سبک تر کنند.

 

توتوکا و من، کیف های مدرسه مان را به کول کشیدیم. توی آن کتاب، دفتر، مداد و پاک کن بود؛ ولی از نان و خوراکی خبیر نبود. آخر فقط آن قدر رسیده بود که به سایر بچه ها بدهند. کفش های کتانی مان را در دست گرفتیم و پابرهنه راه افتادیم. آخر آن ها را فقط در حدود بازار، که کمی قبل از رسیدن به مدرسه بود، می پوشیدیم.

 

تحقیرهایش خیلی دردآورتر از درد ناشی از کتک هایش بود.

 

این مردم چه داستان های دور از واقعیتی تعریف می کنند . فکر می کنند بچه ها هر چیزی را باور می کنند.

 

خیابان و کوچه حافظه ی خوبی ندارند و فراموش کارند.

 

در تمام دنیا هیچکس را به اندازه این مردِ پرتغالی دوست نداشتم.

 

آنقدر برای رفتن به آنجا عشق داشتم که اصلاً متوجه سنگینی جعبه ام نشدم.

 

ما در خانه مان هرگز به مقدار کافی مداد نداشتیم؛ چون او هر چه مداد وجود داشت در راه نوشتن نامه های عاشقانه مصرف می کرد.

 

زخمِ بچه ها، خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکنید، التیام می یابد.

 

همه ناگزیر باید همان طور که مقدر است، به دنیا بیایند. تو هم از این قاعده مستثنی نیستی.

 

برای کشتن که حتماً لازم نیست انسان هفت تیر را بردارد و تق تق، شلیک کند، من به این طرز کشتن معتقد نیستم. انسان می تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد.

 

هر بچه ای خوش شانسی تو را ندارد که بتواند زبان درختان را بفهمد. البته همه درخت ها هم مایل به حرف زدن نیستند.

 

از وقتی که محبت ناب را شناخته بودم، در مورد تمام چیزهایی که به آن ها علاقه داشتم، سرشار از عشق شده بودم.

 

حقیقت این بود که چون خانم سیسیلیا پالم خیلی زیبا به نظر نمی آمد، به ندرت کسی برایش گل می آورد.

 

درد واقعی وقتی نبود که آدم حتی تا سر حد مرگ کتک بخورد، یا درد آن نبود که پای انسان را یک تکه شیشه ببرد و مجبور شوند او را برای بخیه کردن به کلینیک ببرند. درد واقعی وقتی است که قلب انسان چنان در هم بشکند و دچار اندوه و ناراحتی شود که فقط آرزوی مردن کند. درد واقعی وقتی خودنمایی می کند که بازوان از تکان فرو می مانند و تفکر، قدرت جولان خود را از دست می دهد و اراده، امکان تأثیر پیدا نمی کند و سر نمی تواند بر بالش بچرخد.

 

برای بعضی ها مردن چقدر آسان است. کافی است یک قطار لعنتی از راه برسد و کار را تمام کند. چقدر کار رفتن به آسمان برایم مشکل بود. همه محکم به پاهایم چسبده بودند که نگذارند بروم.

 

من خوب می دانم که دیگر هیچکس را ندارم که مرا دوست داشته باشد تا به خاطرش سعی کنم عاقل شوم.

 

خیال نداشتم برای هر چیزی گریه کنم. حتی اگر موضوع این باشد که چتری کوچولو با دادن این شکوفه بخواهد با من وداع کند. رویاهایم به واقعیات دردآوری تغییر ماهیت داده بودند.

 

چقدر برایم سخت بود که دوباره به سخنانی بپردازم که دیگر به آن ها اعتقادی نداشتم.

 

پسرم، تو هم خودت روزی پدر خواهی شد و تجربه خواهی کرد که چگونه در زندگی لحظات سنگینی برای یک مرد وجود دارد که در آن لحظات هیچ موفقیتی حاصل نمی شود و انسان در چنان اشک و نومیدی غرق می شود که گویی تمام شدنی نیست.

 

اغلب اشتیاقی و احساسی در من بال می گشاید که چقدر خوب بود اگر انسان همیشه کودک می ماند.

 

زمانی که فهمیدم بدون محبت، زندگی هیچ مفهومی ندارد، تصمیم گرفتم تیله و عکس تقسیم کنم. در کاری که می کنم، گاهی موفق هستم و گاهی اشتباه می کنم.

 

در آن زمان ها و در آن دوران ها، که عصر ما بود، نمی دانستم که خیلی قبل از آن، شاهزاده دیووانه ای در حالی که می گریسته، مقابل محراب مقدس زانو می زده و از شمایل مقدس سوال می کرده است: چرا بعضی چیزها را برای بچه های کوچک می گویند؟

پرتغالی عزیزم! حقیقت آن است که این بعضی چیزها را خیلی زود برای من تعریف کرده اند.

درخت زیبای من

خوزه مارودو واسکونسلوس، ترجمه ی مهدی شهشهانی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |

خانواده های خوشبخت همه به مثل هم اند، اما خانواده های شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند.

 

این سوال جوابی نداشت، مگر همان جواب کلی که زندگی به مسائل بسیار پیچیده و بی جواب می دهد و آن این است: باید با مشکلِ روز مدارا کرد، یعنی آن را فراموش کرد. اما فراموشی را دیگر نمی توانست، دست کم تا شب، در خواب بجوید. در نتیجه چاره ای نبود مگر اینکه فراموشی را در رویای زندگی بجوید.

 

کافی باشد یا نباشد پیداست که باید با همین بسازیم.

 

اما لوین عاشق بود و به همین دلیل کیتی را از هر نظر چنان به کمال نزدیک یافته و فرشته اش می پنداشت به مراتب برتر از خاکیان و خود را موجود خاکی حقیر می شمرد که حتی به تصورش هم نمی آمد که کسی و به ویژه خودِ کیتی او را سزاوار چنین پیوندی بداند.

 

من فقط یک چیز را می دانم و آن هم این است که تو همیشه کاری را می کنی که هیچ کس نمی کند.

 

من به قدری خوشبختم که آدم بدی شده ام. همه چیز را فراموش کردم...

 

فقط یک چیز مایه ی امیدواری من است، مثل دعایی که همیشه دوست داشته ام و آن این است: «خدایا امیدم به کرم بیکران توست و نه به اعمال نیک ناچیز خودم...» امیدم به بخشایش اوست.

 

این ها حرف مفت است اگر بگوییم که زندگی اجازه نمی دهد یا گذشته مانع کار است. باید مبارزه کرد تا زندگی بهتر، بسیار بهتر بشود!!...

 

اگر درباره ی این موضوع حرف بزنم یعنی اهمیتی را که ندارد به آن می دهم.

 

احساس می کرد که دروغ همچون زرهی نفوذناپذیر از او حفاظت می کند!.

 

می دانم که حسادت احساس اهانت آمیز و خفت آوری است و هرگز اجازه نمی دهم که این احساس بر اعمالم حاکم باشد، اما رفتار شایسته در جامعه قواعدی دارد که تخلف از آن ها عواقب ناخوشایندی در پی دارد.

 

وقتی در روح خود کاوش می کنیم به چیزهایی بر می خوریم که بهتر می بود در همان اعماق روح پنهان بمانند.

 

حالا که سال ها از این ماجرا گذشته و به آن بر می گردم تعجب می کنم که چطور مسئله ای به این کوچکی این قدر اسباب غصه ی من شده بود. زمان می گذرد و تلخی آن فراموش می شود...

 

امیدوار بود این خبر مانند کشیدن دندانی دردناک او را کاملا شفا بخشد

 

به یاد آورد که کار با اوقات تلخی به جایی نمی رسد، گفته های خود را ناتمام گذاشت و آهی کشید...

 

پیدا بود که این مالک افکار خودش را بیان می کند، و این بسیار کم اتفاق می افتاد. فکری نبود که او به منظور مشغول داشتن ذهن بیکار مانده ی خود و از راه تفنن به آن رسیده باشد، بلکه فکری بود که زاییده ی وضع خاص زندگی او بود، فکری بود که در عزلت روستا، پس از آنکه مسائل خود را از هر طرف سنجیده و بر آن غور کرده بود در ذهنش پدید آمده بود.

 

مالک ماننده همه ی اشخاصی که بر اساس فرض های خود و در گوشه ی تنهایی فکر می کنند ذهن خود را بر افکار غیر بسته بود و جز اندیشه های خود چیزی نمی شناخت.

 

مردم همه آدمند و آدم ها همه گناهکاند. پس چه جای خشم گرفتن و نزاع کردن است؟!!!

 

وقتی وارد می شوی لباست معرف توست، وقتی می روی حرف هایت. -ضرب المثل روسی-

 

من فقط تعجب می کنم که زن ها دنبال وظایف جدید باشند حال آنکه ما مردها متاسفانه سعی می کنیم از وظایفی که داریم شانه خالی کنیم.

 

انسان کسی را می تواند نجات دهد که خود اصرار به سقوط نداشته باشد. ولی وقتی سرشت کسی چنان فاسد شد که سقوط در نظرش نجات جلوه کرد چه می شود کرد؟

 

غصه های هر کس برای خودِ اوست.

 

خود را ناگزیر می دید که با کسی باشد و حرف بزند و هر طور شده تنها نماند و وقت را فریب دهد.

 

در ازدواج مهم تر از همه چیز عشق است و وقتی عشق در میان باشد همیشه خوشبختی را به دنبال دارد چون خوشبختی همیشه در خودِ آدم است.

 

نیمی از توانایی های ذهنش را صرف فریب دادن خود می کند و با نیم دیگر می کوشد که این فریب را توجیه کند.

 

بگذار مردم هر چه می خواهند بگویند. همه چیز بهتر است از اینکه بعد پشیمان شوی، حالا که هنوز وقت باقی است بهتر است.

 

احساس او در هر قدم به احساس کسی می مانست که پس از آنکه مدتی دراز حرکت نرم و لغزان قایقی را بر سطح روشن دریاچه ای آرام با چشمانی آرزومند تماشا کرده باشد خود در این قایق سوار شود. می دید که به راحتی در قایق نشستن و به آرامی بر آب لغزیدن فقط ظاهر کار است، باید مدام مواظب بود و لحظه ای از یاد نبرد که کجا باید رفت و زیر پا آب است و باید پارو زد و این برای دست های ناآزموده دردناک است.

 

چنان با او درآمیخته است که نمی داند کجا او پایان می یابد و کجا خودش شروع می شود.

 

احساسی شبیه به احساس کسی را داشت که از پشت سر ضربه ی شدیدی خورده است و با خشم و میل شدید انتقام سر بر می گرداند تا مقصر را پیدا کند و در می یابد که خودش بوده که از سر غفلت خود را به جایی زده است و خشم بی جاست و باید درد را تحمل کند و محل دردناک را فراموش.

 

این برخوردها اغلب هم به این سبب روی می داد که آن ها هنوز نمی دانستند که چه چیز برای هر یک مهم است.

 

آدم ناراضی به دشواری می تواند دیگری را سرزنش نکند و گناه نارضایی خود را به گردن کسی که از همه به او نزدیک تر است نیندازد.

 

مجبور بود حرف بزند تا ساکت نماند و نمی دانست چه بگوید.

 

بازگشتش به راه ایمان نه به قاعده بود و نه حاصل اندیشه، از روی طمع بود و انگیزه ی آن امیدِ جنون آمیز به شفا بود.

 

دیگر توان آن را ندارد که به پوشیدن پوستین استواری و آرامش ادامه دهد.

 

می دانست که تنها راه خلاصی از مردم این است که زخم های خود را از چشم آن ها پوشیده بدارد.

 

از آنجا که خود را سخت ذلیل می یافت به قدری به نظرگاهی بلند، ولو موهوم، محتاج بود تا از فراز آن بتواند بر دیگران به تحقیر فرو نگرد.

 

بی کلید محبت هیچ کس راه به روح او نمی یافت.

 

انسان می تواند چند ساعت پشت سر هم در یک وضع نشسته بماند و پاها را زیر خود جمع کند، به شرط اینکه بداند هر وقت که بخواهد می تواند وضع خود را عوض کند و هیچ مانعی او را از این کار باز نخواهد داشت. اما اگر بداند که مجبور است پاهایش را زیر خود جمع کند آن وقت عضلات پایش می گیرد و پاهایش می پرند و در همان جایی که انسان میل دارد آن ها را راست کند احساس فشار می کند.

 

ماجرا همیشه همان است. نگاه ها و لبخندها ترتیب کار را می دهند.

 

به قدری به زندگی ذهنی خود عادت کرده است که نمی تواند خود را با واقعیت ها آشتی دهد.

 

تو را همیشه دوست داشته ام و معتقدم که اگر کسی را دوست بداری باید او را آن طور که هست دوست داشته باشی نه آن جور که گمان می کنی باید باشد.

 

شکیبا شده بود و اگر نمی فهمید که چرا قرار کار چنین است می گفت که چون همه چیز را نمی داند نمی تواند قضاوت کند و لابد باید چنین باشد و می کوشید که عاصی نشود.

 

اگر آدم دنبال کمال برود هیچ وقت راضی نخواد شد.

 

- عاقبت کارش به اینجا می رسد که تو او را به دختر خودت ترجیح بدهی.

- این حرفی است که فقط یک مرد می تواند بزند. در عشق بیشتر و کمتر وجود ندارد. دخترم را یک جور دوست دارم و این را یک جور دیگر.

 

شما صحبت از زحمت می کنید. آدم زحمت را بر پایه ی عشق می کشید. ولی عشق که از هوا نمی آید. آن را سفارش هم نمی شود داد.

 

فرض کنیم که راست می گوید. او هیچ وقت دروغ نمی گوید. ولی این حرف راست او حرف راست دیگری را پنهان می کند.

 

هیچ وضعی نیست که انسان نتواند به آن خو بگیرد، خاصه وقتی ببیند که همه ی اطرافیانش در همین وضع به سر می برند.

 

چون کمی فکر کرد به زودی دریافت که کسی از احساس دل او خبر ندارد و موظف هم نیست که باخبر باشد و به همین سبب او می بایست با خونسردی و سنجیدگی و قاطعیت رفتار کند تا این دیوار بی اعتنایی را از میان بردارد و به منظور خود برسد.

 

من خودم خواب بوده ام و دیگران هم فراموشم کرده اند.

 

فقط باید چشم ها را گشود تا از روشنی محروم نماند.

 

در زندگی خانوادگی اگر قرار باشد قدمی برداشته شود باید میان زن و شوهر اختلاف نظر کامل برقرار باشد یا توافق محبت آمیز. اگر روابط مبهم باشد، یعنی نه این و نه آن، هیچ کاری صورت پذیر نخواهد بود.

خانوارهای بسیاری تنها به آن سبب سال ها در وضع واحدی، که زن و شوهر هر دو از آن بیزارند، باقی می مانند که نه توافق کامل میانشان برقرار است و نه اختلاف نظر کلی.

 

پیش از آنکه به هم بپیوندیم پیوسته به هم نزدیک تر می شدیم اما بعد نیرویی مقاومت ناپذیر ما را مدام از هم دور می کند و هر یک را به سویی می برد و این حال را به هیچ روی نمی توان تغییر داد!!!

 

ما همه برای این خلق شده ایم که رنج بکشیم و همه به این امر آگاهیم و راه هایی پیدا می کنیم که خود را گول بزنیم. ولی وقتی حقیقت را می بینی، چه می توانی بکنی؟

 

به انسان عقل داده شده است تا خود را از آنچه ناراحتش می کند خلاص کند.

آناکارنینا

لئون تالستوی، ترجمه ی سروش حبیبی

+ نوشته شده در ساعت توسط لیلا |